خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
آخرین نفس
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
 

 
comment نظرات ()
 
 
آخرین نفس
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
 

 
comment نظرات ()
 
 
رفتن
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
 

     

         همی شه  (موندن)  دلیلی برای دوست داشتن نیست ...

            بعضی ها میرن تا ثابت کنند ... عاشقند ... !

 

         پ ن :  یادم میمونه  بعضی وقتا ( رفتن )  ناب ترین شکل دوست داشتنه . بعضی وقتا رفتن ... خود موندنه !


 
comment نظرات ()
 
 
حال این روزهای من
نویسنده : میترا - ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
 

 

      این روز ها شامه ام فقط بوی دروغ می شنود ! مردم از بس که گفتم : خوبم ! خیلی خوبم !
       حال این روز های من اصلا خوب نیست ! در هیچ دور ه ای از زند گی ام ! اینچنین وانهاده نبوده ام ! اینچنین خسته نبودم ! این روزها قلم گرفتن سخت ترین کار دنیاست برایم ! و گفتن از حالی که دارم سخت تر از آن !  چرند می گویم ! چرندمی شنوم ! چرند می خوانم !   دلم می خواهد از روی روز هایم بپرم ! این  خستگی را دور بزنم و بپچم ته یک کوچه آرامش !
       دلم برای بی خیالی های 10 -12 سالگی ام پر می زند! آن روز ها که خودم بودم و خودم خودم !
دلم می خواهد متنهای کتاب فارسی ام را بخوانم پر استرس ! با نفسهای بریده ! اما بخوانم ! تا ته بخوانم دلم می خواهد بدوم به بهانه زنگهای ورزش! دور شوم از اینجا بروم ! به کجا نمی دانم !  نوشته هایم خسته اند ! واژه هایم سکته کرده و ناقصند ! کج و معوجند ! انگار روحم روی ویلچر نشسته و نا ندارد تا حوالی من بیاید !حال این روزهای  من اصلا خوب نیست !
      دلم یک نامه  می خواهد از همانهایی که گاهی به خودم می نویسم و توی آنها کلی عذر می خواهم ! از خودم از باورهایم از اندیشه هایم ! غلط کرده ام که همه انها را به جان خودم انداختم ! غلط کردم که من شدم ! من به گور همه آرزوهایم خندیدم ! به گور همه باور هایم خندیدم ! من به گور خودم خندیدم !  که با این شناسه های پر فریب من شدم !

      نه این سکوت های حیله گر حریف من است   نه شعر های نیمه کاره تکانم میدهند   اصلا چه اهمیت دارد که تنهایی به من دهن کجی میکند   من امشب اینجا می ایستم  _ در حالی که میدانم و میدانی که دورم   میدانم و نمیدانی که بزرگ شده ام بزرگتر از ابعاد خواستن تو  !  و رو میکنم به آسمان و برای دورترین ستاره ی منظومه ی همسایه   دست تکان میدهم   میخواهم باور کنی _ باور کنم _  که زندگی چیزی فراتر از خواستن "تو"   اصلا خواستن تمام "تو" هاست   و دور میشوم از دنیای شما "تو" های تا ابد تنها  و میخواهم باور کنی  که من تنها نیستم پشت این پرده زنی نشسته   که از هم آغوشی ماه می آید  و "تو"   "تو" مهره ی مات شده ی این بازی هستی  عزیز روزهای دور .............

          پ.ن: دل نوشته ای که شبیه شعر نیست شبیه حرفِ دله!


       همه حرفم این است   من آدم دوست نداشتن تو نیستم... آدم حذف کردنت از زندگی خودم... آدم بریدن... دل بریدن از تو...  

      اما آدم حذف کردن خودم از زندگی تو هستم... آدم بی پاسخ گذاشتنت...

              آدم ادای ندیدن در آوردن... ادای قهر درآوردن... ادای بی محلی درآوردن...

           آدم تا سال ها بعد ادا در آوردن...   اینجور وقت ها که یک بایدی می آید و تا آخرین سلول می سوزاندت... اینجور وقت هایی که خودت باید داغ به دلت بگذاری که داغ بزرگتری به دلت نگذارند... اینجور وقت هایی که باید از خودت بگذری ... که باید بروی تا ... باید بروی تا مانده باشی اصلا"... 

   پ . ن : تــو می گذری ... زمان می گذرد !    چه کنم با دلــــی که از   "تو"   توان گذشتنش نیست؟!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
گمشده توام
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٠
 

 

     این روزها حالم شبیه آنانی ست که فقط خودشان روز تولدشان را می دانند و از امسال  تصمیم دارند خودشان هم از قصد !!!   آنرا فراموش کنند  یا لااقل وانمود کنند که یادشان نیست بدنیا آمده اند...  

    می بینی  چه زود     ( بروم های )  سوالی جایشان را به   ( میروم های )  امری دادند .   

               در نیامدنت یک خبر است آن هم " آمدن" و دیگر هیچ! من جایم قرص قرص است... به این سادگی ها که هیچ، با همه سختی ها هم نمی افتم!!!

             به ساعت چشم میدوزم تو فقط قدری دیر کرده ای همین! اما تهمت هرگز  نیامدن هیچگاه به معصومیت چشمان سیاه تو وارد نیست! 

            پیدایم کن که من هرگز دنبال پیدای دیگران نمیروم ...     من گمشده توام  !!!!   

                هر وقت دلت هوای پیدا شدنم را کرد دنبالم نگرد... من برای تو پیدا شده ام  .همین!     

                باور نکن کسی که از دوست داشتن  چیزی میداند حالش خوب باشد حتی اگر بر عکسش را  به تو گفت. 

             بمان ... بی بهانه بمان     حالا اگر برف ببارد ، اگر بگویم سردم است، دستکش و شال گردنم می شوی؟

           می بینی پیله ی سکوتی را که برای خود ساخته ام، چقدر شفاف است ؟    رویای چشمهای تو را تازه دارم باور می کنم  می بینی چه ساده سکوت کردم و چه سخت در انتظارت گذاشتم؟؟                  من ماندم و نبودن هایت  !   تو هستی و نبودن هایم  ....  

              تو عادت کرده ای به نبودن  من ؟؟؟؟ و من باور کرده ام نبودنت را   بغض های فرو خورده و چشم انتظاری ... سکوت را  !

       میبینی پیله سکوتی را که برای خود ساخته ام چقدر شفاف است؟  صدایم کردی؟؟ ...   ... نه!  من خوش باورم  ! تو نیستی ....   و من تاوان نخواستن هایم را  سخت پس می دهم!

تاوان آن دو رکعت نماز عشقی را پس می دهم که در پی قد قامت تو بستم! خودم را در تو گم کردم و تو مرا در پس نبودن هایم  جا گذاشتی! نگو پی من می گردی ... بهانه است! پیدایم نمی کنی! چیزی نمانده جز خیالی دور ... نشانی ها همه درست، اما ... نشان دلتنگی هایم را گم کرده ای  ....  نشان دلواپسی هایم را  ....   حرمت فاصله ها رو کم نکن به صبوری دعوتم نکن  !       دل به تمنای ماندن ببخش    مهربانم!  دلم گواهی باران می دهد!           کاش یکبار   فقط یکبار      فقط یک بار  !!!!    با تو  تا حوالی دوست داشتن ! قدم میزدم.... 

.........
......
....
               یک دلیل بزرگ   برای لحظه ای  که از دست کسی که دوستش داری  عصبانی هستی پیدا کن تا بتوانی به صورتش نگاه کنی ! آن دلیل را این روزها پیدا کرده ام  عزیز من  ! چشمهای توبیش از حد آینه وجودی ام بودند    .هیچ حسی را پشت لرزش مردمک آن نمی توانستی از من پنهان کنی !
.............
........
.....
برای شبهای تنهای م   فکری کن! من فکر میکنم بیشترین بار غم دنیا مال همان شبهاست ! اینکه هر دو بیداریم اینقدر نزدیک ! اینقدر دور ! باید با من حر ف بزنی ! حتی اگر  از  شنیدن حر فهایت طفره رفتم ! آرام در آغوشم بگیر ویادم بیاور که   ...  فقط همین  بگذار گریه کنم  ! حتی اگر گریه من بلند ترین صدا وسط سکوت یک شب تاریک بود ! وقتی سکوت می کنی به همه راه شک می کنم ! حس بدی دارم وقتی که می ترسم از تنها ماندن با تو  !   وبدون  تو ! می دانم که تا اخر عمرم به بار این رنج عادت نمیکنم !   عزیزم ! برای شبهای تنهائیم  فکری کن !!!! 

   

     دیوانگی چشمانت   با لبخندی    به دل سرایت میکند...!    مثل اینکه هنوز کسی    خاصیت شفابخشی لبهایت را  کشف نکرده...

      فقط  من   با آسودگی  به چشمانت   لبخند میزنم...!

 

تمام فکر و ذکرم گمراه کردن دلت بود  ... چرا اخم می کنی ؟  تقصیر من نیست که...  دل تو  ،  تا راه گم نکند،   یاد من نمی افتد.....

           نامت را در هیچ‌یک از شعرهایم نمی‌نویسم از تو با هیچ‌کس  حرف نمی‌زنم در جمع، با تو چون غریبه سخن می‌گویم
 
پنهانی به دیدارم بیا   همچنان پذیرای تو خواهم بود در حیاط خلوت روحم که فقط مخصوص ملاقات‌ خصوصی  تو است.

 

  حالا   بعد از این همه مدت  و آن شب بارانی در این دقیقه ای که نه باران می بارد و       نه هوا سرد است نگران آمدنت هستم   با این همه ، اگر آمدی  پالتوی ضخیمی بپوش  موهایت را زیر کلاه  پنهان کن  از باب احتیاط  چتری هم بردار  ...       من    نگرانت هستم .... !!!!

 


 
comment نظرات ()