خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
فعلا
نویسنده : میترا - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
 

 

آمده‌ام که فقط بگویم: خداحافظ... فعلا" !!

آن‌قدر خسته و دلشکسته‌‌ام که دیگر حتی نمی‌توانم ادای ِ زنده‌ها را درآورم... همه‌ی این مدت ادای ِ زنده‌ها را درمی‌‌آوردم... بی هیچ پناه و تکیه‌گاهی... چرا به خودم دروغ بگویم...؟؟؟ دیگر نمی‌توانم...

کاش "تمام" می‌شدم...

کاش "تمام" می‌شدم...

کاش "تمام" می‌شدم...

این روزها عجیب مطمئن شده‌ام که خداوند یک قانون را برای خلقتش جا انداخته است... می‌بایست کسی که روحش و قلبش می‌میرد، جسمش هم بمیرد...

     می‌بایست دیگر نفس نکشد این شبح سرگردان... اشتباه کرده است... مطمئنم... این را هر شب لابه‌لای هق هق گریه‌هایم تکرار می‌کنم...

اشتباه کرده است...

اشتباه کرده است...

اشتباه کرده است...

حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم سال‌های سال است کسی را نداشته‌ام... حالا خیال هم نیست...

هیچ شعله ای هم نیست... ایمان هم نیست... خدا هم نیست... امید هم نیست... انتظار هیچ حادثه‌ای هم نیست... هیچ...

 

فکر می‌کنم "آخر ِ خط" که می‌گویند همین جاست...

 

 

حال ِ این روزهای ِ من نیست... حال ِ این روزهای ِ من خیلی بدتر از این حرفهاست...

 

 

...

و...

خداحافظ...

  تا روزها و روزهای بعدتر که نمی‌دانم چه معجزه‌ای باید بشود تا دوباره "باشم"...

......................................................

.

پ ن : کلِ من و دنیام و خلوتم، سر  جمع یه فُرغون بیشتر نیست؛  اونوقت سر همین هم دعواست!

پ ن 1 : دارم شبیه کسی می شم  که تو روباهام داشتم. .دارم شبیه شاهزاده خانم قصه هایی می شم  که ننوشتی

..................................................................................

هر چه در قلبم هست....برای تو!   می خواهی قلبم را فتح کنی ؟ بیا....

هرچه در قلبم هست را به تو می بخشم...همه اش را

فقط...یادت باشد.....دلم را که می گردی.....جز یک مشت غرور چیزی پیدا نمی کنی!!!!

عشق که سهل است.....باور کن من حتی امید هم ندارم که از من بگیری!  

....قلبم را بردار و ببر....بدون قلب راحت تر زندگی می کنم!

  بگذار بی سایه باشم.

.................................................................

قراربعدی ما ... تالار مردگان 

اولین پنجشنبه ای که نیستم

نه گل

نه گلاب

نه خیرات...

تو را  نمی خواهم  .... که پای هیچ یک از قرارها نیامدی....

............................................................

            سپردم خودم را به جادوی تنهایی !!!!!

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سفر
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
 

.

        ما سفر داریم تا سفر  

            می شود بار و بندیل بست و

                 سوت زنان رفت 

                می شود بی چمدان

                        با لبهای بسته  

حتی بی اشک و بی در آغوش کشیدن کسی رفت

                           و  برنگشت!

..........................................................

پ ن : از دوستان برای محبت هاشون به حاطر تولدم ممنونم ....

.


 
comment نظرات ()
 
 
خدا
نویسنده : میترا - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
 

.

خطوط دلمان را اشغال نکنیم

            شاید خدا پشت خط باشد...

.


 
comment نظرات ()
 
 
سکوت
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧
 

.

   ، درد تنهایی ام توی سرم می پیچد ، پوست سرم مور مور می شود و بی آنکه بخواهم احساس می کنم مغزم خواب رفته است!. بی طاقتم و کلافه!
احساس سرما میکنم.
حس می کنم یک تگه گوشت یخ زده ام در طبقه سوم فریزر. کنار سبزی ها و بستنی و ...

من اگر جای صندلی ام بودم تاب نمی آوردم مرا ! تاب می خورم ، تاب می خورم ، تاب نمی آورم مرا ،

که توی سرم یک جا بند نمی شوم .  

 من  ، تسکینم  نمی دهد !

راه می افتم جای جای زندگی م را زیر و رو می کنم ، هر چه خواب ، هر چه سرگرمی ، موسیقی ، ولگردی ، گریه ، با هر چه خیال که خیال کنی ، می ریزم توی  ذهنم ، پر نمی شود که هیچ ، خودم هم تفریق می شوم از زندگی م ! 

من اگر منها شوم از منتهای زندگی ام ، چند تا می ماند ؟

 صفر ... . بیست می شوم ... اما مصیبت دیگر چیست ؟

وقتی قرار باشد با صفر تا دل بسازم و ، از گذشته چشم بپوشم و یادم برود  !

باید بنویسم ،سریع و بدون بازگشت حتی به اندازه ی کلمه ای. باید بنویسم و تمام سطر ها را پر کنم از دلی که هیچ وقت آن را ننوشتم.

باید از واژه ها طلب بخشش کنم برای به بازی گرفتنشان که  چیزی به اندازه ی دلم را پشتشان پنهان کردم....

 باید بروم. باید بروم نه با سرعت نور ،نه مثل باد،نه..مثل خودم،

دختری تنها با پاهایی خسته.دختری که پای درد دل سعدی و حافظ و نظامی و مولانا و سایه و بهمنی و که و که نشست و هم پایشان به اوج رفت و گریست

اما حالا خسته است. نه مثل هیچکس ...مثل خودش.

باید بروم تا میانه ی دشت  و بعد بایستم و بلند گریه کنم. هیچ چیز مرا به اندازه ی بلند گریستن آرام نخواهد کرد.می دانم.

خیلی وقت است که می دانم.عصر معجزه گذشته است و از و من هیچ کاری ساخته نیست    وقتی که تو حتی از آزمودن شانه خالی می کنی.پس باید بروم

باید بروم تا میانه ی دشت هایی که آنجا هم احتمال بودنم به اندازه ی همین حوالی کم است.   برای همیشه.باید بروم سریع و بدون بازگشت.

حالا که از حرفهای ساده و کودکانه ی من نمی شود عشق را فهمید پس باید بروم.

حالا که حرفهای ساده و کودکانه ی من هنوز هم مثل همان وقت ها گنگ و نامفهوم است پس باید بروم.حالا که هیچ کس چشم انتظار من نیست پس باید بروم.

در گلویم بغض سنگینی لانه کرده، زخمی است و بال پریدن ندارد پس باید بروم.

غم بزرگی است وقتی ساده ترین حرف دلم را نتوانم بزنم ...  پس باید بروم.

....................................................................... 

                      صبور باش و تنها  !صبور باش و تنها  !

                   صبور باش و تنها  !صبور باش و تنها  !

               صبور باش و تنها !صبور باش و تنها  !

                            صبور باش و تنها !صبور باش و تنها  !

                                       صبور باش و تنها  !   صبور باش و تنها!

 ...........................................................................................

 

   س ک و ت     دلم سکوت میخواهد   سکوت محض ! 

.

*پ ن  :   برای توست. همین تویی که می خوانی اش و لابد فکر می کنی که اینها را برای که نوشته است. برای تو نوشته ام    تویی که در روزمرگی خودت فرو رفته ای.برای تو نوشته ام به همین روشنی اگر بپذیری....

      کاش می خواندی ام ! کاش می فهمیدی ام ! .

.

  

 


 
comment نظرات ()
 
 
می بینم و می گذرم
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
 

.       ساعت 4.54 صبحه یکشنبه است ها .....

..............................................................

     من هنوز مشغول باده خوردنم !

:     چرا ؟

-     تا فراموش کنم !

:     چه چیز را ؟

-     سرشکستگیم از میخواره بودنم را !!!

 ...................................................... 

 

منـاجـات:
خدا جون ! عزیز دلم ، خوشگل مامان ، جیگرتو خام خام ، جون مادرت اینقدر با اون شیر هوای گرم و سرد ور نرو ، ترک خوردیم !!!!

 

نفـریـن:
الهی در به در بشه اون دری که مثل در یخچال نیست که بازش کنی و چراغی روشن بشه !

 

 حکایـت:
انسان کوچک از افراد حرف میزند ، انسان متوسط از حوادث  و انسان بزرگ از افکار !

 سـوال:
وقتی شیخ متشرعی رو میبینی که ماهی حلوا هم که میخوره صلوات میفرسته ،

             جز " قربــونم بــری " چیز دیگه ای میتونی بگی ؟

 

جـدول:

جنس به ظاهر قوی ( سه حرفه ) ....

  • رمزگشائی: مرد ( موجودی که هیچوقت نمیفهمه عشق با ارگاسم فرق داره )

  در ضـــمــن:

گاهی من به علت تالمات روحی بلا نویسنده میشوم . بدینوسیله ، این وبلاگ از کلیه کسانی که این بلانویسنده  آنها را دچار حس سـرکار رفتـگی !!!! میکند رسما عذرخواهی مینماید ...

........................................................

بی ربط : راستی ... اگر دیوار نباشد پیچک به کجا خواهد پیچید ؟

 

.........................................................

 

دلم  یه بارون شدید می خواد آنقدر که وقتی رفتم زیرش یخ کنم از شدتش و بعد هم ....

                      و راه برم

                           و حرف بزنی و من فکر کنم که چقدر ..... !

              دلم ...

                    دلم اصلا مهربون نیست!

                                      سرم هم درد می کنه...

.

.

.

              نبود؟

            آرام در   ذهنت  نشستم...

             و تو طولانی و با صدا می آیی که بنشینی..

                  آخ که تو چقدر صدایی !!!!! و من چقدر آرامم!

         اینجا پیش من همه چیز قاطی و درهم است و شلخته،

                                   و پیش تو بدتر

با همه امیدم در ناامیدی محض خود قدم بر می دارم و خوشحالم از اینکه قدم بر می دارم،

                       خوشحالم که  قدم بر می دارم،

از آن لحظه های پر شور است که قدم برداشتنش برایم مهم است، که قدم برداشتنش آهسته اش برایم مهم است، این نه به آن معنی است که تو مهم نیستی!

                 اما اینجا که می رسم پرم از گل و ستاره...

برای اینکه اونی باشی که من می گم نمی دونم باید چی کار کنی..

و دیگه این که اگه بدونی و بدونم هم چیزی فرق نمی کنه...

              هنوزم  خوشحالم از اینکه من هستم

                  و دیگه اینکه از نبودنم هم ناراحت نیستم!

                 دستم  باز یادش آمد که درد بگیرد،

                          و من چقدر می بینم و می گذرم .....!

  .........................................................

                     تو کدوم جمله من رو الان فهمیدی؟؟؟؟!!!!

.


 
comment نظرات ()
 
 
نگاهم کن
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
 

.

تاوان تمام اشتباهاتم ، تنهایی بود و تنهایی ..................

تلخی این شبها را ، هیچ بهاری دلپذیر نمی کند . نگرانی های دم صبح را ،  هیچ صدایی ، شیرین نمی کند .

و من توی تمام خواب هام ، خواب های ترسناکم  ، سرگردان کوچه ها و آدم هام .

 

آدم گاهی دلش می گیرد . می فهمی که چه می گویم ؟ ...

توی این دنیا ، میان این همه آدم تنها یک نفر هست که آدم را می فهمد . تنها یک نفر هست که مال آدم است . هر چند معمولا آدمها اشتباهی همدیگر را پیدا می کنند . بعدش هم با هم کنار می آیند . سعی می کنند همدیگر را بفهمند ولی حقیقتا همدیگر را درک نمی کنند . تنها وانمود می کنند که خوشبختند ...

 همه این کلمات ، آن قسمت نا نوشته زندگی من است . آن جاش که گفتی « دوستت دارم » .

می‌دانی تمام سهمم از  زندگی  ، تمام سهمم از آینه‌ی سیاه چشمانم را به تو بخشیدم و تو ندانسته  و نخواسته ترسیدی سیاه بخت شوی!

 حالا من از همان موقع تصمیم گرفتم چشم‌هایم را ببندم تا شب و روز همرنگ شود..

چرا نمی فهمی ام ؟؟؟؟؟؟

........................................................

پ ن 1: اگر روحت افلیج و ایستا بماند ، به دست آوردن تمام دنیا چه فایده ای برایت دارد ؟؟؟

 

پ ن ٢ :  ما عجب مردمان بی غمی هستیم با آرزوهائی کوتاه قد !

پ ن ٣ : امروز آنقدر دلم خدا می خواد که فکر می کنم شاید روزای دیگه بت پرست بودم!!!

پ ن ۴ : خدایا عزیز همه رو براشون نگه دار !

پ  ن ۵ : نیچه میگه هر آدمی عبارت است از خاطره هایی که پنهان می کنه ...

 

پ ن ۶: سکوت علامت آرامش نیست همیشه !!!!!

.

 

       تنها می مانم !

                برای این تنهایی

                                نه!

                        کنار این تنهایی

                           تمام ت  را می خواهم

                               تمام ت را .... .


 
comment نظرات ()
 
 
بی هیچ رد پایی
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
 

.

توی باتلاقها به دنبال پروانه می گشتیم

و لجن به دامن هایمان شتک زد ...

............................................

به کسی که هیچگاه نشد شاعرانه صدایش کنم...

شر شر شر... این صدای بارونه که داره می باره یا صدای هق هق من بین زمین و آسمون؟؟؟... تو از بخار پنجره رد شدی... از پشت برگای نارنجی خرمالو سرک کشیدی... از لابلای مه دستتو تکون دادی...... حالا هر بارونی که می‌زنه میشه سالگرد این چند کلمه‌ی غریب افتاده... اما مگه حالا داره بارون می‌زنه؟؟؟؟؟

 

-          باید رفت... باید اون‌قدر رفت تا همه‌ی جاده‌های دنیا تموم بشن...

 

صدای موسیقی رو می‌شنوی؟ تنهاترین من ....  اون روزم همین بود که پخش می‌شد... بارونو گوش کن... بعد صدای ِ موسیقی رو... شاید یه بار توی یه کویر دورافتاده خواستی خودتو پرتاب کنی توی این حال و هوا... اون‌جا بارونی نیست... ولی این موسیقی همیشه باهاته...

  

 سیب ِ زرد مثل قناری ِ زرد می مونه... فقط اون بوش آدمو گیج می کنه، این صداش... ، هم صدا گیجم می کنه هم عطرش ... ولی تو شبیه هیچی نیستی... زردم نیستی...

      سرخی مث گلبرگای اون گل که واژگون شده بود روی دشت ِ پشت ِ سیبا و قناریا و تو گفتی: زمینم نگاه کردن داره آخه؟؟؟"

   کاش من شبیه ِ "هیچی" نبودم ... کاش لااقل شبیه ِ این نور ِ زرد لرزان، گاهی،

      فقط گاهی از کنار زندگی  رد می‌شدم و بی هیچ ردّ پایی خاموش می‌شدم...

............................................................. 

پ ن :  گوش کن :عشق مثل پرواز است،

        بالا رفتن اش جسارت می خواهد، بالا ماندن اش لیاقت !!!!


 
comment نظرات ()
 
 
فصل خاکستری
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
 

.

گاهی واقعا مهم نیست که کسی چقدر می تواند برای تو حرف بزند...

 مهم نیست چقدرصدای کسی در تو طنین می افکند تا آرامش را به قلبت هدیه دهد...

مهم نیست کسی در چند قدمی تو باشد.........

گاهی تنها این مهم است که کسی هرچقدردور،

هرچقدردرنگاه دیگران غریبه،

هرچقدرکم رد پا درلحظه هایت...

اما بتواند هرزمان که در اندیشه هایت حضورمی یابد،برایت محبت بیاورد و تنش هایی ازجنس لذت...

و دغدغه هایی در تو بیافریند برای وادارکردنت به بودن وزیبا زیستن...

نه برای فراری شدن ازهرچه دور و برت هست...

..........................

          اینک این منم

              زنی تنها در آستانه فصلی خاکستری ...

.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
تمام غم
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 

.

خلوت دل جای هر بیگانه نیست..خلوت دل جای هر بیگانه نیست...

(نه زندگی آنقدر شیرین و نه مرگ آنقدر ترسناک که انسان شرافتش را به بهای ناچیز از دست بدهد))...

(چقدر ندیدنها نشنیدنها ,نفهمیدنهاو نشناختنها به بعضی مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است ....

..........................................................

انبوه مسافران در انتظار ماشین به وحشت می اندازدمان... اول ِ صبحی... هنوز به چهارراه نرسیده‌ایم که راننده‌ای به علامت سر و دست سعی می‌کند چیزهایی بفهماند...  به هم نگاه می‌کنیم...

 

می‌گوید: می‌دانی! متنفرم از این مردهایی که یک ماشین زیر پایشان است و این توهم برشان می‌دارد که خبری است و با علامت سر و دست به شیوه‌ی حیوانات آماده‌ی جفت‌گیری می‌خواهند به تو بفهمانند

 

 که : یارو خوشحال باش... برای عیش کوتاه ِ من تو انتخاب شده‌ای... انتخاب هم نه... شانس آورده‌ای که سر راهم قرار گرفته‌ای...

 

می‌گویم: می‌دانی بدترش چیست؟ این‌که زنی کنار مردی نشسته باشد، اول صبحی، و مشغول کندن پوست یک سیب سرخ رسیده... و دخترکی از پشت، سرش را آورده باشد تا بناگوش مرد و دست‌هایش را حلقه کرده باشد دور گردن او و با شیرین‌زبانی بگوید: بابایی!!! راستشو بگو منو بیشتر دوس داری یا مامانی رو؟

و زن سرش پایین باشد و یک آن چاقو در دستش بلرزد و مرد نگاهش به کناره‌های خیابان باشد و برای دختری چراغ بزند...

 همین اول صبحی...

 و یادش برود دیشبش چه سرویس رایگانی به او داده است زنی که حالا سیبش را پوست کنده، قاچ کرده، یکی را به دخترک شیرین زبان داده و قربان صدقه‌اش رفته و یکی را هم به پدرش، به مرد ِ خودش...  هرچند خودش هم از لذت دیشب سهم کمی نبرده است... لعنت به وسوسه‌ی آدم... به این لذت... که کور می‌کند... سال‌های سال همه‌‌‌ی حوّاهای عالم را کور کرده است...

می‌پرسم: فکر می‌کنی اگر این ماشین خالی بود چند نفر از همین زن‌ها و دخترهایی که این‌جا ایستاده‌اند حاضر می‌شدند با این چراغ بروند؟

 دیگر... جوابم را نمی‌دهد...

با خودم فکر می‌کنم، غروب، مرد با ماشین ِ خالی به خانه برمی‌گردد. هی مسافرها را دید می‌زند... هی چراغ می‌زند... و افسوس می‌خورد که حیف!!! خانه –اما- خالی نیست.

زنی منتظر است با یک شام گرم و خوشمزه و یک آغوش سرد و رایگان... و دخترکی با یک نقاشی رنگی در دست که در آن یک خانه کشیده است با یک دختر کوچک، یک مادر کمی بزرگ‌تر و یک پدر که قدش از سقف خانه هم بالاتر زده و سایه‌اش روی ِ سر هر سه‌ی آن‌هاست....

............................................

هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم کوچه‌ها را بلد شدم, خیابان‌ها را بلد شدم, ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را رنگ‌های چراغ قرمز را جدول ضرب را حتی دیگر در راه هیچ مدرسه‌ای گم نمی‌شوم ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم آدمها را بلد نیستم!

یعنی میرسه روزی که منم بزرگ بشم؟ بفهمم؟ بدونم؟ اگه یه همچین روزی برام باشه تخته سفید  بر می گردم اینجا و برات یه سور میدم! فقط قول بده برام نگهشون داری آخه یادم میره داشته های امروزم آرزوهای دیروزم بوده

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن... میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...

 اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!  اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه, هیچی

.....................................................................................

پ ن : کاش به زمانی برمی گشتم که تمام غمم شکستن نوک مدادم بود ...

پ ن 1 : همه فعل هایم ماضی اند ... ماضی بعید ... ماضی خیلی خیلی بعید 

                      دلم برای یک حال ساده تنگ شده

.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
دوستی
نویسنده : میترا - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧
 

.

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی.

این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.

این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی  به بعدش هم فکر نمی کنی...

 


 دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.پر از رنگ و بو .

این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی ، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن و ...  

برای  دوستی های  دم دستی.

اولش هم حس خوبی به تو می دهند.

این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ ؛می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.

فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای...!!!

 


  دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است !

              باید نرم دم بکشد .  باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی .... باید صبر کنی آرام باشی و مقدماتش را  فراهم کنی

باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک خوب نگاهش کنی ،

     عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و ...

             زندگی کنی ...

 .


 
comment نظرات ()
 
 
دیگه هوا ندارم
نویسنده : میترا - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
 

.

دلخوش به فانوسم مکن ... اینجا مگر خورشید نیست ؟؟؟؟

......................................................................................

من با نوشتن تمرین نوشتن نمی کنم .  از تو چه پنهان نفس می کشم آن وقت ها که بغض راه گلوم را می بندد و عصبانیت نفسم را بند می آورد .

کلمات ، عشقی ست که هرگز نفهمیدی و انگار « دوستت دارم » ی که هیچ گاه نشنیدی . محبتی که انگار نه به زبان آمد و نه به نگاه.

کلمات در نوشته هایم، رشته ای است که بی بهانه پاره نشد . آدم هایی که حوصله شان را سر نبردم . آدم هایی که تحمل کردند سکوتم را ، بد خلقیم را ، بی حوصلگی های گاه و بی گاهم را . آدم هایی که درد و دلم را شنیدند و خم به ابرو نیاوردند . گذاشتند آرام اشک بریزم برای شان . گذاشتند برای شان بگویم از هر دری و هر کسی .. آدم هایی که صبح های بیهودگی ، توی دنیای واقعیم نبودند و آفریدم شان میان این همه کلمه ، روزمرگی .

هر چند حالا وانمود می کنی که مرا می فهمی . ولی خودت خوب می دانی همش مزخرف است

حالا من صبورانه تحمل می کنم ... و با این همه این روزها دارم زندگی می کنم

اما غروب جمعه که دیگر نیست . سر درد دارم   . عجیب آن که دیشب خواب دیدم ، توی آینه نگاه می کنم و نه من ، که یکی دیگر را می بینم و داد می زنم و داد می زنم و از خواب می پرم . با منطق « هیچ کاری نشد نداره – راه حل... تلاش » نه راه حلی وجود دارد و نه یارای تلاشی . گفتم بدانی این استدلال ها هیچ به کار کابوس های نیمه شبم نیامد . هنوز کابوس می بینم . هر شب . روحم دردش می آید. غمش می گیرد . هر شب . می گذارم باد زمستان  ، بخورد توی صورتم . بدود توی لباسم و یخم شود . آن وقت می بینم هنوز دلم نمی خواهد بروم . می خواهم بنشینم توی همان یک وجب جا و غروب را ببینم . زمان چه زود می گذرد ! حیف ... اما غروب جمعه که دیگر نیست . پس چرا دلم گرفته ، این همه گرفته دلم ؟

بسیار خسته ام . امروز فهمیدم دیگر وقتش است .  گفتم  خیلی قشنگ و رک ...باید از همه چیز برید ....

من ؟ خوبم . خوب نه از آن خوب هایی که توی کتاب ها هست و توی فیلم ها . بعد این همه وقت زندگی ، فهمیده ام هیچ وقت آدم نمی شود خوب باشد . همیشه یک جای کار می لنگد .   این روزها روحم ، نشسته کنارم ، نگاهش به نورهای پشت پنجره ، برای خودش اشک می ریزد آرام ، بی صدا . من اما دارم به کارهام می رسم ، سالاد درست می کنم ، لباس می پوشم ، می روم  بیرون  بر می گردم ، هیچ کس نمی فهمد چقدر غمگین است روحم . نمی فهمد آن قدر اشک ریخته که قرمزند چشم هاش . دارم سلانه سلانه بر می گردم خانه ، هوا سرد است . دست هام را ها می کنم و فکر می کنم گرفته چقدر دلم این روزها !  این ها را گفتم که بدانی چقدر روحم حالا نگران کلمه هایی ست که ننوشته می مانند!

به مهربانیت غبطه می خورم . آخر من آدم نامهربانی هستم . گاهی وقت ها نامهربان تر هم می شوم . آن قدر که حتی خودم برایم علی السویه می شود ! لج می کنم با خودم و تمام دنیا !
دوباره دلم می خواهد خودم را با چیزی سرگرم کنم ... کارهایی از این دست که آدم را آویزان این دنیا می کند . دلبستگی های الکی . آخر آدم گاهی برای ادامه دادن در می ماند ! من  آدم وراجی نیستم . اما این جا ، توی مغزم ، آن قدر حرف و کلمه و صدا و موسیقی هست ، که فکر می کنم دارد می ترکد رگ های شقیقه ام ! تمام حرف هایی را که باید بگویم را تلنبار می کنم توی سرم . همین دورم می کند . تنها می شوم . برای حرف زدن  کلمه کم می آورم . یادم می رود باید چه بگویم برای ادامه دادن یک مکالمه . ذهنم درگیر کلمه های دیگر است . راست می گفتند که . تنهایی بی رحم و فرصت طلب است . وقتی یک گوشه گیرت آورد ، دست از سرت بر نمی دارد . چقدر دلتنگ  هستم این شب های سرد

من هنوز شب های تاریک  دلگیرم از دنیا ،  دیگر شب ها   نمی خوابم ، دیگر زیاد  کتاب نمی خوانم ، می نویسم .


دیگر هیچ چیز ، حالم را جا نمی آورد . گیرم بید بید بلرزم از سرما و دست هایم توی جیبم ، باز تنهایی برگردم راه خانه را .

.

پ ن :  شده گاهی احساس کنی اکسیژن توی هوا نیست و داری خفه میشی؟؟  

میدونم که شده... فقط خواستم بگم من دیگه هوا ندارم.

 

.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سرد است
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
 

.

ساعت 1.40 صبح است . چراغ ها را خاموش میکنم قبل ترش برای خودم قهوه دم میکنم . پنجره ی رو به کوچه را باز میگذارم تا صدای نم نم باران که نرم میبارد ، بیاید توی اتاق . هر چند که هوا زیادی سرد است برای باز گذاشتن ِ پنجره ها ، . بارونش قشنگه . " . بیرون ، کوچه خیس ِ خیس است .  و باز صدای نم نم ... کارهای نیمه تمامم را ریخته ام روی میز  تا توی تاریک روشن چراغ  سرو سامانی بدهم بهشان .یک عالم کار دارم که باید بهشان برسم و هیچ فرصت ندارم و همین شلوغ بودن ِ سر گاهی وقتها آدم را بدجوری کلافه میکند . آنقدر که دلت میخواهد شبانه روز به جای 24 ساعته بودن ، 48 ساعته باشد. سرم گرم است حسابی و قهوه ی داغ توی هوای سرد  عجییییب میچسبد ، ساعتی نگذشته هنوز ،  همین جوری که حواسم نیست هیچ به اطرافم ، دستهام آنقدر یخ بسته اند که مور مورم میشود .     !

من قصد ِ مردن ندارم . خیالت جمع . خب ؟ بیخیال ِ کارهام میشوم امشب . پنجره را میبندم

حالا از آن وقتهاییست که دوست نداری تختت را ول کنی  .صدای آواز ِ‌شاد ِ  می شنوی که میخواند و خواندنش تو را یاد ِ خاطره ای می اندازد از قدیم ها ، چشم هات را بسته ای و رفته ای توی یک حیاط ِ سر سبز ، نیمه های تابستان  است به گمانم و آفتاب ِ داغ درست وسط ِ آسمان ، ،. یادت رفته بود که همچین خاطره ای هم هست اصلا . جزئیات ِ دلپذیرش را حالا مو به مو به یاد می آوری . یاداوری ِ تمام ِ اینها قشنگ است و دوست داشتنی . فکر میکنی باید از بچه ها بپرسی که یادشان هست خاک بازی های آن دوره را ؟ سالها گذشته از آن ظهر ِ نیمه ی تابستان . چشم ها را میبندی تا بشنوی صدای قلب  را که میتپد هنوز.دوست داری اغلب بشنوی صدای قلبت را .

میدانی شنیدن ِ صدای قلب موهبتیست اصلا ؟ میترسی بگیرند ازت قلبت را و همه اش فکر میکنی بعدش که چی ؟ شب است و توی خانه کسی نیست. لیوان ِ داغ  را میچسبانی به کف ِ دستهایت . سردت است .  هوا بدجوری سرد شده ، آنقدر سرد که سرما خورده ای . فکر میکنی با خودت :  ..... و یک هو صدای آواز ِ شاد ِ دیگری قاطی میشود با صدای افکارت  ، چشم ها را باز میکنی . کسی نیست .

کسی بیرون ِ رویای تو نیست . . ، یادت می آید که سالهاست خودت را گم کرده ای و چهار سالگی ات را  و خاک بازی ها را  هم ....  حالا خوب میدانی که جایی هست در درونت ، در اعماق  قلب و ذهنت ، جایی هست که دختر کوچولوی چهار ساله ای ، هنوز خاک بازی میکند آرام برای خودش  همین جور که باد شاخه های درختان  سیب را به بازی میگیرد و صدای آواز می آید و بچه ها باغچه میسازند با دستهای کوچکشان ....  

   صدای آواز ِ  می آید هنوز ....

.0000000000000000000000000000000000000

پ ن : باز خودم هستم... دلخوشیهای کوچکم و گاهی تنهایی های بزرگم.  کلافه ام از همه جا و از همه کس.

پ ن 1 : و من همیشه همه سعی ام این بوده که نا مرد نباشم ...

.


 
comment نظرات ()
 
 
چشم های خیس
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
 

.

اپیزود ...

به دامن واژ ه ها چنگ می زنم !! در گور نوشته هایم دفن می شوم !! دلم یک رویا سه اپیزودی می خواهد !! مثل بودن !! شدن و گشتن !!

تکرار میشوم بی آنکه به یاد بیاورم !! روز ها بهانه می بافم !!

شبها خستگی روز هایم را هرس می کنم !!

هیچ طعم شیرینی را به خاطر ندارم !! طعم تلخ بی حوصلگی هایم به زور ایمان به داشته هایم       !!  می دوم !! وقتی میدوم که همه در وقت  استراحتند !!

              ضمیمه شده ام  به نگاههای خیره !!

مثل یک آدم بد خیم  بد قلق شده ام !! به نقطه که می رسم عقب گرد می کنم ! حوصله دور زدنهای متوالی را ندارم

یک مسیر  نشانه دار برای گذر از دره بی طاقتی هایم  می خواهم !!

از مزه شور اشکهایم بیزارم !! از دغدغه  آدم بزرگها بیزارم !! پاهایم را به زمین می کوبم !! مثل بچگی هایم جای این ها  هر شب تورا می خواهم !! فقط دوسه ساله بودم پدر هرشب باید برایم یک کتاب می خرید !!  باید آنرا برایم می خواند کلک رشتی های پدر بی فایده بود وقتی که کتابهای تکراری را برایم  کادو می کرد و می آورد !!

حالا کلک های تو بی فایده است !! مرا به تقویم می دوزی  که یادم برود نسخه ام پیچیده شده ؟؟ !!

چقدر هق هق  به خودم بد هکار بوده ام و نمی  دانستم !

پشت و رو زند گی می کنم 

                      از پایان همه چیز بهانه می سازم !!

خسته ام برای به دوش کشیدن بار همه اندوه هایم !!

             به بهانه همه تنهایی ها و بی دلی هایم ! 

عجیب نیست ؟!! تو را هنوز با چشمهای خیس دوست دارم !!

با همان شب گریه ها و با همان مزه شور  چای شیرین از فرط اشک  !!

تورا با همه حسر ت حر فهای فرصت نشده در لحظه آخر !! دوست می دارم !!

  برای بودن با تو .... دو  بار زندگی می خواهم ....

یک دوره برای یک سیر دیدنت !! یک دوره برای یک سیر شنیدنت !!!

 ..................
..........
.......
....

تورا در سفره آرزوهایم می چینم ! کنار آینه های بکر ! کنار تصویر مبهوت یک رویا ! کنار همه سبزینه های احساسم !

کنار لقمه های پر حسرت درویشانه خاطره هایم !

کنار اشک شمعدانهای تنها ! کنار لحظه ها یی که تمام میشوند !
تورا در سفره آرزوهایم می چینم کنار قلقلک بغضهایم ... کنار سبد کاشکی هایم !!
تورادرسفره ارزوهایم میچینم ...  کنار لذت زیر پوستی نگاههای دزدانه ات !

تورا به جای تاوان سخت بافتن یک رویا در سفره می گذارم !

به جای سیب های بهشتی ! به جای توبه های نافرجام !

به جای بهانه  های کودکانه ام !کنار قسم های آخرم !

کنار نان و نمک به حر مت خاطره هایم !  کنار دل شکسته ام !

 تو رابه جای همه حسرت های لب پریده ام در سفر ه آرزوهایم میچینم ! به موازات لحظه جاودانگی رویاهایم

تو می دانی خیلی چیزها وجود دارد که نمی توانم بگویم ، نمی توانم بنویسم،

 تو می دانی ....  مطمئنم،......  ولی من صبور نیستم!

.........................................

.

 

 

پ ن : یادت هست همیشه می گفتم کنارت هستم؟...   اما تو فراموش کردی که درست در آن لحظه که فکر می کنی تنهایی، من تنهایت نگذاشته ام...   تو هم در این لحظه ها که فکر می کنم تنها مانده ام ، تنهایم نگذار


 
comment نظرات ()
 
 
تنها ... گرم ... امن
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

.

دیدی وقتی یکیو که دوسش داری رو بغل میکنی و با همه وجود بوش میکنی؟ یه جوری که بوئه رو حفظ شی هیچوقت یادت نره؛ یعنی بره تو خونت اصلن؟ /
بعد دیدی بعضی وقتا دردت میاد؟

بعضی وقتا نه - آدم کلن زیاد دردش میاد؛ بعضی از این دردا.. به همه چی می ارزه. میگم ارزش داره یعنی کشیدنش.

حتا اگه تبدیل به یه زخم عفونی بشه.


باید گوشه گیر شد
نشست یه گوشه
تنهایی
با دقت
درد کشید
تنهای تنها
/
حتا اگه تبدیل به یه زخم عفونی شده باشه.
دیدی آدم عاشق میشه؟
فقط یه بارا.. آخه من میگم آدم فقط یه بار عاشق میشه... مثل سگ/
فک کن بشه... مثل سگ/
تنها
گرم
امن
واقعی
بغل
امن
بوسه
امن
امن
امن
..
.
/
دیدی آدم از یه وقتی به بعد، دیگه از سایه ی خودش رو دیوار نمیترسه؟

شاید خودش اصلن میشه خودِ ترس! خودِ دیوار! خودِ سایه!
-
دیدی آدم انقد دوسش داره که رم میکنه؟ دیگه تعادل نداره؟

رم کردم - تعادل ندارم - مثل سگ...

.............................................................

پ ن : خواب زمستانیِ ما هم که صد سال طول میکشد...
حالا بعد از صد سال... چشمهایمان را میمالیم و خمیازه میکشیم و همچین کش و قوس می آییم و نعره میزنیم که همه ی غار داغان میشود و دستِ آخر هم میگوییم : فاک! بیدار شدن به این بی موقعگی؟! –

 


 
comment نظرات ()
 
 
در آرزوی یک همدل
نویسنده : میترا - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

.

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ...


می نویسم اما نمی دانم چرا! آیا می نویسم که حرفهایم را گفته باشم ؟ پس چرا نمی گویم ؟!

چرا این همه حرف است و گوشی نیست برای شنیدن ؟!!

 آهای ... با توام گوش های شنوا را چرا از من دریغ می کنی که فقط با تو  صحبت کنم ؟ خسته نمی شوی از این همه حرف ؟ هم اینکه مرا  آوردی و نا سپاسی ام را می بینی...

بس نیست ؟ پس چرا می خواهی تنها خودت به حرف هایم گوش دهی؟

نمی خواهی همزادی برایم بیابی ؟ خودم باید بیابم ؟ چرا؟ چگونه ؟ از کجا ؟ چرا من قانون زندگی با انسان ها  را نمی اموزم؟ چرا متمدن نمی شوم ؟! تا کی باید به امید انسانیت از انسان بودن خویش رنج بکشم ؟

نمی شد من جانوری باشم بی تعقل؟ که این همه نبینم و نیندیشم ؟ که این همه حرف دل نیافرینم؟

که این همه تنها نباشم ؟ که این همه اشک نریزم... کجایی؟

            نمی گویی پس لااقل بگو من کجایم!

بگو کی مرا می بری ؟ کی آزادم می کنی؟ چه چیز سخت تر از زندگی در میان موجودات دوپا...!

فضا سنگین شده است

دیگر سبزه ها طعم تاریکی گرفته اند...

دیگر شبنمی نیست که گل سرخ را بشوید از غبار

            ولی می مانم

                       در آرزوی یک همدل .

...............................................................

 

 

پ ن : من     تو   و باز باران ...

   ...

                  به نرمی قدم بزن !

.


 
comment نظرات ()