خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
بهانه
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦
 

بهانه

بي تو

نه بوي خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي ؟

چرا ؟

سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي


 
comment نظرات ()
 
 
به تو تقديم مي كنم ....
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦
 

به تو تقديم مي کنم

I GIVE TO YOU
A fire to light inside your heart,
to feel the warm embers glow.
A piece of the sun's warm rays,
to bask in it's fiery show.

من به تو تقديم ميکنم

آتشي که روشن کند درون قلبت را

تا بر افروخته شدن خاکستر را احساس کني

تکه اي از گرماي پرتوهاي خورشيد

تا با تابشش درونت آتش بازي راه بندازه

GIVE TO YOU
A piece of a rainbow to color your world,
when all seems totally gray.
Some roses for the sweet perfume,
to kiss your senses with its bouquet.

من به تو تقديم ميکنم

تکه اي از رنگين کمان  تا رنگارنگ کني دنيايت را

وقتي که به نظر خاکستري مي آيد

چند رز برای عطر  مطبوعش

تا دسته گل بوسه بر حواست بزند

I GIVE TO YOU
A sprinkling of some twinkling stars,
to wish upon at night.
The morning dew to kiss the day,
To bask in it's delight.

من به تو تقديم ميکنم

بارشی از ستاره هاي چشمک زن

برفراز آسمان شب با شوق و آرزو

شبنم صبحگاهي که بوسه بر روز می زند

 تا گرمابخش شوق و لذت باشد

I GIVE TO YOU
A summer's breeze to caress your face,
to show that someone cares.
The sweet song of the nightingale,
to remind you that I am always there.

من به تو تقديم ميکنم

نسيم تابستانی را تا نوازش کند صورتت را

که نشون بده يک نفر دلواپست هست

آهنگ شيرين بلبل را که به ياد مي آورد من هميشه اونجام

I GIVE TO YOU
My lasting friendship, always true.
A gift of love to hold inside,
whenever you feel blue,
or just because you need a friend.
This friend...that will always be there for you!!

من به تو تقديم ميکنم

پايداري و دوام  دوستي من هميشه واقعي هست

هديه اي از عشق که درونت نگرش داري

هر وقت احساس افسردگی کني

يا فقط به خاطر اينکه به يک دوست نياز داري

  اين دوست ... هميشه اونجا خواهد بود براي تو


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی ....
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦
 

وقتي ستاره ي من شدي ، هيچ تلسكوپي هنوز تو را نديده بود و كشفت نكرده بود .
وقتي كهكشان من بودي ، هيچ منجمي هنوز به بودنت پي نبرده بود .وقتي مجنونت شدم ، صحرا هنوز افتتاح نشده بود .
وقتي تو زيباي من شدي ، هنوز نيمي از ماه براي كل دنيا ناشناخته بود .
وقتي دروازه بان دروازه ي دلم شدي ، هنوز خط هيچ دروازه اي را نكشيده بودند .
وقتي دلم به چشمان تو ميدان داد ، هنوز كسي درست نمي دانست دايره چيست .
وقتي رنگين كمان صدايت كردم ، همه به آن چيزي كه بعد از باران در مي آمد ميگفتند:
مهمان هفت رنگ نا خوانده !
وقتي صدايت كردم ، هنوز كسي معني انعكاس صدا در كوه ها را نمي فهميد ،   .
وقتي عاشقت شدم ، همه خواب بودند
.
وقتي بدرقه ات كردم ، آنهم با اشك ، هيچ كس اشك را دليلي براي بدرقه نمي دانست و هيچ كس توي چشمانش يك مرواريد گريه هم نداشت .
وقتي پيدايت كردم ، همه گُم شده بودند .
وقتي دنياي من شدي ، همه فكر مي كردند دنيا يعني يك عالمه انسان .
وقتي ديوانه ات شدم ، تصور همه از ديوانه كودك سنگ به دستي بود كه خشم ِ چشم ِ درشت و سنگ ِ بزرگ ِ توي دستش همه را مي ترساند .
وقتي نوشتم رفتنت آتش به جانم ميزند ، اينجا فكر مي كردند كه تنها چوب ها مي سوزند ... بي آنكه بدانند گاهي از آتش گرفتن ِ بسيار است كه انسان چوب مي شود


 
comment نظرات ()
 
 
از تو
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٦
 

دارم از نگاهت مي رسم

به اوج باور بودنم

دارم از صداي گرمت

زندگي مي كنم

دارم از تو

طلوع و غروب خودشيد و حس مي كنم

دارم از تو

خودم مي شم


 
comment نظرات ()