خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
زني از تاريخ
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥
 

زني از تاريخ

من سراغ دريچه اي مي روم که روبه افقي سبز گشوده مي شود
به پيشواز کبوتري سرخ که از خاکسترش گل مي رويد
من از سمت ستاره ها به پيشواز مردي خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خيالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسي خواهم ماند که با سکوتش سخن مي گويد
من کسي هستم که با خود ققنوس سوقات مي برد
و تنها آرزويش اين است که باورش کنند
و در پايان قصه ...
پشت تمام اين دريچه هاي خيس ،
يک افق به سمت پنجره تنهايي من سبز مي شود ...
وقتي که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاريخ:
زني از جنس باران ...
خيس خيس ...
به ا نتظار مردي بود دستفروش...
که در خيابان تلخ تنهايي ، کبوتر سرخ مي فروخت .
من
ثبت خواهم شد ،


 
comment نظرات ()
 
 
بعضي ها
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥
 

بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند
بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند
بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند
بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند
بعضي ها در عين بودن ... هرگز نيستند
بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند
آنهاي ديگري هم كه آدم هستند ....

 نيستند


 
comment نظرات ()