خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
سكوت مي كنم
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦
 

 

و من !

سكوت مي كنم ....


 
comment نظرات ()
 
 
مرنجان دلم را
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦
 

اين مرغ وحشي !

ز بامي اگر برخاست

مشكل نشيند !!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
مراقب باش ...........
نویسنده : میترا - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦
 

تو منو صدا كردي ؟ يا ... ؟؟؟؟

خنده ام بي دليله ولي گريه هام دليل نمي خواد ....

اشك من !!!!!!!!!!

مراقب خاطراتمون ....

مراقب احساسمون ....

روزها و شبهاي  با هم بودنمون .....

خلاصه كنم

مراقب خودمون باش .... !!!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
صبر كن
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦
 

 امسال در زمستاني سرد تكرار مي شوم

اين روزها سخت مي گذرد  دنيام به آخر رسيده

كلمه ها گم مي شوند

به خودم مي گويم :

همسفر !!!

گاهي بايد بازي رو باخت  ...

 اما اينو يادت باشه ......

مي دونم تو اگه گريه كني بغض منم مي شكنه

يه نفر حسرت خنده تو داره صبر كن گريه رو زنجير كنيم

بعد برو .............. !!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
همين
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦
 

 امروز هيچي نيستم

 بايد برم ... نه فردا مي رم

 شايد هم ديرتر

 خودمو مي زنم به نديدن  به نفهميدن

  مي گه :

  من پايم را كجاي مهربانيت بگذارم كه بوي ترس نگيرد ؟؟؟

  همين ...


 
comment نظرات ()
 
 
لعنت به من
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦
 

يك جاي كار مي لنگد

يك چيز سر جاش نيست  نمي تونم به هيچ كس تكيه كنم

يه زنجيرهايي دور خودم بستم  كه فكر نمي كنم باز بشن

هيچ حس ندارم  احساس مي كنم دارم خط مي خورم

از دفتر مشق زندگي  هيچ معني نداره

سي و پنج سالگي !!

يكي مي گفت بي مزه و بي روياست و بي عشق

نه ... سن زيبايي هاي يك زن سي و پنج سالگيه

هيچ حال ندارم

يكهو روي افكارم و غم هام ولو مي شم

حالا دارم مي نويسم و تو نمي بيني ... بعد نگي نگفتي ها.. خوب  ؟؟؟!!!

يك جاي كار مي لنگد ... تو بهش فكر نكن من هيچ پناهي ندارم

من خراب كردم

لعنت به من كه خراب كردم همه چيز و ... لعنت به من !!!!


 
comment نظرات ()
 
 
شايد
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
 

شايد مرا ديگر نشناسی،

شايد مرا به ياد نياوری.

 اما من تو را خوب می شناسم. 

يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قايم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم

خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.

توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود.

نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند

يادت می آيد؟

تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی

اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد

تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را

 

 .......ما گم شديم و خدا را گم کرديم

دوست من، همبازی بهشتی ام!

نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی 

 :خدا توی گوشم زنگ می زند

از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو

 از دلت شروع کن

شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم

نگران نباش

من آنقدر امروز و فرداهای نیامدنت را دیده ام که دیگر هیچ
وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!

حالا یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.

یاد گرفته ام
که بشنوم: - « تا فردا ...

 و   به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند

 

 یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن

به سرم نزند ...

 


 
comment نظرات ()
 
 
آخرین بار
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
 

ساعت چند بود دیشب نمی دونم چقدر طول و عرض اتاقمو راه رفتم

هیچ حال نداشتم 

هیچ حال ندارم  ... 

راستی تصور کنید اگه قرار بود هرکس به اندازه دانش خودش حرف بزنه

چه سکوتی بر دنیا حاکم می شد !!!

دوتا جمله قشنگ خوندم :

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست ، اسراف محبت است (دکتر شریعتی)

لاک پشت ها هم عاشق می شن ولی تحمل درد عشق براشون راحته چون عشقشون آروم آروم ترکشون می کنه

دیروز ... دیدمش !   برای آخرین بار بود که دیدمش چقدر تلاش کردم ولی ...

هنوز داشت فریب می فروخت !! غرور  و خیانت و دروغ  می فروخت

راستی !

بهت نگفته بودم که دوستت نداشتم  ؟!!!  هیچوقت دوستت نداشتم !!!  نگفتم که چقدر تو لایق ترحم بودی !! 

من به یه آدم بیمار روانی که هنوز عقده هاش همراش بود ترحم می کردم ...

تو توی زندگی من وجود خارجی نداری! ... به کار نمیای !

بی معنی هستی  تو زندگی و خاطرات من !!

تو  فقط یه صفری !!!!!!

یه نقطه کوچیک که شاید با ذره بین هم دیده نشی

بهت گفته بودم ... بهت گفته بودم

من بزرگترین شانس زندگی تو بودم  

الان هیچ حسی ندارم خالی خالیم  خالی از هر حسی

نه نفرت  نه ترحم    نه .... هیچی فقط

یه حس تلخ و بدمزه دارم  احساسم می گه

همه چیز درست می شه برم شمال درست می شه

هی امروز و فردا می کنم   این دست و اون دست می کنم

طفره می رم  !

دلم برای گرفتن بهانه می گیرد  می رم

از اینجا می رم تا  که نپرسی از من به چه ها دل بستی !!!  و

چرا از همه جا و همه کس دل کندی

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
من
نویسنده : میترا - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦
 

از پنجره اتاق كارم به آسمون نگاه مي كنم

هوا ابريست  ... مثل دل من

 دلم گرفته نمي دونه كه نبايد بيخودي بگيره 

صداي اشكهاش  هنوز تو  گوشي تلفن مونده  

اين روزا تو يه چيزيت مي شه ... منم يه چيزيم مي شه

ديگه خودمو تو دلتنگي و بي خيالي ول كردم

يه وقتايي تو خونه يا سر كارم   پشت ميز دارم پرونده هارو نگاه مي كنم

يا وقتي دارم به انبوه بي پايان نامه هايي كه تمومي ندارن رسيدگي مي كنم

فكر مي كنم به همه چيز  فكر مي كنم    الا نامه ها و پرونده ها

به صداي هق هق اشكهام كه تو دلم مي ريزه 

به تنهايي هاي غروب كه هنوز هيچكس نتونسته پرش كنه

يادته ؟ بهت گفته بودم چهارشنبه ها هيچوقت  براي من خوب نبوده

اينم يه چهارشنبه ديگه ... كه خوب نبود

امشب مياي ببينمت ؟ 

 نه.. . كار دارم ....... كلاس دارم ...

حالا هي طفره مي رم ...  هي امروز و فردا مي كنم  

هيچ حال فكر كردن ندارم

  مي دونم تو زندگي

من فقط يه فضاي خالي بي معني ام

حالا آرومم بي هق هق بي قطره اي اشك

دوباره مي رم كه تو يه غروب دلگير ديگه

تنها باشم


 
comment نظرات ()
 
 
وسوسه
نویسنده : میترا - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦
 

امشب سنگيني نگاه ت پلك هاي منو وسوسه مي كنه

وسوسه م مي كنه   تا بخوام در كنار تو باشم

اما

نمي شه نديده  با تو بود  نديده با تنت در آميخت

 مي شه تو رو ديد و نديد و با تو طعم گس عشقو چشيد

مي شه با تو روي صميمانه ترين واژه ها غلطيد

آره

مي شه تو رو نديد و در كنار حس تو

هرم داغ خواستنو  تجربه كرد

مي شه تو رو نديد و در كنار حس تو

 خواستنو تجربه كرد

 اي مرد شب ! اين منم

خراب و مست

  امشب خراب يه نگاه مستم

امشب سنگيني نگاه تو  پلكامو وسوسه مي كنه

اي مرد شب !

محض با تو بودن ...

محض نگاه من  محض نگاه خود

محض بودن من  محض نبودن من

بيا

امشب جرعه اي با من بنوش


 
comment نظرات ()
 
 
خيلي تنهام
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦
 

يه روز بهم گفت: من می خوام باهات دوست بشم،

 آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فكر خوبیه، منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه اومد بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم،

 آخه می دونی خیلی تنهام.

 بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فكر خوبیه،

منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور جایی كه هیچ مزاحمی نباشه بعد كه همه چیز روبه راه شد تو هم بیا ، آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فكر خوبیه، منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه گفت:من قراره اینجا با یكی دوست بشم، آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فكر خوبیه، منم خیلی تنهام.

یه روز نامه نوشت  :من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم ، آخه می دونی خیلی تنهام.

براش یه  لبخندی كشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم فكر خوبیه، منم خیلی تنهام.

حالا دیگه اون تنها نیستو من از این بابت خیلی خوشحالم

و چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه

اینه كه اون نمی دونه من هنوزم خیلی تنهام.....

مهران


 
comment نظرات ()
 
 
هفت سال ...
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ آذر ۱۳۸٦
 

 ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ...

ببين فقط تفاوت عشق رو نه عاشق بودن رو

بهش مي گم عاشق شدن آسونه

ولي عاشق موندن ! كار هركسي نيست

مي گه من عاشقم و عاشق مي مونم

يكي مي گه عاشقتم ولي

  يادش نمي مونه كه بهش گفته بودي ...

يكي ديگه

هفت ساله كه  روز دوم آذر ....

هرجاي دنيا كه باشه

مي ره به همون محل ... همونجايي كه اولين يا آخرين بار

اونو ديده .... هفت سال سوختن و پرپر زدن

هفت سال زندگي فقط با يه خاطره

هفت سال با وجود تنفر بازم عاشق بودن و عاشق ! موندن

خدايا !

 ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا ؟


 
comment نظرات ()