این روزها حالم شبیه آنانی ست که فقط خودشان روز تولدشان را می دانند و از امسال تصمیم دارند خودشان هم از قصد !!! آنرا فراموش کنند یا لااقل وانمود کنند که یادشان نیست بدنیا آمده اند...
می بینی چه زود ( بروم های ) سوالی جایشان را به ( میروم های ) امری دادند .
در نیامدنت یک خبر است آن هم " آمدن" و دیگر هیچ! من جایم قرص قرص است... به این سادگی ها که هیچ، با همه سختی ها هم نمی افتم!!!
به ساعت چشم میدوزم تو فقط قدری دیر کرده ای همین! اما تهمت هرگز نیامدن هیچگاه به معصومیت چشمان سیاه تو وارد نیست!
پیدایم کن که من هرگز دنبال پیدای دیگران نمیروم ... من گمشده توام !!!!
هر وقت دلت هوای پیدا شدنم را کرد دنبالم نگرد... من برای تو پیدا شده ام .همین!
باور نکن کسی که از دوست داشتن چیزی میداند حالش خوب باشد حتی اگر بر عکسش را به تو گفت.
بمان ... بی بهانه بمان حالا اگر برف ببارد ، اگر بگویم سردم است، دستکش و شال گردنم می شوی؟
می بینی پیله ی سکوتی را که برای خود ساخته ام، چقدر شفاف است ؟ رویای چشمهای تو را تازه دارم باور می کنم می بینی چه ساده سکوت کردم و چه سخت در انتظارت گذاشتم؟؟ من ماندم و نبودن هایت ! تو هستی و نبودن هایم ....
تو عادت کرده ای به نبودن من ؟؟؟؟ و من باور کرده ام نبودنت را بغض های فرو خورده و چشم انتظاری ... سکوت را !
میبینی پیله سکوتی را که برای خود ساخته ام چقدر شفاف است؟ صدایم کردی؟؟ ... ... نه! من خوش باورم ! تو نیستی .... و من تاوان نخواستن هایم را سخت پس می دهم!
تاوان آن دو رکعت نماز عشقی را پس می دهم که در پی قد قامت تو بستم! خودم را در تو گم کردم و تو مرا در پس نبودن هایم جا گذاشتی! نگو پی من می گردی ... بهانه است! پیدایم نمی کنی! چیزی نمانده جز خیالی دور ... نشانی ها همه درست، اما ... نشان دلتنگی هایم را گم کرده ای .... نشان دلواپسی هایم را .... حرمت فاصله ها رو کم نکن به صبوری دعوتم نکن ! دل به تمنای ماندن ببخش مهربانم! دلم گواهی باران می دهد! کاش یکبار فقط یکبار فقط یک بار !!!! با تو تا حوالی دوست داشتن ! قدم میزدم....
.........
......
....
یک دلیل بزرگ برای لحظه ای که از دست کسی که دوستش داری عصبانی هستی پیدا کن تا بتوانی به صورتش نگاه کنی ! آن دلیل را این روزها پیدا کرده ام عزیز من ! چشمهای توبیش از حد آینه وجودی ام بودند .هیچ حسی را پشت لرزش مردمک آن نمی توانستی از من پنهان کنی !
.............
........
.....
برای شبهای تنهای م فکری کن! من فکر میکنم بیشترین بار غم دنیا مال همان شبهاست ! اینکه هر دو بیداریم اینقدر نزدیک ! اینقدر دور ! باید با من حر ف بزنی ! حتی اگر از شنیدن حر فهایت طفره رفتم ! آرام در آغوشم بگیر ویادم بیاور که ... فقط همین بگذار گریه کنم ! حتی اگر گریه من بلند ترین صدا وسط سکوت یک شب تاریک بود ! وقتی سکوت می کنی به همه راه شک می کنم ! حس بدی دارم وقتی که می ترسم از تنها ماندن با تو ! وبدون تو ! می دانم که تا اخر عمرم به بار این رنج عادت نمیکنم ! عزیزم ! برای شبهای تنهائیم فکری کن !!!!
دیوانگی چشمانت با لبخندی به دل سرایت میکند...! مثل اینکه هنوز کسی خاصیت شفابخشی لبهایت را کشف نکرده...
فقط من با آسودگی به چشمانت لبخند میزنم...!
تمام فکر و ذکرم گمراه کردن دلت بود ... چرا اخم می کنی ؟ تقصیر من نیست که... دل تو ، تا راه گم نکند، یاد من نمی افتد.....
نامت را در هیچیک از شعرهایم نمینویسم از تو با هیچکس حرف نمیزنم در جمع، با تو چون غریبه سخن میگویم
پنهانی به دیدارم بیا همچنان پذیرای تو خواهم بود در حیاط خلوت روحم که فقط مخصوص ملاقات خصوصی تو است.
حالا بعد از این همه مدت و آن شب بارانی در این دقیقه ای که نه باران می بارد و نه هوا سرد است نگران آمدنت هستم با این همه ، اگر آمدی پالتوی ضخیمی بپوش موهایت را زیر کلاه پنهان کن از باب احتیاط چتری هم بردار ... من نگرانت هستم .... !!!!
نظرات ()
مدت مدیدی است عینک دودی به چشم زده ام ، دنیا را با تمام روزها ی پیش بینی نشده اش با کلی قرص ارام بخش آرام ،آرام هضم می کنم ....
گاهی نجویده قورت می دهم مبادا فرصت تغییر بد مزه گی ها یش به مزاجم خوش بیایید!!!!
جریمه در این روزهای بارانی پر آشوب جوابگوی ازدحام این جاده نمی شود....از ترس آدمهای هزار رنگ خودی ها را با طعم زهر مار هم شد نزدیک ابادی هایم نگه داشته ام....از پناه زیر چتر عقربها می ترسم...
از طغیان احساسات گره خورده می رمم......
توان دوباره به بار نشستن تویی در من نیست !!!!!!!
چشم هایم را بسته ام دگر نمی خواهم ببینم ...این همه عمر دیدم ، زندگی فرصت زنده بودن ،دوست داشتن ؛ عشق ورزیدن، انسان بودن را به چه بهایی به من داد نمی دانم؟....
تنهایی هایم تصاعدی بالا می روند و من انگار منتظر معجزه باشم چشم به راهم!!!!!!!!! زمان چندی است گذشته ، روزهایم سیر صعودی دارند ...ولی من انگار درجا زده ام!! چرا هر چه می بافم این روزها پنبه می شود!!؟ چراتلاش هایم رنگ یخ گر فته!!
دارم کافر هم می شوم....براستی خدایی هست!!!براستی عدالتی قسمت می شود!!!شک دارم!!!!!!!شک دارم
در کوچه خیالات افسار گریخته ی ذهنم چند گاهی است چادر زده ام!هر از گاهی ،در ناامنی خیابانها غریبه ای را از سر حرص می پذیرم بعد چندی از سر نا سازگاری با ساکنان وجدانم ....به یمن حماقت های دختر گونه ام وداع می کنمشان
تا به تو ثابت کنم
می شود با تمام صداقتی که از روی علاقه ام می خورانم به نبض ثانیه های زندگی !!!می شود به مغز فرمان غلط داد ،می شود از عمد به بیراهه رفت!!!می شود ندیدنهای تو را جای دیگر در چشمان کسی دیگر دید...می شود مثل خودت شد...آدم ها را زیر غرور خورد کرد...می شود حتی تو را با تمام عشقم ندید...می شود پنهانت کرد ..می شود دروغ گفت به سادگی یک لبخند....باورت می شود؟؟؟...!!!اما نمی شود احساس را حتی به زور مشت و لگد از دوست داشتن ،از عشق باز داشت !!!حتی می شود آدمها را بازی داد!!! در دوست داشتن های تو خالی شیدا کرد!!! می شود خود را هم گول زد...!!!!!اما تا کی نمی دانم ...!!! گاهی در کار خدا می مانم !!! این روزها به هیچ چیز فکر نمی کردم!!! رها بودم در وادی نادانسته های دنیا!!! از طی شدن روز و شب این چنین پر شتاب نمی هراسیدم...!!!!
اما باز آمدن تو....تمام مرا بلعید ....
نظرات ()
تابلوی نقاشیم نصفه ست، رمانم نصفه ست، تمام رویاهام، تمام رابطه هام نصفه ست، کم کم دارم به این نتیجه می رسم که حضور خودم هم توی دنیا نصفه ست، نصفم یه جایی جا مونده ؛ نصفم یه جایی داره دنبال من می گرده !
دلم می خواد تک تک آدم های تمام رابطه های نصفه م رو یه بار، فقط یه بار بغل کنم بی هیچ حرفی. دلم می خواد تمام کتاب های نصفه مو بخونم ؛ دلم می خواد یه بار تمام حرفای نصفه مو برات بگم ... فقط یه بار، یکی ساعت ها سرش رو پام باشه و خوابش برده باشه.
دلم می خواد فقط یه شب دیگه باهات ورق بازی کنم . احمقانه نیست که تمام آهنگ ها و تمام ترانه ها و تمام کتونی ها و کفش فروشی ها و سیب ها و شعرها و ستاره های کوچیک و دور و رزهای سر چهارراه ها و اتوبان ها و نرم افزارها و سخت افزارها و سقاخونه ها و امامزاده ها و عکس ها و کارت ویزیت ها و سایت ها و وبلاگ ها و جمله ها و نوشته ها و گوشی های موبایل و پارک های شهر و راکت های بازی و سیب زمینی های سرخ شده و سر رسیدها و عروسک ها و تمام سردرد ها و ماژیک های سی دی و انحنای زیر لب همه ی آدم های دنیا و تمام شکلات ها و عقرب ها و تمام عینک ها و تمام مسواک ها و سیستم های پخش ! آدمو یاد یه نفر بندازه؟
نه خداییش احمقانه نیست این ربط ِ بین این همه چیز بی ربط ؟
(( بی ربط تر : شنیده بودید عمو برای برادرزاده !!!! فاز ...؟ داشته باشه ؟؟؟ ))
و همه چیز ریخت به هم .... همه چیز ... و بدتر از همه ...
پ ن 1 : نیامدنت را به فال نیک می گیرم از کجا معلوم که می آمدی و خنده هایت شبیه خنده های نامردان نشده بود ؟ ؟؟؟؟ از کجا که می آمدی و دست هات به جای بوی نوازش من در خواب؛ بوی اسکلت هایی که هنوز نمرده اند نمی داد ؟ به نیامدنت ادامه بده .... وقتی برای آخرین بار بودی حسابی ماه بودی از کجا که شبی که خدایی نکرده خواهی بود ماه را زیر قدم های تند هوس آلودت شکنجه نکرده باشی ؟
پ ن 2 : گم شده ای...می دانم... مدت هاست می گردی خودت را پیدا کنی...اما نمی شود...می دانم...! می دانی... من هنوز یادم نرفته چه جور آرام و بی صدا بخزم توی لحظه هات... دستت را بگیرم و بیاورمت بیرون... بی آنکه بفهمی...ب ی آنکه کسی بشنود... بعد هم بروم ... خدا را چه دیدی ... !!!! شاید روزگاره این همه اشک های بی صدای من به سر بیاید ...!

نظرات ()
خطم قطع شده ... اعتباری م داستانش غم انگیز شده ...
گوشی م رو پیچوندن تلفن ثابتم خراب شده ...
کلا" آف لاینم ...
نظرات ()
حالا دیگه شدم همون آدم نمرده ... !!!
نظرات ()