خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
و خداوند زن را آفريد ...
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
 

And The God Created The Woman
و خداوند زن را آفريد

God created Woman out of the left side of man
خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
not from his head to be above him
نه از سر او تا بر او مسلط گردد
not from his foot to be trampled by him
نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد
but from his side to be equal with him
بلكه از پهلوي او تا برابر او باشد
and from under his arm to be supported by him
و از زير بازوي او تا در حمايت او باشد
and from nearest to his heart
و از نزديكترين نقطه به قلب او
to be loved by him.
تا مورد عشق او باشد

ترجمه : دكتر الهي قمشه اي


 
comment نظرات ()
 
 
تكه اي از كليدر
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٥
 

گل محمد به مارال نگاه كرد .

باور كردني است ؟ اين زن چگونه مي تواند در چنين تنگنايي اين چنين شكوهمند و زيبا در آدم بنگرد . در چنين هنگامه اي كه تا بوده نفرت از چشمها باريده . هرنگاه پيامي از بيزاري و نوميدي . هرنگاه پرده اي تيره ميان ديدارها .برادريها گم مي شود . عشق ها جان مي سپارند . مهر ميميرد . كينه در دلها جا مي گيرد . لبخند خاك مي شود . گريستن به زوزه جاي مي سپارد .

پس چگونه است كه اين مادينه ، در چنين سياه روزگاري مي تواند نگاهي بدين حد روشن و آزاد داشته باشد ؟

شگفتا ! رمز ناميرايي آدميزاد آيا همين نيست ؟

(( جانم هواي تو دارد . نگاهم كن . نگاهم كن . كباب شدم بي پير ! بسوزانم ! ))

- چرا چانه ات از كار وا ماند گل محمد ؟

بلقيس ، خط ميان نگاه گل محمد و مارال را در هم شكست . گل محمد در چشم مادر غافلگير شده بود .

كليدر - محمود دولت آبادي


 
comment نظرات ()
 
 
خاموشي و تنهايي ...
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
 

در نامه هايت مي نوشتي   زندگي زيباست   و من زندگي را در تو مي ديدم

نمي خواهي بداني كه در دل اين خسته چه غوغاست

درد بي تو بودن  را تحمل بهترين راه ست

چه دردي است  به چشم ديگران كوه بودن   ولي در چشم خود آرام شكستن !

مي دوني وقتي تمام احساست رو جمع كني و به يه نفر هديه كني ... مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگه داشتن اون باشه ... و اون ---------   اينها رو نفهمه !

اينچنين است كه تنهايي و خاموشي جان در انسان مي گيرد !


 
comment نظرات ()
 
 
تكه اي از كليدر
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥
 

واقعا زيباست بخونيد  هر بار قسمتي از كتاب رو مي نويسم    :

شور و كشمكشي در درون مارال برانگيخته بود كه گرچه دل آزار ، اما خالي از شوق نبود . غم و آشفتگي و شوق و خواهش و خشم و كينه و رهايي به همراه داشت . با همه نقيض ها خوشايند بود و دل را به خود وا مي داشت زنده مي داشت . تب اگر چه  تن را نزار مي كند ،‌اما گرمايي ديگر گونه مي بخشد ... عشق  اگرچه مي سوزاند ، اما جلاي جان نيز هست  ... لحظه ها را رنگين مي كند . سرخ ، خون را داغ مي كند . آفتاب است . فراز و فرود جان . كوهستاني افسانه اي ايست .  كشف تازه اي از خود در خود . در انبوه غبار باطن موجي نو پديد مي آيد . چيزي ناشناخته است .

چگونه اما عشق مي آيد ؟

نسيم را مگر كه ديده است ؟ از كجا مي رويد ؟ در كجا جان مي گيرد ؟ رو به كدام سوي ؟ ديوانه را مگر مقصدي هست ؟ بگذار جهان برآشوبد !

مارال ..... هاي دختر !   كاش به اين جهان پا نگذاشته بودي . از مادر كاش نزاده بودي ، مارال .

آي ... مارال  تو كيستي ؟ چيستي ؟ از كجايي ؟ قدم از چه بر زمين گذاشته اي ؟ در تو اين چيست كه مي جوشد و مي خروشد ؟

چرا از او دل نمي بري مارال ؟

اين آشوب درونت از چيست مارال ؟


 
comment نظرات ()
 
 
كليدر
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥
 

ديشب شروع كردم به خوندن ... منظورم كتاب كليدره نوشته محمود دولت آبادي

سالها اين كتابو در كتابخونه يكي از دوستان مي ديدم و زياد بهش توجهي نمي كردم  كتبهاي ديگه رو مي گرفتم  ... ديروز خودش پيشنهاد كرد اين كتابو بخونم و جلد اول و دومش رو بهم داد  ساعت ۹.۳۰ شب شروع كردم

وقتي ۴۰ صفحه از كتاب رو خوندم   ...  فكر كردم   واقعا اين كتاب وجود داشت و من   هنوز نخونده بودمش ؟

چطور تونسته بودم تا حالا بدون خوندن اين كتاب ، زندگي رو بفهمم ؟

 به هر حال  نمي تونم ازش دست بكشم

الان هم كه سر كارم هستم  فكر و ذكرم پيش اونه

كه برگردم و ادامه بدم

حتما حتما حتما بخونين

واونايي كه خوندنش نظرشون براي من خيلي مهمه


 
comment نظرات ()
 
 
بوف كور
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
 
آنچه  که زندگی بوده است از دست داده ام، به درک ، می خواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، می خواهد هفتاد سال سياه هم نخواند،  من فقط برای احتياج به نوشتن -که عجالتا ضروری شده است - می نويسم .

من محتاجم، بيش از پيش محتاجم که افکار خودم را به موجود خيالی خودم ، به  سايه خودم ،ارتباط بدهم . اين سايه شومی که جلو روشنايی پيه سوز روی ديوار خم شده است و مثل اين است که آن چه که می نويسم ،به دقت می خواند و می بلعد. اين سايه حتما بهتر از من می فهمد! فقط با سايه خودم خوب می توانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ،  فقط او می تواند مرا بشناسد ،او حتما می فهمد ...می خواهم عصاره ،نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سايه ام چکانيده ، به او بگويم : اين  زندگی  من  است ! 

                                           بوف کور /صادق هدايت


 
comment نظرات ()
 
 
هميشه
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
 

 هر وقت تنها و خسته بودي

هر وقت دلگير و نا اميد بودي

هميشه بدون كه تكه گرمي با توست

به دل پناه ببر

كه صادقانه تر از هر دوستي است


 
comment نظرات ()
 
 
يه لينك جالب ....
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳۸٥
 

http://www.infonegocio.com/xeron/bruno/italy.html


 
comment نظرات ()
 
 
يك تست
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ۱۳۸٥
 

روي آدرس زير كيليك كنيد :

http://www.ravanyar.com/FunnyTests/other/job/default.asp


 
comment نظرات ()