خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
با عشق
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦
 

من گريه‌ام مي گيرد، خب بگيرد، اما زخم‌هايم خوب مي‌شود،

قلبم حال مي‌آيد.   هيچ نشد كه قلبت حال بيايد؟ يا آنقدر قلبت حال به حال شد كه رفتي در لايه‌ي ديگر زندگاني آنجا كه از فراق نور چشم ، تاريك مي‌شد.  

 قلبم، قلبم زير سايه ‌شفافم  حال مي‌آيد. ضربان قلبم را مي‌شنوي؟

گوش كن... تا دل خاك طنين انداز است: شفافيت به مرگ مي‌رسد،   اگر به آن روزها سفر كني،

 تاريخ نامه‌ها را نگاه كني، مي‌بيني كه انگاري، نبض نامه‌رسان را هم گرفته بودم. از دقايق هم آگاه بودم،

 از حالت هم خبر داشتم ، از همه چيزت خبر داشتم  همه چيز برايم معنا داشت چه عشقبازي‌ها كه كرديم .

حالا با  تو   نه  ....  كه  با عشق  عشق مي‌كنم


 
comment نظرات ()
 
 
به یک دوست
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦
 

در قسمت نظرات پست قبلی یکی از دوستان مطلبی نوشتن که متحیر شدم :

نمی دونم کی هستی

ولی حدس می زنم چرا اسمتو نگفتی

شاید    

می تونم    حس کنم که همونی

 همونی که درباره م   اشتباه می کرد

همونی که هنوز اشتباه می کنه

همونی که ....

 می خوام بدونه   :

هرگز نخواستم با قرارداد عاطفه شو به بند بکشم

 

 

 


 
comment نظرات ()