خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
اميد
نویسنده : میترا - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦
 

بعضي وقت ها فکر مي کنم همه چيز يک خواب است ،چيزي ترکيب از کابوس و رويا ...  
هنوز دلخوشم که بيدار مي شوم ، دلخوشم که بر مي گردم به کوچه هاي هفت سالگي ، به گريه ي زار زار روز اول دبستان .  هنوز دلخوشم که بر مي گردم . زندگي انگار فقط دلخوشي است ، دلخوشي براي چيزي که نمي داني چيست ، نمي داني کي مي آيد 

.  مي روي ، مي روي ، مي روي با اين اميد که برمي گردي ،

 با اين اميد که بيدار مي شوي ، با اين اميد که دستي بازويت را تکان مي دهد و بيدارت کند ، صبح يکي از همين روزها بيدارت کند 

.  برايت لقمه ي صبحانه مي گيرد ، چاي را شيرين مي کند ، نوازشت مي کند و مي بيني که سال ها پيش است ، صبحي خنک ، حياط و حوضي پر آب ... و صداي مادرانه ي صبح روحت را پالايش مي دهد ،

 و هفت سالگي ، هفت سالگي ، هفت سالگي است ... بعضي وقت ها فکر مي کنم همه چيز يک خواب است ... 

 روياها و کابوس ها در خواب مي گذرد ، در خواب بازويت را تکان مي دهند ، در خواب چايت را شيرين مي کنند ، در خواب لقمه هاي نان را ميان دست هايت مي گذارند ...  

اون دختر کودک درونم هست که همیشه شاده . آتیشپاره

  جلو آیينه می رقصه . گاهی حرصمو در می یاره ولی خوب دووم آورده .

این از هنرش هست

 دیده بودم آدم های عاطفی همیشه باختند . همیشه از دست دادند

 و ادم های منطقی رو دیده بودم که با توجه به منطقشون همه چیز رو داشتند . صاحب همه چیز شده بودند و با توجه به متراژهای امروزی خوب عمل کرده بودند ولی نان رو با عشق نخورده بودند .

از خشکی روحشون حالم به هم می خورد و اینکه می خواستند علامه دهر باشند . و به كارهايي افتخار مي كنن كه سالها پيش براي من پيش پا افتاده بود 

 هر چی بزرگتر شدم دیدم ادم های یک بعدی بسیار راحت به خواسته های دلشون می رسند ولی چندبعدی ها خیلی سخت پیش می رن

 منی که عشق به زندگیم زبانزد بود بارها آرزوی مرگ خودم رو کردم . بارها برای شادی دیگران جشن گرفتم ولی

به خونه که رسیدم تو اینه نگاه کردم به چشمام گفتم صبر داشته باش !

 بارها از چیزی که داشتم گذشتم 

 شکست خوردم . تاوان پس دادم .

گاهی تاوانی رو پس می دادم که نمی دونستم دلیلش چی بوده و کجا چی کار کردم ولی پس دادم .

خیلی وقت ها  ، غرورم مثل یک شیشه جلوی چشمم ریز ریز شد و من

 فقط سکوت کردم !

هیچ استدلالی برای دلم نداشتم . 

.دوست نماهایی که باهاشون سال هایی رو سپری کردم و ته راه نمی دونستم با دوستم طرفم یا با دشمنم

سر چه سفره هایی که نشستم . سفره دروغ ، سفره هوس ، سفره حسادت ، سفره چشم و هم چشمی ، سفره شهوت ، سفره غرور ، سفره جنون ، سفره مدرسین اخلاق بی اخلاق ،  سفره های فرار از خود ، سفره های ماسک های زیبا و دلفریب ،  

 کسی درس عشق نداد . کسی بوی عشق نمی داد . همه رو بو کردم . بوی هوس بود ولی بوی عشق ندادند . این مدعیان عاشق عشق ندیده !

ولی زیباترین سفره سفره دل بود .

حتی اگر به اندازه یک صرف چای مهمون بودم ، مزه اون چای تا ابد حتی بعد از مرگم زیر زبونم هست .

سر سفره دل بارها دوباره متولد شدم .

 تصمیم به ادامه دادن گرفتم و به امید فردایی که نمی دونستم چرا اینقدر دیر کرده ، دوباره از اول دفتر نو برداشتم و

 ميترا رو از سر گرفتم .

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بارها شكستم
نویسنده : میترا - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
 

اين بار

با شاخه هاي شكسته

درخت زيباتري خواهم شد


 
comment نظرات ()
 
 
باران چه زيباست
نویسنده : میترا - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦
 

 من غم انگيز ترين غصه شهرم هستم

زير باران هستم  كنج ديوار

درون كوچه اي خيس  و تنها ....

كمي يخ زده ام    و بخار نفسم

دستم را اندكي گرم نگه مي دارد

من هميشه اينجا   زير باران هستم

همسايه ... پشت آن پنجره گرم

چه كسي گفت ؟؟؟

در اين تنهايي ... باران چه زيباست !


 
comment نظرات ()
 
 
بن بست
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦
 

دلم گرفته است

به بن بست رسيده ام ...

مي دانم كه معناي عشق جز رنج و پريشاني نيست

مي گويند : اگر چيزي را دوست داري بايد برايش بهايي بپردازي

هنوز نتوانسته ام با اين داستان كنار بيايم كه : كامل مي خواهمت ... !!!!!

خوب مي دانم و تو نيز خوب مي داني كه اين داستان انتهايي ندارد

مي گويي : ادامه مي دهيم ...

مي دانم كه تو هم مي ترسي

ما مي ترسيم

از چيزي كه هر دو خوب مي دانيم چيست

ولي از ترسمان حرفي درباره اش نمي زنيم !!! مي ترسيم ...

مي  خواهم خودم را به نشنيدن بزنم ... به نديدن ... به نفهميدن

مصرانه   طفره مي رم از اشك هاي گاه و بيگاه ...

چشمهاي بي اشك من !

حالا نگاه هايي سنگين دارد ... مي داند كه از حرف سنگين شده ؟؟؟ 

مي گذارم سنگيني نگاهم  وسوسه  كند ...

 دستهايم را نشانش مي دهم  مي گويم ببين تواني ندارد 

 حالا !

مي نشينم و با خودم كلنجار مي روم

ولي بازهم بدترين قسمتش همينجاست كه  

شبها تنهام  ... بالشم را در آغوش مي گيرم 

 مچاله مي شوم ... نقطه مي شوم ... صفر مي شوم ... تمام مي شوم

اين روزها زير گذر تنهايي و شبهاي بي كسي

مي گذرانم شب و روز را ... و ... هنوز را .... !

 


 
comment نظرات ()
 
 
دوست
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦
 

شاید اینبار سلام آغازدوستی نبود 

راستی یادت می اید  چه ساده شروع شد 

 به سادگی یک سیب شاید
یادت می آید  گفتم " دوست   

 گفتی" جون   

به دلم نشست  

چقدر هم   به دل تو نیز...  پیش تر نشسته بود  

گفتم  ...  گفتی و  شاید به همین سادگی
من شدم دوست تو
  ...  تو شدی دوست من ... !!!

 دو دوست  ...   کاملا متفاوت  

از  زندگی گفتم    از زندگی گفتی  و زندگی کردیم
خندیدی
خنداندیم  و

 زندگی به مرور  با لبخند های شیرین من و تو  جریان گرفت

  سکوت کردم  !  سکوتم را شکستی 
  من
  با تو از سبزی ها گفتم 

 و تو  با من از تمام رنگ ها  

و من  امروز  درست زیر این همه برف  که از آسمان
آرام آرام بر من می بارد
  خودم را مرور می کنم

  و حرفهای سبز تورا  

 صدای حضورت می اید 
 مي گويم
   می بینی    برف می بارد
تو می گویی
  دستهایت سردند

  هوا سرد است  

آنقدر که افکار آدم هم  از پشت پنجره یخ می زنند

  

و تو می خندی  و من نیز ...


 
comment نظرات ()
 
 
پراكنده گويي هاي شبانه ام
نویسنده : میترا - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦
 

بگذار حقيقتي را بگويم

دلم مي ترسد !  

دنيايم شده چشمهايي كه لحظه لحظه هوايت را دارند

   بعضي وقتا سگ مي شوم ... !!!  

امروز حسود بودم !  پاچه ات را گرفتم ...

بدجوري كفرم گرفته بود

دلم نمي خواست ديگر ...  

خب دل من است ... بي صاحب است ديگر

اگر صاحب داشت كه بيخودي نمي گرفت !!

دوباره لحن كلامت مثل آن روزها شده 

فكر مي كنم  دوباره مي خواهي از دستم بدهي !! 

مي دانم كه دوباره خيالت راحت شد و 

باز دوباره رفتي و در لايه هاي ديگر زندگي گم شدي

همه اش از من مي پرسند : چيزي لازم نداري ؟ چيزي نمي خواهي ؟

مي دانيد كه اگر بپرسيد تا آخر دنيا هم من مي گويم :

  نه لازم ندارم ...

 دوباره ترس هايم مي ريزد در جانم ....

تمام وجودم يكهو پر مي شود از نگراني !

يكهو ساكت مي شوم ...

كاش مي شد يكي سرم را بغل مي گرفت

و صداي هق هقم را مي شنيد

كاش مي شد دستهايم را در دستهاي يكي قايم مي كردم

كاش .... !!!!!!

دلم بيخودي بهانه مي گيرد ...  بيخودي مي گيرد

مي داند  كه باز مي خواهي از دستم بدهي

 

 دلتنگم  ... سخت دلتنگم 

گويي ميخي تيز در قلبم فرو مي كنند

دل بي صاحب من گرفته ...

صاحب ندارد ديگر...  وگرنه بيخودي نمي گرفت

 نمي گويم از دردم ... 

 چمدانم را مي بندم ! اما نمي روم ... اما نمي گويم

 بايد زندگي كنم ... جهان برايم صبر نمي كند !!

     و من هنوز سكوت مي كنم .... 


 
comment نظرات ()