خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
دریاب مرا
نویسنده : میترا - ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧
 

.

امشب دلم می خواد چیزی نگم

       ولی تو گوش بدی و بهم نشون بدی که   شنیدی  !

..............

                    دریاب مرا ......

.


 
comment نظرات ()
 
 
سر ریز دل
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

.

اینبار ، سر ریز ِ دل !

باز هم عاشقانه ایی ... 

ولی نه ، شاید اینبار عاشقانه نیست ، اینبار حرف ِ دل است که سر ریز شده ...

به دل قول دادم آنچه به من گفت برایت بگویم ... ولی انگشتانم یاری نمیکند ،

برای نوشتن همه ی آنچه دل می گوید ...

آخر فضای ما زیباست .. سبز است ... رنگی ست ... چطور دل انتظار دارد

با نوشتن واژه هایی به رنگ دلتنگی ، سبزی فضایمان را خاکستری کنم !!!!

به دل می گویم،

       باشد ! می نویسم ..بگو حرفت چیست .؟بگو چرا اینهمه سر ریزی ؟؟!!

و می گوید :

خسته ام ... خسته از کار چشم ، کار گوش ، کار ذهن ...

خسته ام از اینکه هر چه چشم می بیند ،

هر آنچه گوش می شنود و هر آنچه ذهن درک می کند ، همه و همه را به دل می سپارند !!!!

گویا "دل" شده جایگاهی مسکوت برای تمام دیده ها و شنیده ها ...

و من سالهاست که چه خوب امانتداری کرده ام ...  و چه فداکارم  !!!

و هر بار که دیدگانش نامردمی دید ، بر خود لرزیدم و اشک ِ دیدگانش را که

چه گاه رسواگر می شدند ،

در خود ریختم تا باز هم و باز هم بخندد و سبز بماند ....

و این روزها خسته ام از انبوه آنچه بر من فرو آمده !!!!

دل گفت و گفت و گفت ....

و من برایت نوشتم  با اینکه خاکستری ست ولی نوشتم ..تا شاید  "دل" آرام گیرد ......

چند روز سکوت ... بدون جوابی ... و امروز  نوشتم :

 و نوشتند ... و   می نویسند :

خطاب به "دل" ... دلی که از سرریز شده .. :

"دل" ، یعنی همین  ... یعنی جایگاهی مسکوت و پنهان برای هر آنچه

 دیده    دید و گوش شنید ... پس چه جای شِکوه است ...

دیگر اینکه :

کاش از سبزیها ، مهربانیها و زیبایی ها یی که بارها و بارها  بر تو فرو آمده نیز می گفتی ...

کاش از لحظاتی که از هیجان ِ عاشقانه ها  با زیبا معبودش ، به تپش می افتادی ،        نیز میگفتی ...

کاش از  ................  میگفتی ...

و اینکه :

دل جایگاه عشق نیز هست ... جوانه ایی اگر حس کردی ، رشدش بده !!!!

....

باز هم سکوت !!!

 
                        
همه روز و همه شب
هر کجا می رفتم

من ضعیف و هر کسی فکر چپاول می کرد...

تا خودم را
               
بین یک بستر از آرامش عشق

                                
بین یک خاطره از بودن تو

حبس کردم
                  
حبس کردم
                                         
حبس کردم

                                                             
تا بیایی...

..............................................

پ ن :  همیشه  این تویی که باید نظاره گر دور شدن ها باشی...

.


 
comment نظرات ()
 
 
و دیگر آسمان
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 

.

سکوت یعنی چه ؟ وقتی همه اینچنین بلند فریاد می کشند ما را ببینید ... ما را ببینید .... اگر چه کوچک باشند !

و من دیگر حرف نمی زنم ...

حتی بغض هم نمی کنم و با همه دلتنگی هایم همچنان سکوت می کنم !

نمی دانم چرا از دست  زندگی  اینقدر لجم می گیرد ... نمی دانی ؟ نباید هم بدانی ... 

                از بس الاغی ...

اینجا دنبال خورشید نباید گشت ...

-         و دیگر خورشید را نخواهم دید ...

-         و دیگر آسمان را نخواهی دید ...

-         بله اینجا خورشید هیچ وقت نمی تابد

-         نمی ارزد !

-         نمی ارزد ؟؟؟ اینجا هر مترش 3  میلیون قیمت دارد ... حالا چه خورشید بتابد ، چه نتابد ...

تا پیش از آمدن تمدن ، نگاه همه انسانها به آسمان بود تا باران خداوندی زمین حاصل شان دهد ...

اما حالا نگاه شان به زمین است تا از آن طلا برگیرند ... و دیگر آسمان را نخواهند دید !

دوست دارم بنشینم کنار خاک قبر و مثل ارمیا در بیوتن با خودم حرف بزنم :

حوصله کل کل ندارم ... تازه تو این دوره زمانه یک آدم حسابی بیاید و ببیند  چه می گوید ؟

           به جرم جنون ادواری می اندازندمان توی هلفدانی ...

-         امروز زیر سنگ خوابیدن راحت تر است !

-         خیلی مخلصیم ... تو نبودی من کدام گورستانی می رفتم ؟؟؟

-          حالا  انگار الان کجا هستی ؟!!!!

-          مردم می روند فرحزاد جگر بره می زنند ... ما باید جگر زلیخای مان را بگیریم دستمان و بیاوریم بهشت زهرا ... !!!!!

-         خلایق هر چه لایق !....

-         خسته ام از همه زندگی ...

-         مگر قرار نبود نقاشی کنی ؟ یا ساختمان سازی ؟ یا ...

-         کاری که روح نداشته باشد ... !!!؟؟؟؟

-         پول که دارد !

-         و دیگر آسمان را نخواهی دید ...

نمی دانم از کجا پیدایت شد ... .

   چرا همیشه می خواهم از تو کوچکتر باشم ... کمتر باشم و نیستم ! من به دنبال مسکن هستم ... مسکن یعنی محل تسکین ...

جایی ، کسی باید باشد در عالم که جلو فوران مرا بگیرد ... که همزبان من باشد ... که همدل من باشد ... " حانه و همسر برای تسکین !!!! "

اگزکت لی ! گورستان در شما چه احساسی ایجاد می کند ؟؟؟؟

و فکر می کنم هر انسانی رازی است ... عشق ، کشف راز نیست ... معماری این راز است   اصلا سر همین راز است که شیخ صنعان عاشق دختر ترسا می شود ... او با عشقش به دختر ترسا  , راز را پیچیده تر می کند و این یعنی معماری پیچیده تر ...    

     و من غریبم  و این یعنی : دو  راز ... زن و غریبه گی !

حالا چرا من ناحسابی بر خورده ام بین آدم حسابی ها ؟؟؟؟

و اما تو چه می گویی ؟ آیا تو هم چاره ای داشتی جز نقاش شدن ... معمار شدن ... یا ... ؟

و آیا به این می اندیشی که چاره ای جز گنجشک بودن داشته ای یا نه ؟؟؟ تا در چند قدمی ات خانه ای را بپایی که کسی در آن زندگی می کند  و من در خانه ای هستم ...و کسی هست که مرا می پاید  هر روز ... همین نزدیکی !!!

(" شب را ، خانه را و همسر را برای تسکین شما قرار دادیم ... ")

( شب است و خانه و همسر ... و این هر سه مرا تسکین نمی دهد ... )

سرم را بالا می گیرم  چه می بینم ؟ او اینجا چه می کند ؟ در این هوای آلوده ...در این همه شلوغی ...  دستش را می برد توی موهای من ... آرام و بی صدا نگاهش می کنم ... چه دارم برای گفتن ؟ ... هیچ            حرفی ندارم برای گفتن ... گوش می کنم به حرفهایش که معلوم است می خواهد حال و هوای مرا عوض کند ...

و آن زمان که فقط یک تکه از زمان بود  تو از ناکجا آمدی   صاف  به زندگی بکر و دست نخورده من !  

 و هزار بار دیگر همه اینها منتهی می شوند به تلفن زدن و دیدن و بازدیدن و ایمیل و به روز شدن و مدرنیزاسیون و ..............................

-         خودش پیشرفت کرده یا عقلش ؟؟؟؟

این را فقط من و تو می فهمیم که کم آدم حسابی نیستیم !!!!

در بین اینهمه آدم که یا داشتند می گرفتند یا داشتند می دادند ...

    یا داشتند پول می دادند ، یا داشتند پول می گرفتند .... یا داشتند نزول می گرفتند  یا داشتند نزول می دادند ... یا داشتند رشوه می گرفتند یا داشتند رشوه می دادند ... یا می دادند یا می گرفتند ... یا می دادند یا می گرفتند  ...

گشتم و گشتم دنبال یک انسان   و ...  نیافتم ... و نیافتم !

-         می بینی ؟  اینجا کسی مرا نمی بیند ... تو را هم نمی بیند ... اما پول را می بینند ... ! فقط اسکناس را می بینند و شعار روی پول که می فرماید : " این گاد وی تراست "

گوش کن : من واقعی نیستم ... تو هم واقعی نیستی ... فقط پول واقعی است !

ما همه گرفتار کلمات شده ایم ... گرفنار زبان ! زبانی که از معنا خالی شده است ...... راستی وقتی لغات از معنا خالی شوند ، اخلاص و اختلاس چقدر فرق خواهند داشت ؟ ؟؟؟؟؟

بی راه نیست که گذشتگان حرف را روی سنگ حک می کردند ... سنگ نبشته یعنی حرفی که ارزش ماندگاری دارد ... مرده شور  نشر و کامپیوتر و اینترنت و ... را ببرد !

-         و دیگر آسمان را نخواهم دید ...

همه می گویند سخت نگیر ... بگذر !   تو می گویی بگذر ... می گذرم !

آدمیزاد باید حرف بزند . پوسیدم از بس که نگفته ام ...

خروار خروار حرف بیخ گلویم را گرفته است اگر می آمد توی این شهر درندشت هرت زندگی می کرد می فهمید همزبانی یعنی چه ... همدلی یعنی چه  وقتی روزی ده بار فریاد بکشی " گاد بلس یو "  ...

 اگر می آمد روی همین تخت رستوران بی کلاسه می نشست ، می فهمید که همدلی یعنی چه ... !

می شنوی ؟؟؟؟

صدای پروردگار بلند است " آیا کسی هست که او را بیامرزم ؟ "

داداش گرفتاری که ناراحتی ندارد ... گرفتاری مال عشق است ... گرفتاری مال رفاقت است

بالاخره توی مسابقه معلوم نشد کی برد و کی باخت ... من که برای بردن نیامده بودم ... اصلا برای مسابقه نیامده بودم ...  به همه خوش بگذرد ... " هو  ا نایس دی ... "

تو از زندگی چه می دانی ؟؟؟  تو فقط می دانی زندگی یعنی کار کردن ... پول درآوردن و پس انداز کردن بخاطر هزینه ها ...خانه  و غذا و  روشن کردن ماشین لباسشویی تا آخر ظرفیت ! گرفتن خمیر دندان بزرگ با 30 درصد تخفیف ... خرید یک دستمال توالت یکی بخر دوتا ببر !!!! (( "بای وان ، گت وان فری " ))

راستی چقدر پول دارید ؟ چقدر درآمدتان است ؟ برای کارگری ، کار اداری ، برای کردینیتور بودن ، برای منیجر بودن  راستی چقدر از شرافت پول در می آورید ؟ ...(( " ایت ایز نان آف مای بیزنس "... !))

بچه فال فروش نگاه غمناکی دارد ... مردم با چشمان بی روح نگاهش می کنند  و ازش فال می خرند ... هر روز ده ها بار این ماجرا در همه جای این شهر تکرار می شود ...  ده ها بار  را که در 2000 ریال پول هر فال ضرب کنیم می فهمیم که چندان چیز دندان گیری هم جمع نمی شود .  اما ده ها بار  را  اگر در نگاه این کودکان ضرب کنیم می فهمیم که بغضی گلوگیر در حنجره شان به صورت ژنتیکی لانه کرده است !

زمان کجاست ؟  زمان یعنی مرثیه زیستن ... مرثیه هایی که می گذرند و تکرار نمی شوند ...

-         چرا اینجوری زل می زنی ؟ خس و خاشاکی که توی چشمت رفته یود در آمد ؟

-         نترس ! نفسی که از توی عالم زنده ها بیاید توی عالم زنده تر ها !... حکما" از این شیشه زپرتی هم رد می شود و خاشاک را نه از چشم ، که از قلب آدم بیرون می کشد ...

 

می خواهم بروم ... جاده یکنواخت . صاف و رو به کویر ... می خواهم به آسمان کویر نگاه کنم ...

 آسمان آبی کویر که سرخی دم غروبش هم رویایی است ...

می خواهم به آسمان کویر نگاه کنم ! بی اعتنا به صدایی که در گوشم می پیچد : " و دیگر آسمان را نخواهی دید ! "

.

.

پ.ن:        آقا!!! اجازه هست؟ این‌ها را "من" نیستم که می‌نویسم...

این‌ها حرف‌های دخترک عاشقی است که هیچ‌ وقت عاشقی نکرده است...

و حالا می‌خواهد برای همه‌ی عاشقای بی‌مزار ِ این دیار بنویسد...

.


 
comment نظرات ()
 
 
من رفیق نیمه راه نیستم
نویسنده : میترا - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧
 

.

الان چند روزه که می خوام  چند جمله بنویسم اما دستم نمی رود...

شاید چون احساس می کنم که چه فایده دارد شریک کردن مردم در غمهای روزانه!؟

شاید چون هیچ همدلی وجود ندارد.

شاید چون همه دوستیها و دوست داشتنها یه فریب بزرگ هستن در زمانه ایکه اعتماد مفهومی ندارد...

فکر می کردم که " دل خراب من از این خرابتر نمی شود..."

               اما دیدم که شد!!

                                  چه جور هم ...

و حالا انگار که در امتداد جاده ای بدون هیچ منظر روشن و معلومی ایستاده ام...

پشت سرم پلهای خراب شده ای از اعتماد و مهر ورزی

         و جلو رویم  آینده مبهمی از دوستی...

راستی که چه ارزان شده است بهای انسان...

اخلاق محور روابط ما نیست؛

 بلکه حتی آنها که بیشتر از همه از اخلاق دم می زنند

 خودشان با به خطر افتادن مصالح و بالا رفتن هزینه ها؛

به آسانی تن به هر رفتاری می دهند!

گاهی این رفتار می تواند به دروغ نقش یک انسان نادم را بازی کردن باشد؛

         گاهی تظاهر به تغییر باشد؛

               گاهی ترک یک انسان باشد؛

                               و هزاران رفتار کثیف دیگر.

و تنها مجوزش تائید دیگران نا آگاه و مغرض و منفعت طلب دیگر!!

و فکر کنید که چه نیت و رفتاری از این کثیف تر که شما دل و روح و ذهن یک انسان را درگیر خود کنید و ناگهان...

وقتی ورق بر می گردد و زمانه همراهی نمی کند؛

 گویی که هرگز این شما نبوده اید که مشتاق و بی قرار دلی را   به دست آورده اید!!

 و تازه خود را جوانمرد و با معرفت هم تلقی کنید!!

حقارت روح انسان و تنها بی ارزشی درونی می تواند چنین رفتارهایی را مجاز بداند.

راستش امیدوارم که چنین آدمهایی این موقعیت را پیدا کنند که خودشان هم در چنین وضعی قرار بگیرند.

...

خیلی وقتها خیلی حرفها هست که اگه گوشی برای شنیدن باشد می توان گفت ؛

اما وقتی کسی را نداری که بشنود یا حرفهایت را دوست ندارد

            بغضی گلوگیر و دائمی خواهد شد...

گاهی آرزو می کنم کاش من هم از دسته اون آدمهایی بودم که اصلا توی عمرشون یکبار هم ذهنشون خسته این حرفها نشده...

ولی یه چیز این داستان خوبه اونم اینه که من اگه جزء اون مدل آدمها نیستم

         توی بقیه طبقه بندیها هم خیلی جام نیست!!

برای من باید یه فایل متفاوت باز کرد ؛

البته اگه علاقه ای به داشتنم بود !!

دنیای عجیبی شده...

می دونم وقتی حرفهام رو بخونی می گی " صد بار بهش گفتم  ...

اما تو چه می دونی  چقدر سعی کردم که باهات حرف بزنم و نذاشتی...

حتی  ...

راستی چی می خواستم جز مهر ساده پایداری که ...

دوست من تو طعمی از تنهایی رو بمن چشوندی

             که تا حالا تجربه نکرده بودم...

                      طعم تلخ داشتن و نداشتن ؛

                                  بودن و ندیدن رو...

کاش قویتر از این بودم که بیشتر از این بهت کمک می کردم اما نیستم...

شرمنده ام...

                 من رفیق نیمه راه نیستم اما ...

.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
گفتن حق
نویسنده : میترا - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
 

.

ستیز من تنها با تاریکی است و برای ستیز با تاریکی،

 شمشیر به روی تاریکی نمی کشم،

                               چراغ می افروزم...

***********************************************

پس از سالها بی قراری ...  من شکفتم ! "

احساس میکنم دارم گشوده میشوم ..میشکفم ...پوست میاندازم ..قالب عوض میکنم ...

بناهای قدیمی رو خورد میکنم !!

چه لذتی دارد شکستن و خرد کردن قالبها ..چه حس قشنگی را در وجودم زنده میکند ..

حس زیبای زندگی را ...جاری بودن را ...تغییر کردن را 
یک دوره ای دوست داشتم از آسمان و پرواز و فرشته ها و کائنات بگویم و دنیایم را آن
جا بسازم!

شاید زندگی در یک بعد دیگر زیاد ملموس نبود اما زندگی در این دنیای خاکی برای تک تک مان قابل لمس است ..چون داریم تجربه اش میکنیم ...باهاش نفس میکشیم ...روزمان را شب میکنیم ..دقایق عمرمان را پشت سر میگذاریم . آنقدر در جریانش غرق شدیم که قدرت و هیبت آب دارد ما را می برد

 آن هم بدون اینکه از این جاری بودن احساس سرور کنیم ، لذت ببریم !
به واقع لذت بخش و زیباست !
کافی است یک آن حس کنی جریانی هست و تو در آن شناوری . آن وقت است که این حس قشنگ سرشارت میکند ...ازش لذت میبری و سعی میکنی به خودت فرصت شنا کردن بدهی ..

سعی میکنی یک جاهایی بیای بالا و از آنجا نظاره کنی ...

سعی میکنی از آن بالا موانع را در خودت ببینی و دریا را آن جور که هست بپذیری و دوست داشته باشی ..

دریا دنیای وجود ماست !

یا شاید هم دنیا دریای وجودیست!

نمیدانم فقط اینکه هرجور هست :
هر از گاهی آرام و زیبا و دوست داشتنی است


و گهگداری مواج و طوفانی
میدانی وقتی بزرگ میشویم و افکار و خیالات جور واجور در ذهنمان می آید یادمان می رود که این بزرگ شدن ،

 این تغییر کردن و ساختن فقط مال بچگی ها نیست ...آن موقع اگر بچه بودیم و با روند طبیعت پیش می رفتیم ،

 حالا بزرگ شدیم و این ما هستیم که باید آستین  بالا بزنیم و برای ساختن وجودمان قصد کنیم .

 اگر خواستی و از نو ساختی میشود  به آینده این قوم تبعیدی امید داشت و گرنه سالها میگذرد و همچنان همه منتظر هستند تا یکی بیاید و تغییری ایجاد کند !
منشا این تغییر از کجاست ؟! این فضای مسموم را چه جوری میشود عوض کرد ؟ موج آرامش و اطمینان قلبی را چه جوری میشود خلق کرد ؟میشود به داشتن چنین فضایی امید داشت ؟
ماها کجای این جریان ایستادیم ؟ چی باعث میشود هر از گاهی بیدار و هوشیار شویم ؟
دیدی وقتی درون آب هستی ، موجی می آید و سیلی به صورتت میزند و اون وقت است که یک آن هوشیار میشوی و دوباره به خواب میروی تا موج بعدی و سیلی بعدی و بازهم فراموشی و یک روند تکراری و خسته کننده ...

پرنده باش !

بر فراز دریای وجودت پرواز کن تا خوب موانع و سنگلاخ ها را ببینی و برای برداشتنش خیز برداری .
پرنده باش تا از بالا نگاه کنی و حس قشنگ پرواز را بچشی ...

نگذار سیلی های روزگار از خواب غفلت بیدارت کند ..

هوشیار باش و با درایت دنیای درونت را فتح کن تا دنیای بیرون تغییر کند !
وقتی روح پرواز در وجودت رخنه کند فرق نمی کند انسان باشی یا پرنده ...

مهم این است که عشق در وجودت جاری شود و روح زندگی را   در قلبت زنده کند... .



.***********************************************

پ ن : گفتن حق، دوستی برایم باقی نگذاشت

.


 
comment نظرات ()
 
 
این دل
نویسنده : میترا - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
 

.

وقتی سمت چپ سینه ات درد میگیره و میزنه به دستت

 تازه میفهمی که یه بچه شیطون و بازیگوش با سنگ میخواسته بزنه به گربه روی دیوار و اشتباهی خورده به شیشه دلت و اون رو شکسته

 تازه میفهمی چقدر حساس شدی

 تازه میفهمی چقدر زود رنج شدی

 تازه میفهمی چقدر سخت شده

 

                     و این تازه ها هی تازه تر میشه

 درد های قدیمیت ، دردآور میشه

                خیلی راحته سنگ برداری و بزنی ؟؟؟

آخه میدونی چیه؟

 چیزی که توی خودم گم کردم و هنوز پیدا نشده نباید در دیگرون بگردم و دنبالش باشم

 

پارسال برام درد آور بود و لبم خندون

 امسال هم برام سخت شد هم درد آور

 البته ...

 

اصلا بیخیال

 

 بازم هم البته

                 خدایا ممنونتم که غم رو افریدی

 

آخه چطور میشد بدون اون زندگی کرد؟

 آخه بدون اون سر روی شونه های کی بزارم و با هم گریه کنیم؟؟؟

            خدایا  دمت گرم

 ای ول داری

  حالا میخوام برای مدتی این خونه گنجیشکی  دل رو تعطیل کنم

 و پشت شیشه هاش روزنامه بچسبونم

 میخوام با فرچه و سمباده بیفتم به جونش

 

دوده هایی که با سختی ها و دلگیری ها چسبیده به در و دیواراش از بین ببرم

 میخوام بزرگترش کنم

  که اگه بازم اون بچه بازیگوش اومد و شیشه اش رو شکند خودم نشکنم و دلم گرم باشه

 و هوای سرد و دلگیر بیرون گرمای وجودم رو یخ زده نکنه

              نمیدونم یا باید کسی رو راه ندم؟؟؟

 خودت بگو

 میشه بهم یاد بدی چکار کنم؟

 من بلد نیستم

 تو بگو

 اصلا بیا خودت خرابش کن از اول بسازش یا هر کاری که خودت میدونی

 به نظرت رنگ بزنم به این دل زنگ زده ؟

 اون وقت دل ساده من رنگی میشه؟!

 اون وقت صفای خودت رو چکار کنم!؟

 بزارمش توی یه گلدون کنار گلخونه یا گوشه سه کنج دلم؟!

 راستی عطر وجودت رو از کجا بخرم؟؟؟

 بوی اسفند رو دوست دارم

 خودت میدونی برای چی

 خب زود تر شروع کن که دیگه طاقت و تحمل این درد رو ندارم

 .

پ ن : این دل برای تعمیرات تعطیل می باشد!

پ ن 1 : من به دنبال کسی میگردم .....که پر از قطرات  زلال زندگی است  .....

.

 


 
comment نظرات ()
 
 
باز هم پراکنده گویی های شبانه
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

.

گاهی وقتا انگار همه‌ی تن آدم زخمه! انگار روان آدم زخمه! انگار فکر آدم، اعصاب آدم زخمه!  

کوچکترین برخورد و اصطکاکی اذیتت میکنه!

فقط دلت میخواد یه گوشه واسه خودت مچاله شی و زر‌زر کنی! گاهی‌وقت‌ها میدونی یه اتفاقی داره میفته، علائمش رو هم میبینی؛ میتونی کاری کنی که شاید اون اتفاق نیفته، یا کاری کنی که شاید به تو آسیب کمتری برسه؛ اما چون مرض داری اینکار رو نمیکنی و منتظر میشینی تا بیفته، تا بعدش دو دستی بکوبی تو سرت و بگی: دیدی گفتم؟! 

اصلا" بعضی اتفاق‌ها باید بیفتن! نباید جلوشون رو گرفت! چون با افتادنشون چیزهایی ثابت میشه که آنقدر ارزش دارن که بخاطرشون پیه اون اتفاق رو به تنت بمالی! الان دقیقا" در مرحله‌ی مشاهده‌ی علائمم! منتظرم بیفته! نمی خوام بیفته‌ها ولی وای به اون روزی که بیفته

*****************************************

1 -  امروز فکرم را شستم, با آب سرد سرد....بعد هم در نرم کننده خیساندمش, الان احساس بهتری دارم...

سبک شده ام, فکرم نرم و تمیز است. راحت شده ام از آن همه خیال ,خیال دیروز امروز و فردا....
تنها یم , و باز پرش کنم از بیهودگی..  درباره اش فکر نمی کنم- خودش دارد اتفاق می افتد- هر چه باشد چشم بسته قبول 

2 - من تسلیمم ....

3 - این روزها نه کار دوست دارم نه کتاب دارم نه وقت نه حوصله و نه پول.

شما سازمانی٬شرکتی چیزی سراغ ندارید که به مدیر عامل نیاز داشته باشد؟

3 - خیال تو سر به هوایم می کند... با من بساز ...

4 - نگفتم حالا دیگر بزرگ شده ام . هر چند دیر.

نگفتم خسته ام . آن قدر خسته که می گذارم روزهام بگذرند . نه و خوب و نه بد . فقط بگذرند . می گذارم بر وفق مراد نباشد کار دنیا . می گذارم گوش هام پر شوند از لاطائلات و ابتذال . می گذارم خندهء مستانهء آدم ها ببردم تا دور ِ دور نگفتم یک روز که نشسته بودم پشت این مبل و داشتم سعی می کردم فکرهام را سر و سامان بدهم ، با خدا معامله کثیفی کردم   . اما حیف ! خدای من همه چیز داشت ، معجزه نمی دانست اما . همین . .. بس که بی طاقتم من . دیگر خودم را هم گذاشتم کنار . چه فایده وقتی برای خوشبختی دیگر دیر است . آخرش زنگ تلفن است که برم می گرداند به دنیای بی خدا ، بی رویا ....  

حالا بگذار از اول بگویم . گیرم تو نیستی و باران نیست وبرف اول زمستان دارد می آید

 

 5 -  یادت باشد که ، یاد آوری کنی که ، یادم باشد که ، دوستم داری ... یادت باشد که،  صدای خط خوردن احساس خط خوردن    خط خوردن ...   خط خوردم؟؟؟    من ترسیدم   ، و اکنون...   

 6 -  بگذار ساده بگویمت  دلم هوایی شده ... 

 7 -  من می خواهم تا آخر دنیا بخوابم و کش بدهم رویای حضورت را .

 با لبخند یک وری و دست هایی که می خواهند بنشینم کنارت . می گویم : از چه بگویم ؟ ...   . فکرم کار نمی کند . و با هم بودنمان گم شده انگار میان خرت و پرت های زندگی . میان کار های بی سرانجام تو و بیهودگی همیشگی من .

8 - باز می روم سراغ قسمتی از خاطراتم که تو توش نبودی. مثل باقی خاطراتم و زندگیم که جایی برای تو نبود ...

9 - عزیزم من خوبم، نه این که حالم خوب باشدها! خودم را می گویم. حقیقتاً خوبم. کمی ناخالصی   تو وجودم هست که در برابر خوبی ام به حساب نمی آید    دلیل نمی شود که بد باشم، می شود؟ من خوبم، تمام کسانی که من را می شناسند می توانند شهادت بدهند. حتی آنها که با من خرده حسابهایی دارند، یا از دستم دلخورند، یا حتی عصبانی اند، حتی همه دشمنانی که برای خودم دست و پا کرده ام توی این سالها ...

10 - بی دلیل نگرانم . «چندان هم بی دلیل نیست!»  نمی دانم از چی فرار می کنم . این همه ترس از کجا آمده سراغم ؟!  
باید بروم . از جاده ها می ترسم . تقصیر همان خوابهاست و آن ترس پنهان ... سالهاست این ترس و نگرانی را با خودم این ور و آن ور می برم ! ...

11 - من برای روزهای خوب برنامه ریزی می کنم . امروز می خواستم یک روز خوب داشته باشم . ولی باور کن نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم . هر چند خوب می دانم بدبخت هم نیستم . یک جور بلاتکلیفی . باید زودتر یک فکری به حال این فکر و خیال ها بکنم تا زندگیم را به گند نکشیده اند . می ترسم دیر شود .

 

12 - یادم باشه،   تو بازی دستام و دستات، اونی که میبازه تویی ؛ دلت رو! ...حالا حرف بزن که دلم نوازش میخواد امشب  !!! ***  

از اون شباست که خرابم!از اون شباست که دوسَتم داری

 

13 - می گویم ، چون حالا که دیگر از تمام دنیا خسته ای و خسته ام و خسته ایم، تنها همان خاطره هاست است که دلخوشم می کند.

تنها یک حقیقت وجود دارد و بقیه اش می شود خاطرات دور   ... فقط یادت باشد: من و تو حالا هستیم.

گیرم که فردا نباشم، فردا نباشی. خدا می داند کی و کجا نوبت من است یا تو.

ولی  باز سپیده فردا را با هم می بینیم. دو تایی.... . .

.


 
comment نظرات ()
 
 
آنکه بی باده
نویسنده : میترا - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
 

.

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟؟؟؟؟

*******************************************

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند میخری ؟
قیمت یک روز بارانی چنده ؟


حاضری برای بوکردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی ؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده ؟
اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده دراومده نگاه کنی بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره .
چرا وقتی رعد وبرق می زنه اززیر درخت فرار می کنی ؟!!!
می ترسی برق بگیردت ، نه ،

 اون می خواد ابهتش رو نشونت بده . آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون می آد .
این جوری می خواد بگه که منم هستم .
هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه ؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودش رو روی سر ما گریه می کنه ؟
هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که وقتی ذره ذره وجودش رو انر‍ژی می کنه و به موجودات می بخشه ماهانه چقدر می گیره ؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته میشه ؟

بابت این کارش حقوق می گیره  ؟؟؟؟

وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن...

شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن

              به خاموش شدن او ختم شود ....

.


 
comment نظرات ()
 
 
ای کاش
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
 

.

مهربون امروز می خوام بگم که برای زندگیم  ازت سپاسگذارم.

امروز بی چون و چرا از همین که هست،

ممنونم، هر چند مملو از غم باشه!

دیگه مهم نیست اگه خیلی چیزا به کام من نباشه،

اگه زندگی سخت بگیره.

امروز سپاسگذارم  دیگه نمی گم چرا ...

                 امروز تسلیم .... تسلیمم، غرق کن مرا!

.

ای کاش می شد به بهای زندگیم....قرض بگیرم....

                      پدرم را.....

از خدا، برای یک شب.......به اندازه ی یک بوسه.... و دو لبخند!

.

ای کاش گذر زمان در دستام بود

 تا لحظه های با تو بودنم را آنقدر طولانی میکردم

           که برای بی تو بودنم وقتی نماند...


 
comment نظرات ()
 
 
او
نویسنده : میترا - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
 

.

*************************************************

                    وقتی کاملا تهی شدی

                   پر می شوی از

                               او ....

************************************


 
comment نظرات ()
 
 
صدای آواز
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 

.

می نویسم "شاید". چون سخت به این جمله معتقدم که "there is no absolute". بنابراین، هرگز نمی توانم بگویم این آخرین خاطره ام است .

چون هیچ چیز قطعی نیست.

. جایی را یافته ام که بتوانم بی مهابا در آن حرف بزنم. امیدوارم به خودسانسوری نیافتم.

به هرحال، این چند سال (فکر می کنم باید نزدیک به سه سال باشد) 

 در این سه سال،  اینجا، جایی بود که بعد از سال ها، حس کردم که دوست دارم در آن بنویسم. فارغ از مرزها؛ نقطه چین ها؛ فارغ از دغدغه ها؛

فارغ از ماسک ها؛

فارغ از چهارچوب ها و خط کشی هایی که خود برای خود می گذاریم

و یا جامعه برایمان رسم می کند.

و من بدون اغراق، قبل از اینکه هرچیزی را   آموخته باشم، دوست داشتن را آموخته ام...

*************************************

دیشب خیلی خسته بودم... نمیدونم جسمی یا روحی... نمیدونم از کم خوابی بود یا سرما خوردگی! چراغها رو خاموش کردم , با یه فنجون سیاه پر از چای داغ, یه نخ مارلبرو و حسی که بوی سرما داشت رفتم   به پیشواز خوابی که چند روز بود بهش نیاز داشتم .  

یه حفره توی دلم احساس می کردم...

حفره ای که مدتها بود روشو پوشونده بودم هرچند که عصر مجبور شده بودم درشو بردارم

تا یه نفر به جواب سوالهاش برسه.

اونقدر انرژی ازم رفته بود که دیگه رمقی برای پوشوندن دوباره ش نموند

             و این شد که حسم بوی سرما داشت...

  

هر کی از زندگیمون میره به نسبت سهمی که داشته یه حفره در ما ایجاد میکنه ... گاهی خیلی سخت میشه جاشو پر کرد یا لااقل روشو پوشوند تا زیاد تو چشم نباشه. فکرشو بکن,  اگه حفره هامون قابل روئیت بودن !!!... یعنی من چند تا حفره داشتم؟؟!!!  اصلا کسی هم بود که بی حفره توی دنیا بچرخه؟! بعید میدونم...

.

گاهی زندگی زیادی در قالب چارچوبها پیش میره.... حوصلتو سر می بره و دلت میخواد کمی هم تو دنیا رو برقصونی و نه همیشه اون تو رو.  اما خب... همه چیز به دست  تو نیست ... یادمه یه بار , یه روزی که چراغ قرمزهای زندگیم زیاد شده بودن ,  

 نوشتم : "من اونقدر ها هم فرمانروای این زندگی نیستم"  

  آره جونم, هنوز هم نیستم...

فقط اینو میدونم که زندگی همیشه آرام نیست

و  نه همیشه توفان زده...

پس باید صبر کرد و انتظار کشید برای افقی زیبا ... 

   .

حالا خوب میدانی که جایی هست در درونت ، در اعماقِ قلب و ذهنت ، جایی هست که دختر کوچولوی چهار ساله ای   ، هنوز خاک بازی میکند آرام برای خودش  همین جور که باد شاخه های درختان  سیب را به بازی میگیرد و صدای آواز می آید و بچه ها باغچه میسازند با دستهای کوچکشان ....  

صدای آواز ِ  می آید هنوز .....

 .

 


 
comment نظرات ()
 
 
جای پای یک زن
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
 

.

نوبت تو بود چشم بگدازی ...دشت زیر آفتاب ،گنجشک بر شاخه...

           من اما نه دور از تو پنهان شدم....

دشت و همه چیز را دیدی..

برای تو بازی تمام شد امروز جایی نه خیلی دور...

     جا پای رفتن زنی است...که پیدایش نکرده ای!!!

................................................................................

من ندانم که کی ام

من فقط می دانم

که توئی

شاه بیت غزل زندگی ام !

***************************************

 آخرین جمله رو نوشتم:  صدا می ماند . ماندنی تر از هر رد پایی ... پایان.  

از اون شبهای سرد   بود با چراغهای خاموش. نور خونه   کمی از کوچه می اومد, آخه گوشه پرده رو برای دیدن بارش باران از پی تیر چراغ برق کنار زده بودم. وای که من عاشق این صحنه م.

 

یادم افتاد از  فیلم قدیمی اسکروچ خسیس و کارمند بی چاره ش . رویا کردم دنیای واقعی رو توی اون  فضا.

دنیایی که شبح  خوبیها و پلیدیها می تونستن یک شبه آدمهای بد رو عوض کنن! 

 

 

یه نفس عمیق و یه شیرجه به عمق وجودم

        با چشمانی کاملا بسته...

صحنه های پراکنده و  محوی به سرعت از مقابل  چشمام گذشتن که نمی تونستم تفکیکشون کنم ... گمونم از 5 سالگیم بودن تا 30 سالگی.

 پکیجی از تمامی لحظه های خوش زندگیم. شاید تلنگری بود از اون شب   که:

           خانوم خانوما  زندگی باهات بد تا کرده!

 

 

می دونستم که حقیقت داره و اینکه باید با خودم فکر کنم ... به اونچه هست و هر آنچه می خوام که باشه. هر از گاهی بد نیست تو خلوت شبانه  خودتو مرور کنی.

 

 

بعد از کلی تاب خوردن   , فکر و موزیک فهمیدم من چیز زیادی از این دنیا نمی خوام. فقط حس امنیت...و عشق ...

یه هاله ای که احاطه ت کنه و بهت اطمینان بده که هواتو توی این دنیای وانفسا داره ,

که خب کم چیزی هم نیست! حسی که بودنش انگیزه باشه واسه خیلی چیزها.

واسه پیاده روی توی یه شب برفی, خیس شدن زیر بارون , کار کردن, ریسک,  سفر, تحول,  عاشقانه ها  و در نهایت زندگی.

آره خب... هر آدمی واسه بودن و موندنش انگیزه می خواد.

به انگیزه بودن و موندنم فکر کردم ... به انگیزه اسکروچ قبل و بعد از اینکه خواست عوض بشه...

به انگیزه یک زن ...

                  یک مرد !!!!!

چه بسا هر کدوم از ما آدمها انگیزه  بقای یکی دیگه باشیم در حالی که کاملا بی خبریم.

خوب می شد اگر انگیزه ها میدونستن که یکی تمام امیدش به اونهاست.

گفتم خوب می شد... میدونم که همیشه اینطور نیست.

یه جا خوندم که یک نگاه گرم میتونه جون آدمی رو که به آخر خط رسیده نجات بده. باورت میشه؟

 هیچ به این فکر کرده بودی که نگاهت , کلامت و بودنت چه معجزه ای میتونه باشه؟!

  

 

یه چیزو میدونی رفیق؟

 گاهی زیادی شکننده میشیم,به تلنگری بندیم که بشکنیم و شاید هم بارها شکسته باشیم!!!

درست مثل یک چینی بند خورده...

باید انگیزه هامونو بشناسیم.

از واقعی بودنشون مطمئن بشیم تا یه روز ...یه جا, تمام دلخوشیهامونو به همراه قطره های اشک رها نکنیم و نشکنیم.

کاش اگه میدونیم که انگیزه کسی هستیم

کمی از خودمون بگذریم

چرا که قطعا انتظار همین گذشت رو از دیگری خواهیم داشت...

 

 

تمام.

.

******************************************

پ . ن : کسی که بینی اش را به دست جراح زیبایی می سپارد با بینی اش مشکل ندارد

              با جهان بینی اش مشکل دارد!

زیبایی در مشت توست...کافیست مشتت را باز کنی...

.

 


 
comment نظرات ()
 
 
اینجا چه می کنی ؟
نویسنده : میترا - ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
 

.

اینجا چه می کنی؟

در این همه دود، در این همه فریب،

در این دنیایی که سراسر مَجاز است چه می کنی؟

*******************************************

من دیشب به خانه برگشتم...

           خوب یادم هست که برگشتم!!  باور کن!....

خودم را جایی جا نگذاشتم!مطمئنم!....

و بعد از سالها آلبوم عکسهای گذشته را ورق زدم.....آه آینه!!!

من دیشب کشف کردم که آلبومها به زودی منقرض خواهند شد....

چرا که عکسها همه روی مونیتورها خودنمایی می کنند......

بیا ! برای اعتراض به انقراض آلبومها تجمع کنیم! 

من و تو....یک تجمع دو نفره !!

               البته قبل از آن من باید خودم را پیدا کنم!!!

           تجمع دو نفره ما بدون من معنی ندارد!

**********************************************

 

 

 

پ ن : حس خوبی ندارم! من متولد 20امین روز بهمنم  

و فکر کنم از همان بدو تولد  بیست بودن مرا دودستی چسبیده

.

از این بگذریم ....

.


 
comment نظرات ()