خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
۲۰ بهمن
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥
 

سلام به همه دوستای گلم

اولا که از دوست خیلی خیلی خوبم مسیح ممنونم

خودش می دونه چرا   

بعدشم که امروز    یعنی دیروز یه خبرایی بود

مهمونی بود      مهمونی که نه     تولد بود 

۲۰ بهمن به نظر من روز قشنگیه     ....  اصلا بهمن ماه قشنگیه

من بهمن و بهمنی ها رو دوست دارم    اونا هم منو دوست دارن  ( از خود راضی )  

 


 
comment نظرات ()
 
 
حالا كجا هستي ؟
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥
 

لحظه هاي تاريكم را با نور مهربانيت جان دادي ...

حالا كجا هستي ؟

دستانت چه مي كند ؟

دستي كه مضرابش نوازشي است و هر تار جان مرا به سرودي تازه مي نوازد

و آن چشم ها كه ...

پيش از آنكه نگاهي باشد ... تماشايي است ....

من ماندم

ما مانديم و به تماشا نشستيم ... دروغ را ...

نگاه كن

چه بزرگوارانه سر در پاي تو نهاد

آن كه

مرگش ميلاد پرهياهوي هزار شهزاده بود ...

احمد شاملو


 
comment نظرات ()
 
 
همه چي از ياد آدم مي ره ....
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥
 

همه چی از یاد آدم می ره 

همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال کبوتر با پای من راه می رفت .
جیرجیرک با گلوی من می خوند.
شاپرک با پر من پر می زد . سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد .
مست می کردم من با زنبور ، از گس عطر گل بابونه .
سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز .
هاله بودم در صبح ، گرد چتر یاس .
گیج می رفت سرم ، در تکاپوی سر گیج عقاب .
نور بودم در روز ، سایه بودم در شب .
خود هستی بودم     روشن و رنگی و مرموز و دوان .
مرا از هستی خود بیرون کرد .
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموش بود.  چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی .
حلقه افتاد پس از طرح سوال .
ابدی شد قصه هجر و وصال
.
آدمی مانده و آیا و محال .
بیکرانه است دریا    کوچیکه قایق من
های آهای  تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من .
سردمه !!
مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه یخ ، یخ کردم .
عین آغاز زمین . زمین !
یه کسی اسممو گفت !
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند ؟
جیرجیرک آواز می خوند .
تشنته ؟ آب میخوای ؟
کاشکی که تشنه م بود .
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکیکه گشنم بود .
سردمه .   خوب ! برو زیر لحاف .
صد لحاف هم کممه . آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه  اون وقتش توی سرم ، کوره روشن کردند .
پاتو چرا بستی به تخت ؟  پامو ! پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سقوط کنه طوری نشم .
کی ، کی گفته زمین می خواد سقوط کنه ؟
قانون دافعه گفت .
وای از اقبالم !
باز بارون خیال ، آسیاب ذهنتو چرخونده ؟
باز فیلسوف و سوال.
باز عارف و سفال .
باز هستی و زوال .
باز آمال و محال .
باز شاعر و نهال .
باز کودک و خیال ؟
کجاها رفته بودی ؟
میخونه یا معبد ؟
رنج ما قوی تر از مشروبه !
میخونه افسونه !
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه ؟
من نمی بخشم اگه ، جای پات بی جای پام ، روی جایی حک بشه !
کجاها رفته بودی ؟
هیچ کجا !
رو شعاع هستی برا خودم می گشتم .
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی ، همه چیز عادی بود
همه چی ! همه چی !
همه چی برای من ممکن بود .
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
می دونی ؟
خیره ماندم به دور .
انگاری سایه م افتاد رو ماه
مثل یه غول
به خودم می گفتم : انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم .
می تونم پلنگو زنجیرش کنم.
می تونم با تیشه
چنار رو سرنگون کنم
می تونم !
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب .
یه هو وسوسه شدم رفتم توی نا ممکن !
تو ناممکن ، فیل هوا می کردن ؟
آره !خب! فیل هوا !
که می خواستی برگردی به کودکی ؟
آره ، آره خب ، پشت سوال
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم ! می خواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه !
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها ، خیره گی ها ، خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
من،
من باید برگردم ،
تا تو قبرستون ده ، غش عش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق ، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه !
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده .
کلید کهنه صندوق عجایت ، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
من باید برگردم تا به مادرم بگم ، من بودم اون شب ،
شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم ، باشه باشه ، نمی خواد کولم کنی !
گندوما را تو ببر ، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا ، نرم تا آن ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !!

  حسین پناهی  


 
comment نظرات ()
 
 
كليدر
نویسنده : میترا - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٥
 

چشمان مارال ،  همه نگاه بود و نگاهش همه نيرو ؛ چندان كه پنداري توانستي رخنه در سنگ بيفكند .  يكبار ديگر در چمبر  دهشت بار چشمان زن خود گفتار آمده بود و اين بار قيد   از مايه اي ديگر بود . پاهايش در زمين ميخ شده بودند و خود پنداري طلسم شده بود . ناچار لابه كرد :

- آزادم كن ... مارال !

يخ چشمان زن انگار شكن برداشت و باز گفت :

- آزادم كن مارال . دلم را آزاد كن دل در پي اگر جدا بشوم پيش تر از انكه بكشندم ، جانم را باخته ام . حالا كه چنين پيش آمده بگذار دل آسوده به پيشواز بروم مارالم ... من را مكش !

- تو من را مي كشي ... تو مرا مي كشي با جدا شدنت ! نيزار ... هميشه از پشت نيزار نگاهم مي كني ... بي تو چه كنم ؟


 
comment نظرات ()
 
 
دام من
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥
 

دلت از بام من نخواهد پرید .... باور دارم

دامی گسترده ام .......... دام

تو را به کمند نگاه اسیر ساختم   باور نداری ؟  همان و قت که از راه چشمت رخنه کردم به تاریکترین زوایای قلبت ...

من زنده ام ... پس هستم

از دام من خوش تر نخواهی یافت ....


 
comment نظرات ()
 
 
عدالت
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
 

دلم تاريك است    چشم هايت را باز كن تا زيباترين آيينه هاي جهان را ببينم .

امروز صبح داشتم مي اومدم اداره   حدود ۲۰ نفر كارگر داشتن  با بيل توي پياده رو كار مي كردن

من  از كنارشون رد مي شدم كه ديدم يكي از كارگرها لحظه اي ايستاد و دستش رو به دهانش نزديك كرد و به اين وسيله دستش رو كمي گرم كرد و دوباره به كارش ادامه داد  وقتي از كنارش رد  شدم  ديدم  خيلي جوونه   شايد حداكثر ۱۶ سال   و در همون لحظه آرزو كردم كاش مي تونستم الان به همه اين كارگرا يك جفت دستكش بدم كه دستهاشون گرم بشه     مي دونستم  كه دستكش هاي كوچك خودم هرگز اندازه دست يكي از اونها نخواهد بود   بنابراين گذشتم     با خودم فكر  كردم   آيا واقعا در اين دنيا بي عدالتي هست   يا اينكه انسانها خودشون  مي خوان كه زندگيشون سخت باشه ؟  بعد به اين نتيجه رسيدم كه هم بي عدالتي هست و هم انسانهايي هستند كه به هر دليلي نمي خوان درست زندگي كنن .....

و بعد دوباره فكر كردم   مثلا اگه اين كارگرا هم مي خواستن زندگي راحتي داشته باشن  خوب اونوقت ديگه كارگري نبود كه كاراي اونها رو انجام بده   شايد  اين يه جور سيستم  در حال گردشه و  در تمام جوامع بشري هست و به همين شكل ادامه داره   يكي رئيس مي شه   يكي كارمند   يكي فروشنده    و يكي كارگر    و اين وسط  مسلما هميشه بي عدالتي هم بوده و هست  و باز هم زندگي همچنان ادامه داره ...  آره اين زندگيه !


 
comment نظرات ()
 
 
از يه دوست
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥
 
 وقتی دلتنگ شدی به ياد بيار کسی رو که خيلی دوستت داره.وقتی نا اميد شدی به ياد بيار کسی رو که تنها اميدش تو يی. وقتی ساکت شدی به ياد بيار کسی رو که به شنيدن صدای تو محتاجه
گویند غروب جاییست که اسمان زمین را می بوسد من امشب برای تو غروب می کنم           کجایی ای اسمان من...
با هر آنچه داشتم برگشتم خسته از همه بی تفاو تی هاخسته از همه لجبا زی های کودکانه    خسته از با خود بودن خسته از با تو نبودن دلتنگی هایم شکل تو شده است خواب هایم بوی      تورا می دهد دستم شبیه دستهایت شده راستی دستهایمان چه شکلی بود؟ بال بال می زدم که برگردم پر پر می شدم که ببینی ام همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن        
 وحالا که برگشتم آیا مرا میبینی؟ آیا مرا نقاشی می کنی؟ آیا برایم باز هم می خوانی؟برگشتم با هر انچه داشتم .نگو نمیشناسی ام من شبیه دیروز توام و تو حالا شبیه دیروز من بیا تو د یروزی باش و بگذار من امروزی باشم. نگاهم کن خیلی... نگاهم کن خیلی...
 هيچ وقت كسی فكر كرده زندگی چقدر سخته......؟شايد به نظر بعضی ها خودمون با عث سختيش هستيم ولی من  تازگی به اين باور رسيدم كه آدم های اطراف ما و اعما لشون  گاهی زندگی رو واسه ما سخت ميكنن!   امروز خيلی در هم ريختم!دوست ندارم كه خوب  باشم! قصد هم ندارم كه باكسی درد و دل بكنم.....!  چه كسی در اين كره خاكی گرد در حال چرخش حاضر به شريك  شدن در تنها ئی ها يم می شود.......!؟

 
comment نظرات ()