خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
اندوه
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥
 

هنگامي كه اندوه من به دنيا آمد از او پرستاري كردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه چيزهاي زنده بالا گرفت و نيروند و زيبا شد و سرشار از شادي هاي شگرف .

من اندوهم به يكديگر مهر مي ورزيديم و جهان گرداگردمان را دوست مي داشتيم زيرا كه اندوه دل مهرباني داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود .

هرگاه من و اندوهم با هم سخن مي گفتيم روزهايمان پرواز مي كردند و شبهايمان آكنده از رويا بودند زيرا كه اندوه زبان گويايي داشت و زبان من هم از اندوه گويا شده بود .

اندوه چيز گرانمايه اي بود و من از داشتن او سرافراز بودم .

ولي اندوه من مرد . چنان كه همه چيزهاي زنده مي ميرند و من تنها مانده ام كه با خود سخن بگويم و با خود بينديشم .

اكنون هرگاه سخن مي گويم سخنانم به گوش سنگين مي آيند .

هرگاه آواز مي خوانم همسايه ها براي شنيدن نمي آيند .

هرگاه در كوچه راه مي روم كسي به من نگاه نمي كند .

فقط در خواب صداهايي مي شنوم كه با دلسوزي مي گويند :

ببينيد ... اين خفته همان كسي است كه اندهش مرده است .

جبران خليل


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥
 

بذار از داغی دستای تنهات بگيره حرم گرما بستر من بذار با تو بسوزه جسم خستم؛ ببينی آتش وخاکستر من؛ تو ای تنها نياز زنده موندن؛

بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پيرهنی رنگ محبت اگه خواستی بيايی ديدن من

که من بی تو نه آغازم نه پايان

تويی آغاز روز بودن من

نذار پايان اين احساس شيرين؛

بشه بی تو غم فرسودن من


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : میترا - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٥
 

Did you know that the three most difficult things to say are:  
 
I love you, Sorry and help me
 
آيا ميدانستيد که  سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است   :دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن  


 
comment نظرات ()
 
 
يك تست
نویسنده : میترا - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥
 

به اين آدرس برو

جالبه

http://www.gangineh.com/flash/52.swf


 
comment نظرات ()
 
 
از او
نویسنده : میترا - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥
 
سلام بهونه قشنگم برای زندگی
قربون چشمای قشنگت بشم. میترا؟ چرا خدا تورو این همه ناز آفریده؟ تو چقدر عزیزی پیش من. گاهی خودم هم باورم نمیشه. یعنی میشه تو دنیا کسی باشه با این همه زیبایی با این همه مهربونی با این همه جذابیت، یعنی میشه تو دنیا کسی باشه که به اندازه دوست داشتن من کسی رو دوست داشته باشه؟
بازم دیشب خوابم نبرد تا ساعت 3 صبح تو رویای تو بودم وقتی هم خوابیدم وای باورت نمیشه خوابتو دیدم چه خواب قشنگی بود صبح که از خواب پا شدم خیلی خوشحال بودم که همه دیشبمو با تو گذروندم اما گفتم حیف کاشکی تو بیداری بود  . خوش به حالت واقعاً خوش بحالت چون یکی مثل من تورو قلباً دوست داره. فدای صورت ماهت بشم دیروز وقتی برای اولین بار (3شنبه 7 آذر 1385 ساعت 4 بعد ازظهر ) به من گفتی دوستت دارم یه لحظه فکر کردم که حتماً چشمام درست نمیبینه باورم نمیشه بارها خوندمش، وای میترای من به من میگه که دوستم داره و از اونجا که میدونم میترای من حرفی بدون حساب نمیزنه گفتم نکنه داره سربسرم میذاره دوباره نامه رو بستم که ببینم تو خودت اینو فرستادی دیدم آره نامه از توست من چقدر اون لحظه احساس غرور و شادی داشتم یه لحظه از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد، خدایا تو دیدی میترا به من گفت دوستت دارم تو شاهد باش نمیدونم از خدا تشکر کنم از میترای خوبم یا از خودم بهرحال بابت همه چیز ازت ممنونم تو دنیای زیبایی رو پیش روم گذاشتی.
وقتی روز قبلش   گفتی که  دل منو شکستی نمیدونی چه حالی داشتم. داشتم دیوونه میشدم قربون همه احساس پاک و صداقتت بشم بخدا من نمیخواستم که دلتو بشکنم اصلاً من غلط کردم،  داغون شدم کمرم شکست نمیتونستم رو پاهام وایسم دیروز باز هم بیشتر فهمیدم که چقدر زیاد من تورو میخوام فهمیدم که بدون تو دیگه نمیتونم بدون تو میمیرم مثل یه ماهی بدون آب .. مثل یه گل بدون آب ....میمیرم، میدونی بدترین تنبیه و سخترین لحظه الان برای من چیه؟ اینه که تو منو به حال خودم بذاری، تورو خدا تورو جون عزیز سپهرت با من هیچ وقت قهر نکن  منو رها نکن نذار چشمه زلال وجودم هرز بره  جوابمو بده، خیلی حالم بد میشه وقتی جواب نمیدی، همه عزتم و غرورم همه وجودم و دلم لگد مال میشه وقتی چیزی نمیگی، دیروز داشتم دیونه میشدم، قول بده که دیگه مثل دیروز نشه لااقل داد بزن سرم فحش بده اما رهام نکن تو میدونی که در این دنیا فقط تورو دارم 
4 شنبه 8 آذر 1385 ساعت 8:22 صبح
چقدر امسال پاییز قشنگیه، زیباترین پاییز در همه عمرم بوده. مگه نه؟

 
comment نظرات ()
 
 
یادت باشه
نویسنده : میترا - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥
 

یادت باشه

 منو از من گرفتی

یادت باشه

تو منو با سر به همون جهنمی که توش دست و پا می زدم برگردوندی

ولی یادت باشه که

به یادم باشی


 
comment نظرات ()