خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
اگر به من شادی نفروختند
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
 

.

اگر به من شادی نفروختند آنرا کرایه می کنم......

فقط برای 13 روز....به اندازه یک نحسی کامل!

می خواهم که  یک جفت شادی روی سفره هفت سین امسال بگذارم.....

و در خانه ای 67 متری  یک سفره ی 1 در 1 پهن می کنم ....امسال سفره من 7 سین کامل خواهد داشت البته با کمی تغییر: به جای سبزی ....سرخی چشمانم را  پهن می کنم..... ماهی قرمز را بی خیال می شوم..........همیشه ماهی ها یمان 3-4 سالی عمر می کردند....دو سال پیش. نمی دانم چرا ماهیهایمان زودتر از همیشه می مردند! .... مرده ها هرگز نخواهند مرد!  

سفره ام .....به جای سیب ...سرشار از سکوت خواهد بود!!!

و من در سکوت به خودم می اندیشم....کاری که در آن متبحر شده ام!!!

و نفسهای خود را در سکوت می شمرم....

.

اصلا گاهی وقتها پیش بینی های آدم غلط ازآب درمی آید وآنوقت است که آدم ازساده لوحی ها وپیش داوریهای خودش حرصش می گیرد و برای آنهمه اتلاف وقت افسوس میخورد.درست مثل من که اصلا فکر نمی کردم یک روزی  ....  

 .بخاطر  نمی دانم چی از کارم استعفا داده ام و   مهربانتر شده ام

    استعداد زندگی دارم ... زندگی می کنم وخوشبختم و...حالم  خوبست...

                   اما تو باور نکن!   

 

 

 

.

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرد را می گویم
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
 

.

قبل از هر اقدامی همه جا در پی اش بگرد  ارزشش را دارد  سعی کن او را بیابی اگر او را یافتی  حتما به تو صیه ام عمل کن در میان فیلسوف ها دنبالش نگرد 

آنجا نبود از میان شاعران نیز رفته است  قهرمانان هم فراموشش کرده اند هنر پیشه ها او را نمی شناسند مواظب باش با دیگری اشتباه نکنی

شبیه او زیاد یافت می شود 

ولی فقط او لیاقت دارد

مبادا خطا کنی  وگر نه باتمام وجود  بر زمین خواهی خورد  به تو خواهد خندید    تو را به بازی خواهد گرفت

نامت را به گِل می کشاند   چشمانت را خاموش می سازد

 تنهایِ تنها رهایت می کند درست در همان زمان که تو...

 مراقب باش ...

او این اطراف نیست، اشتباه نکنی....  اگر او را دیدی

 

این کار را بکن 

              مرد را می گویم 

                               اگر او را یافتی

 قلبت را با پاک ترین و کودکانه ترین احساسات ناب به او هدیه کن !

.

 


 
comment نظرات ()
 
 
من شنیدم
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
 

.

هیچ شده است صدای شکستن قلب خودت را بشنوی ؟

.

 

گفتم نیا...

گفتم نبین...

گفتم نخواه...

من این‌جا ایستاده‌ام

چشم‌هایم را بسته‌ام

اما نمی‌خواهم که "نخواهمت"

می گویی :

می‌شود این یکی را از من "نخواهی"؟؟؟

.

 *************

.

پ.ن

حالا بگو کداممان خودخواهیم؟؟؟!!!

.

 


 
comment نظرات ()
 
 
حسرت
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
 

.

روز آخر تو داشتی با من حرف می زدی. یادم نیست چی می گفتی. روسری ام رو صاف کردم و کیف ام رو برداشتم و  تا دم در اومدی ...  گفتم خداحافظ  گفتی خداحافظ  . برگشتی و رفتی  شاید اگه فکر می کردی این آخرین خداحافظیه  لااقل می ایستادی و ـآخرین نگاهمو می دیدی  حتی دستم که به طرفت دراز شده بود رو هم ندیدی  من ولی وقتی رفتی ایستادم و نگاهت کردم  می دونستم این شاید آخرین خداحافظی باشه  و تو نمی دونستی ...

   .

 نه! گاهی نمی فهمیم آبی که می ذاریم بی رویه از زیر دستمون هدر بره شاید برای سیراب کردن یه ماهی کوچیک کافی باشه...  

 

 من حس می کردم درجه حرارت بدنم بالا می ره  ...

عادت داریم! از شکستن شیشه همسایه عذر خواهی می کنیم اما شکستن دل عزیزامون رو توجیح می کنیم...

. می خواستم  نمونم، هوا سنگین بود و من سنگین تر و این حس که جایی باشی که نباید، بد جوری عذابم می داد. رفتم ..... و تو ندیدی رفتنمو !

.

... گاهی یادمون می ره جلوتر از نوک بینی مون هم قابل دیدن است. گاهی یادمون می ره بد نیست یه لحظه بشینیم، با هیچکس و هیچی کار نداشته باشیم و به اونچه که بودیم و اونچه که می خوایم باشیم فکر کنیم. گاهی یه چیزایی رو زیر زره بین بذاریم شاید یادمون بیافته اونچه که فکر می کنیم همه اش هم درست نیست. 

سکوت! خوبه اما نه همیشه. سکوت همیشه دلیل برحق بودن نیست. همیشه نشان برتری نیست. گاهی خوبه جسارت داشته باشیم و از خودمون دفاع کنیم. گاهی خوبه حتی داد بزنیم و اعتراض کنیم. گاهی لازمه خودمون رو دست کم به خودمون نشون بدیم...  .

       چند لحظه  ایستادی و رفتی.

یک ساعت نشستم. بدنم یخ کرده بود و بیشتر گرسنه بودم. یادم افتاد از صبح چیزی نخورده بودم. قرار بود...

فقط یه زندانی ارزش آزادی رو می فهمه. وقتی اون توئه حس می کنه بیرون از این چهاردیواری چه چیزایی دوست داشتنی داشته که هیچوقت دوستشون نداشته. فکر می کنه یادش بمونه بیرون که رفت دست مادرش رو ببوسه و بهش بگه چقدر دوستش داره. یادش بمونه به پدرش بگه که چقدر براش عزیزه و یادش بمونه یک بار دیگه عاشقانه به عشقش خیره بشه و بهش بگه رنگ دنیای منی...

         دیگه صدایی نمی شنیدم .  . چقدر دور شده بودم !! فرسنگها!!

گفتی عصر می بینمت دیگه ! ؟؟؟؟  با هم حرف می زنیم. با خودم گفتم عصر بیایی من نیستم.    ...

گاهی اونقد از خودمون فاصله می گیریم که حتی رنگ چشمامون یادمون می ره. این جور وقتا خوبه جلوی آینه بیاستیم و به خودمون خیره بشیم. یه خط تازه زیر چشم نشسته! خوبه بدونیم خط و خطوط تازه چهرمون یادگار کدوم لحظات از دست رفته مون است...

 .

 این آخرین بار بود که این شهر رو می دیدم، آخرین بار بود که توش راه می رفتم. فکر می کردم دوستش دارم. اما حالا از این فکر هم فرسنگها فاصله داشتم.  ...

به دریا که خیره می شی فکر می کنی این گستره آبی می تونه تو رو تا ته همه خیالهات ببره. حتی وقتی از کنارش رد می شوی و بوی خنکی اش بهت می رسه می تونی نرمی ماسه ها رو زیر پات حس کنی، فرو رفتن و بالا اومدن. و وسوسه دریا! اینکه دوست داری توش پا بذاری و پیش بری اونقد که نقطه ای بشی در آبی بی نهایت در لحظه هماغوشی آسمان و دریا... 

 

   نوشتی :  هر چی می گردم نیستی . باورم نشد... چرا رفتی؟ چرا جواب نمی دی ؟  

 

دلم سوخت دلم شکست ... و حتم کردم این آخرین دیدار بود.   

 می دونم دیگه برنمی گردم...  ... حرف زیادی نزدیم. اون آخرین دیدارمون  ...... .

 

                تو بارها  توضیح دادی ...

.

بعضی حرفها رو نمی شه به زبان آورد. اگه هم بشه همونی که می گی به گوش دیگری نمی شینه. یه جریان ذهنی است، توانایی خوندن بین خطوط است.

اگه تونستی و خوندی حرف رو گرفتی و اگه نتونستی و نخوندی حتما یه چیزی رو برای همیشه از دست دادی...

و من وقتی  توی آینه به خودم خیره شدم و از خودم به شگفت آمدم. دختری که از اون طرف آینه بهم خیره شده بود رو نشناختم.  ! هیچ کدوم اینها رو نمی دونستی.

 الان هم درک نمی کنی! ساعتها و روزها به خودم و چیزی که بودم و شدم فکر کردم. و بارها راه ها در این هوای مرطوب شرجی و گرم  پیاده اومدم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم.

 

             و دیدم دلم می خواد آدم دیگه ای باشم...  

... بعضی از ساعتها برای آدم همیشه یادآوره یه چیزهایی می تونه باشه که اگه مراقب نباشی می تونی روزهاتو خراب کنه.

در طی این سالهای عمرم یاد گرفتم خودم رو منکر نشم و چیزی رو خود خواسته به فراموشی نسپارم که فراموشی خود خواسته هر چیزی رو، بد یا خوب، کنار گذاشتن یه بخش از وجودم می دونم که شاید یه روزی براش دلتنگ بشم و پشیمون بشم که به فراموشی سپردمش.

تعجب نکن! من به تو فکر نمی کنم. به اونچه که بود و اونچه که قرار بود باشه و نبود و اونچه که نبود و اونچه که قرار بود نباشه و بود. فکر می کنم ...

            و تو هنوز بین بزرگ شدن و بزرگ موندن ! موندی .... تا وقتی پسورد ها مدام عوض می شن  همینطور باقی خواهی موند ...

             شاید این بزرگترین شگفتی مابین ما بود.

متاسفم که هنوز نمی دونی چی منو از خودم تلخ تر کرد

و اینکه درک کنی آدمها وقتی بد می شن که وقتی که نباید، جایی که نباید، باشن. ما گاهی جامونو گم می کنیم، همین!

.................

ولی هنوز در حسرت آخرین نگاه

و آخرین بار که خواستم برای خداحافظی دست بدم ... موندم ...

.

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

آفتاب...تبدیل شد به سایه، به باران
شور و شوق... تبدیل شد به لذت، به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سردادن سرودهای غم انگیز
خیلی زود.

با تا ابد شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت


و " مرا دوست داشته باش"

تبدیل شد به "جایی هم (در قلبت) برای من در نظر بگیر"
خیلی زود.

خیلی خوب... زودتر از آنچه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد

                 خیلی زود.

.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
او از کجا فهمید ؟
نویسنده : میترا - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
 

.

از کجا فهمید ...؟؟؟؟

- سلام

- سلام خوبی ؟

- مرسی

و بعد از همه  حرفها ....

- چرا   ؟ آخه چرا ؟

- من اینجا چیزی ندارم که بمونم ....

- ............

.

 دارم به تقدیر خودم    

چندیست که عادت می کنم 

 می ایستم کنار پنجره.

 

.ژاکتم از روی شانه سر می خورد.ای لعنت!

توی این مملکت خراب شده هیچی آن طور که باید باشد نیست.

با هزار بدبختی این ژاکت را پیدا کردم که شبیه شارون استون بشوم

توی همان فیلم که موهایش کوتاه بود

 و رژ لب قرمز می زد. خیلی قرمز.

فکر می کنم ته چشمهای آدمها چیست ؟

 

ته چشم های من فقط  ...

اشک است و بغضی که نمی گذارم بشکند  

.دستم را می زنم زیر بغلم.

سیگار را می تکانم روی سرامیک های سفید.

 طعم تلخ سیگار.

 

  حرفهای تو خالی اش ...

من  ( ازت برای همیشه مراقبت می کنم )

هه هه هه هه هه

             معنی همیشه را هم فهمیدم

به هیچی هیچی نشد ...

دیدم یکه و تنهام و باز هم باید بار این زندگی رو به دوش بکشم

هه هه هه هه هه هه

دلم می خواهد شیشه بخار گرفته را پاک کنم

 

شارون ستون در هیچ کدام از فیلم هایش همچین کاری نمی کرد.

راستی او بود که میان دندان های بالایی اش یک فاصله ریز داشت یا مدونا  یا یکی از همین هنرپیشه های در پیت خودمان؟

این پا و آن پا می شوم.

نمی دانم چرا می خواستم مرا در همه حال ببیند و به من فکر کند

اگرچه گمان نکنم شعورش به این حرف ها  می رسید . 

 

  مرا دیده بود با آن شال قرمز بی ربط با بارانی چرم مشکی   : خوش تیپی ها !

  .......................................................

از جا می پرم. .اما خوب تقصیر من نیست.

 

 سرم را می چسبانم به پنجره.

این یعنی خیلی ناراحتم.

یعنی خیلی عصبانی ام.

خنکی شیشه خوب است. .

صدایش اسید می شود روی فکرهای درهم و برهمم.

"او" آن روز چی می گفت؟شالت چه خوش رنگ است

 (( برای همیشه ازت مراقبت می کنم  !!!!! ))

من اینجا چکار می کنم؟  .

سکسکه ام می گیرد.

شارون ستون هیچ وقت در همچین شرایطی سکسکه نمی کرد. 

  تو با همه آدمها فرق داری

.شخصیت اصلی من.Number one!

  لوندی. جذابی  ...  زنی! خیلی زنی  

 سرم را بین دست هایم می گیرم.

تمام زن ها در این شرایط  همین کار را می کنند.

به ملیت و مذهب هم ربط ندارند.

به فیلم هم حتی ربط ندارد.

به زن بودن مربوط می شود.

باز  خانه سرد شده.

              تنهام ....

گریه ام می گیرد.مثل فیلم های فارسی

 شارون استون هیچوقت چنین کاری نمی کرد ...

مثل فیلم های فارسی ...!!!!!

.

می دونستم  (( تـا ))  نداره .

می دونستم  (( تا )) داره .....

.

                احتمالاً بهت احتیاج دارم

 .

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
به سادگی های من
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
 

.

ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید،   قبول !

و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی داشتیم و اوراقی  که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند..

با  رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی  می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگر با هم  مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک  مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آن ها شده بود حالا ما و مردها روبه روی  هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. ولی  مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو  درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

  سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی  کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم.

فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای  که پایاپای نبود، شرکت کنیم.

 می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن

 کیف کنیم.

              بی حساب و کتاب دوست بداریم.

در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با  چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم..

  زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و

 آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.  

 مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه.

مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری  بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا.

شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.
به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم.

رئیس شرکت به مان  بن داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و  شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت  نایلون ها را می بریم و با بقیة خانم های شرکت که آن ها هم بن داشته اند و  خوشبختی ! داریم  بارهایمان را می کشیم سمت خانه.

     چقدر مادربزرگ  بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه  آزادی شیرینی دست یافتیم.

ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم.

مهندس هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد.

هورا ! ما هر روز تواناتر می شویم.

 ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم.

وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند،...  ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و

 شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است. مگر نه !


دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم.

 فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند،

چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک...  

 مرد اما راحت است، خودش است.  

 زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند..

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟

             ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

زنده باد تساوی

.

********************************

.

این فیلم مادر هم برای خودش فیلم معرکه ای است ها به چند بار دیدنش می ارزد با این دیالوگ های ماندگار و منحصر بفردش  :

- تلخی با قتد شیرین نمی شه ... شبو باید بی چراغ روشن کرد

- تن کثیف مایه اش شستنه  یه تشت آب کافیه  دریاست که دلشوره داره از پلیدی دل

- چشم دروغگو رسواست ولی بچه می گه و مادر باور می کنه !

- بچه ها سرشام گریه نکنید  ... غذا رو به مردم زهر نکنید ... آبرو داری کنید بچه ها ... اسراف نکیند   سفره از صفای میزبان خرم می شه نه از مرصع پلو ..... حرمت زنی ( یت ) مادرتونو حفظ کنید 

محمد ابراهیم خیلی ریز نکن مادر ... اونوقت می گن خورشتشون فقط لپه بود و پیاز داغ

سالک نه جای کسی رو تنگ می کنه نه کسی جاشو تنگ ... می شد به جای سیلی آبدار  ... یه مشت آب زد به این صورت مصفا !...

***************************

.

           به سادگی های من

مرا ببین... با تو حرف می زنم... با عطر حضور کسی که نیست... با صدای منعکسی که لابلای گامهای پر شتاب روزمرگی ام گم نمی شود... هیچگاه...

با تو... تنها تو... و نه در حضور هیچ کس دیگر...

.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
یاد تو
نویسنده : میترا - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 

.

امشب.....من برای خودم یک لیوان شراب  با طعم ملس بی تفاوتی ریختم.....

 

                             شمعها را روشن کردم.....

 

                               بهترین لباسم را به تن کردم ...

 

                    درست در وسط اتاق خواب ....

 

                       آنجا که عمیق ترین نقطه زندگیم است....

 

در تنهایی مطلق برای خودم جشن گرفتم.....

 

و با بی صداترین آهنگ عالم با صدایی بلند رقصیدم!

 امشب خاطره و عقل و شعور را لابلای کتابهایم حبس کردم...

 

از عشق و نیاز و احساس گردنبندی بافتم  و آنرا به خود آویختم.....

 

گوشواره هایی از پنبه به گوشم فرو کردم و به سادگی از تمام صداهای دنیا فاکتور گرفتم!

 

من امشب در کمال تعجب دیدم که وقتی تنهایی را برهنه می کنم برایم لذت به ارمغان می آورد....

 

              .و در حالیکه با  تنهایی به تو خیانت می کردم .....

 

به یاد تمام شبهایی افتادم که عاجزانه به امید لذتی عاشقانه در آغوشت عشقبازی می کردم!  .....

 

به راستی در آغوش تنهایی بودن به مراتب ساده تر از این است که

 

                         در آغوشت تنها باشم!

 

من امشب بر خلاف گذشته.....به جای دیدن آینه...خودم را در آینه نگریستم!

و صادقانه دیدم که چشمانم  گیرا و جذابست و لبخندم سرشار از طعم عجیب نشاط!

وقتی دستم را بر صورت کشیدم ....

 

         زیر پوستم ضربان هماهنگ عشق را برای اولین بار حس کردم  و

 

           ناباورانه دریافتم که به راستی من از ما ...عاشق ترم! 

               حتی عطر دل انگیز جوانی را در آینه دیدم!!!!؟

 

و درست وقتی داشتم در اوج زیبایی و تنهایی به نهایت ارضاء  می رسیدم!

 

              یاد   تو

                          .....من را دوباره ما کرد !

.

********************************************************

.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
تو چه دانی که این لحظات
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 

.

 

حقیقت پیش روست .

 

مدام دروازه ی دل را به لرزه در می آورد.

 

بگشای در را و یک نماز هم در سجاده ی عشق بخوان.

 

شاید این عشق پاداشی باشد

 

 از فراسو برای همه ی لحظه های ندانستنت.

 

.چشمان عشق تر است. عشق را در بند نکش.

 

عشق را تحمل قفس نباشد.  

 

بنشین ،

 

نه !بایست و پرواز تماشایی عشق را نظاره کن

 

و نفس بکش در هوای دوست داشتن   ...

.

................................................

.

خیلی جالبه که نمی تونی بفهمی سکوت من از نداشتن حرفی برای گفتنه یا داشتن حرفهایی برای نگفتن

 ......................................................................

.

سهم تو چقدره؟؟ ته قلمروت کجاست؟

دیگه صداتم نمی شنوم اما هنوز توی قلمرو توام منو از خودم نگیر بسه دیگه بذار زندگی کنم

 من توی دنیای تو جا نمیشم....تو هم برای دنیای من زیادی کوچکی 

 من تو نیستم.......... تو نمی شم

 خاک که نذاشتی.........

            من رو هوام

                   زندگیمو خط نزن

...........................................

.

فکر می کنی چه قدر باید سخت باشد؟؟؟

 اینکه وقتی یه نفر  کنار دستت نشسته است و با شوق در گوشت زمزمه می کند که " تو نفسمی..."

 تو هم دلت بخواهد این جمله ی ساده را مزه مزه کنی، ولی نتوانی...

و ناگهان یاد حرف دوستت بیفتی که گاهی با شیطنت   می گوید: بذار یه میس کال بندازم ببینم این گوشی تو اصلا زنگ هم می خوره؟

 

 و تنها خودت بدانی که این روحت است که از مدت ها پیش در حال  زنگ زدن است...

.

 

...............................................................

 .

 

هر چه انسانها را بیشتر می شناسم

  

                            گرگها را بیشتر تحسین می کنم. 

 

 ................................................................

.

همان قدر که دوست دارم صبح های زمستان بخوابم دوست دارم صبح های پاییز بیدار باشم.

دوست ندارم حتی یک روزش را هم از دست بدم.

صبح زودهایش برایم خیلی لذت بخش است .امروز صبح باران را   بو کشیدم. بوی برگ و بوی نم و بوی باد ...

.بادی که نه گرمای تابستان را دارد و  نه سرمای زمستان را . می توانی بی دغدغه خودت را  بهش بسپاری  .

  حس می کنم  که چه قدر باران را دوست دارم.

هر چند که به صورت یک مهمان نا خوانده ، ناگهانی و رگباری شروع به بارش کرد  ...  اما عجیب هوایش را کرده بودم.

پاییز و شب و تنهایی و تاریکی و صدای باران    و من و یاد ها !

عالی بود ....

به یاد اولین پاییزی که نفس کشیدم افتادم .

به یاد اولین پاییزی که توانستم حرف بزنم  و راه بروم.

به یاد اولین پاییزی که دیدم انار را  اما بلد نبودم نوشتنش را ...

به یاد اولین پاییزی که نوشتم انار را اما بلد نبودم دانه کردنش را !

به یاد اولین پاییزی که دانه کردم انار را اما بلد نبودم با لذت خوردنش را !

به یاد اولین پاییزی که با لذت خوردم انار را اما بلد نبودم قسمت کردنش را !

و به یاد اولین پاییزی که قسمت کردم انار را  با دیگران و چشیدم طعم های دیگرش را !.

به یاد اولین پاییزی که یاد گرفتم بهانه های دوست داشتن حتما نباید بزرگ باشند .

حتی یک  پرتقال می تواند بهانه ی دوست داشتن پاییز باشد .

به یاد اولین پاییز دانشگاه ، به یاد اولین پاییزی که می توانستم عاشق بشوم  .

به یاد اولین پاییزی که می توانستم ...

توی  همین اولین های شدن ها و نشدن ها غرق شده بودم که زنگ  حواسم را پرت کرد.

من:  بله؟ سلام 

او: الو  !  .چرا صدات اینجوریه؟   خوابیدی؟

من: هاااااان ؟   نه نه  ! بیدارم  ....

  تو دلم: و تو چه دانی که این لحظات ... چه ناب بود !

.


 
comment نظرات ()
 
 
چهارشنبه ها
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
 

.

من خوبم خبر خاصی نیست.

راستش موضوع برای نوشتن کم آوردم.

نه که حرف برای گفتن کم باشد ها، نه، فقط من این سکوت را ترجیح میدهم.

مدتیست که سکوت پیشه کرده ام.

باز هم دارم برای زندگیم تصمیم می گیرم. شاید اینبار این تصمیم گیری کمی زمانبر باشد . کلی فکر توی ذهنم برای خودشان جا خوش کرده اند .

نه من کاری به کار آنها دارم    و نه آنها کاری به کار من!!!!

 

*********************************

گفته بودند چهارشنبه روز سیدها است !!!!

ولی می گفت : امروز روز توست هر چی تو بگی هرجا تو بگی

..

دلم می خواست  در این هوای ابری، زیر این باران نم نم می رفتم قدم می زدم.

اصلا از اینجا نشستن، زیر این سقف احمقانه خوشم نمی آید.

دلم می خواست در این هوای ابری، زیر این نم نم  باران می رفتم،

یک جاده بی انتها و تا آخر دنیا رانندگی کنم.

اصلا این محیط بسته با پنجره های غم گرفته را دوست ندارم.

دلم میخواست در این هوای ابری، زیر این نم نم  باران، می رفتم توچال توی مه و سرما در حالی که بید بید می لرزیدم  سیگار می کشیدم و دودش را می دادم در  هوای تمیز بارانی مه گرفته .

دلم میخواست بروم کنارش بشینم، یا شاید هم بیاید کنارم بشیند و  ..... اصلا از این بو های پیچیده تو سالن در اطراف  خوشم نمی آید ...

دلم می خواست به جای اینجا نشستن و گاز گرفتن لبم، می زدم به سیم آخر و یکی از کارهایی که دلم می خواست می کردم.

اصلا از این همه ترس و عدم شجاعت، حتی در نوشتن، خوشم نمی آید.

...............................................

پ.ن.١ : باز هوا ابری شد و حال من دگرگون. حالم خوب، نه افسرده ام نه غمگین. فقط از اینجا نشستن خوشم نمی آید.

پ.ن.٢ : تعطیلات آخر هفته خوب بود. فقط دیشب   دوباره رفتم تو فکر. خودم هم میدانستم بی دلیل دارم   فکر میکنم، اما خوب دیگر!!!

**************************

داشتم فکر می کردم    باورهای شخصی دیگران برای ما مثل یک تابلوی روی دیوار است ....

اگر به نظرمان کج بیاید باید حتما صافش کنیم....

فرقی نمی کند که خودمان کجیم یا دیوار!!!!:  

حرف من این است :تابلوی عقاید آدم کافی است  که برای خودش صاف بنظر بیاید.

 تا وقتی رو دیوار دیگری کوبیده نشده و رو ی دیوار خودت است !

وقتی روی دیوار یکی دیگر با یک میخ گنده تابلویت را کوبیده....

                  کج نکوب!

جوری بکوب که هر دو یمان !  از دیدنش لذت ببریم !!!

.

**************************************

.

و اما باریدن.... 

من ابرهایی را دوست دارم که نه از روی وظیفه ...بلکه از ته دل ببارند....

چرا اگر ابری بخواهد شاد و بزرگ زندگی کند حق می دهیم به خودمان که بهش بگوییم کلفت و ....

چرا باید همه ببارند؟

از ابرهای بزرگ باران پر برکت می بارد...

اما ابر کوچک....تا به زمین برسد ...

بارانش بخار می شود !!!

 

.

 *********************************************************

.

آدمها دو دسته اند :

1-  دروغ می گویند که راست می گویند!

2 -  راست می گویند که دروغ می گویند

 دسته سوم و چهارمی هم نداریم:  .

 3 - دروغ می گویند  که دروغ می گویند ! خود به خود این گزینه منتفی است !

۴. راست می گویند که راست می گویند!!!!!

       مطمئن باش آن که می گوید دروغ نمی گوید .....۱۰۰٪ جزو دسته اول است !  

پس چانه نزنید لطفا! یک دسته را انتخاب کنید.

.

 ........................................................................................

.

و در آخر : این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است

که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...

*******************************

 پ . ن : هه هنوز  ولی یادم هست که چهارشنبه ها روز سیدها است !!!

.


 
comment نظرات ()
 
 
صفا
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧
 

 .

        

.

 

 

میدونی صفای پابرهنه ها به چیه ؟

.

             اینه که ریگی به کفششون نیست !

 

.

 


 
comment نظرات ()
 
 
خاطره کوچکی با تو
نویسنده : میترا - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
 

.

 

  آمدم پیشت گفتی : خیلی قشنگ شدی  !  

 دست کشیدی روی دستم  و گفتی : سرده  چقدر ! ...

                 همان روزها شد  خاطره این شب های پائیزی  .

           همان یک کلمه . همان نوازش دستت      

       همه اش خاطراتی است که باید می گذاشتم توی چمدان و رویش می نوشتم (( شکستنی است )) ... 

               باید همه اش را بگذارم توی کوچه جلوی در ... .

    اما دستت هنوز روی دستم  است .

 

 

          آن رستوران بی کلاسه روی رودخانه  یادت هست، 

        باران  که می بارد  بید بید می لرزم . خوب ؟

  این روزها هوا بارانی است و جان می دهد برای آتش و جاده چالوس

 

         یادت هست : عجب هوای دو نفره اییه !!!  ...

     می دانستم می خواستی بگویم باشه میام بریم  بیرون !!!  

                       ولی نگفتم .

 

 

         من هم خراب کردم . همه چیز را

 

              من که می دانم فاصله یک چیزهایی را تمام می کند

 

                      حیف ....

 

رویای آن روز ، جاده  ، موزیک ، دستای تو که آروم میخزه تو دستام  

    

      و دنبال دستام میگرده و گونه‌های سرخ

 

                  دستای من ! نکن با من اینجوری!

 

حیف که نمی دانستی ... فاصله .... حیف !

     ***********************************************************

.

     اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

            باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود............... 

.

       من دوست داشتم سکوت را با توتجربه کنم .

      تنها وقت سکوت بود که می توانستم بهتر نگاهت کنم .

                  تنها وقت سکوت بود که می فهمیدم ....

                      من که می دانم فاصله ...

                               حیف ...


 
comment نظرات ()
 
 
خارج از محدوده
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
 

.

اینکه می‌گویند ما ایرانی‌ها حافظه تاریخی نداریم حقیقتی ست ها !!!

این روزها فقط  کاپشن رییس جمهور توی ذهنمان برق می زند ! و معطلیم که ببینیم آیا خاتمی می آید یا نه ...

از هشت سال پیش هم فقط هجده تیر یادمان است و نهایتا قتلهای زنجیره ای و ترور حجاریان و اینکه حرفهای اکبر گنجی چقدر می چسبید !

 کسی یادش هست که اولین موج سانسور اینترنت در ایران با دستور شورایی راه افتاد که رییس اش خاتمی بود ؟

کسی یادش هست که وحشتناک ترین جهش قیمت مسکن بعد از جنگ در دوره‌ی زمامداری خاتمی رخ داد ؟

کسی یادش هست که آغاز تبلیغات قوم‌گرایانه و نیرو گرفتن پان ترکها و پان عربها در زمان ریاست جمهوری ایشان بود ؟

کسی یادش هست سکوت خاتمی را در قبال فاجعه‌ی 18 تیر و تخلفات انتخاباتی ؟

 کسی این جمله‌ی خاتمی را یادش هست : "در ایران زندانی سیاسی نداریم" ؟!

.......

        خاتمی وهاشمی و احمدی نژاد و ... چه فرقی دارند

                 وقتی ما خودمان مردمان آگاه و درستی نیستیم ؟

                       یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ،

                      با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی

 

             یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی

        یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین ،

                          با رتبه نخست جستجوی سکس در اینترنت ...

                   چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد ؟

من پیشنهاد می کنم ملت هشت سال انتخابات را تعطیل کنند و اجازه بدهند هر کسی که می‌آید همینجور ادامه دهد .

               بعد خودشان با حوصله این موارد را تجربه کنند :

اول : ایرانی ها لطفا روزی یک بار(یا دست کم یک روز در میان) حمام بروند .

 دوم : ایرانی ها  قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا  بیست بشمرند .

 سوم : هر خانواده‌ی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ،!

 چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند ... حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی !

 پنجم : رانندگان به جای فاصله ی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به پنل داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند 

.

 

ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم و شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است .

 هفتم : ایرانی ها شبها با هر که دوست دارند، یا خانوادگی بیایند بیرون از لانه هایشان .. حتی برای پنج دقیقه نشستن در یک فضای سبز .

 

هشتم : به جای دوازده النگو خریدن و در دست انداختن ، 

یک دستگاه دی وی دی پلیر بخرند و شبها تلویزیون دولتی را از آمریکا گرفته تا ایران نگاه نکنند ... یک فیلم  ببینند .

 نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ،

 جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند و عشق و رابطه و آشنایی ، بازی برد و باخت و فتح قلمرو نیست .

 دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی بدهند چون به معنای ... نیست !

 یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند .

 دوازدهم : ایرانی‌ها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست .

 سیزدهم : برای امام حسین فقط در(داخل) مسجد عزاداری کنند .

 به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای ( کتاب) بروند .

 

و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد .

 

 این سیزده مورد را رعایت کردن برای مدت هشت سال ، واقعا سخت است ؟!

.

************************************************************

.

پ.ن : باز هم خارج از محدوده وبلاگم بود ... دیگه 

 

پ . ن 1 : اگه دوستان گله نکنند  یه عکس خارج از محدوده تر هم  می گذارم 

اینجایی که فلش زده ((بابو)) اپراتور کرین هندی در بلندترین برج دنیا

.


 
comment نظرات ()
 
 
اینجا هنوز کسی هست
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
 

.

 

                غمگین می شوم ...

 خیلی بیشتر از غمگین ؛ خشمگین می شو م ! از دست کی؟

               خودم هم نمی دانم تقصیر کیست !

- من بدی در حقت نکردم

- نباید ... نباید خیلی نباید ها رو انجام می دادم

- من می دونستم این اتفاق می افته  بهت گفته بودم ولی تو گوش ندادی !

- آخیش راحت شدم ...  برای همیشه بای !!!

- دلگیر که نیستی  ؟

- چه فرقی به حال تو می کنه ؟ خداحافظ برای همیشه

- من هرگز خداحافظی نمی کنم ... شاید یه وقت دیگه ... !!!!

.

              ترنم بارش چشمانت را طاقت نداشتم  ...

.

*******************************

.

یک شماره به من بگو.....یک شماره تلفن !

 

   شماره ای که در پس آن یک جفت گوش باشد!

 

    گوشهایی که بشنوند..... و درک کنند حرفهای هزاران بار گفته و نوشته ی مرا......

 

حرفهایی که دیگر از بر زبان راندن و نوشتنشان شرم می کنم!!!!

 

دیگر از رنجیدن..... و  خواستن ..شرم می کنم: 

 

 یاس ......قلبم را مدتهاست که فتح کرده.......به چشمهایم نگاه می کند،

 

به اشک حلقه زده لبخندی تلخ می زند ... در کنارم زانو می زند و

 

گریستنم را عاشقانه نظاره می کند.......و من در تاریکی اتاق ...

 

خیره به سقف......می گریم....و به دیروز فکر می کنم!

 

دیروز ... آخرین جرقه های خواستن  .... 

 

 

در صورت تنها کسی که امیدوارنه ، به بودن و همراهیم  چنگ می زد ! 

                          " او نیز بگذرد!"   ... 

 

آن روز  آخرین لبخندهایم را در آخرین نگاههایم مچاله کردم و تحویلش دادم....

 

                         و برای هیچکدام رسید نگرفتم!

 

و مثل هزاران گذشته ی دیگر.....او را نیز به زمان سپردم

 

تا زمان آسوده خاطر و رفته رفته اخرین اثراتش را نیز با خود ببرد!!!!  

 

 باور می کنی  

          فکر می کنم عشق چیزی فرا تر از با هم نفس کشیدن ...

              با هم خندیدن ....با هم گذراندن....با هم گریستن ...

                         و حتی با هم زیستن است...

                                عشق دیدن است!  ندیدن-

 که ما اغلب نمی بینیمش -

 شاید بزرگترین بی وفایی تاریخ باشد!!!!  

 

 باور می کنی که ما به قدری از هم نفسی با عشقمان مشعوف می شویم

 

که حتی دیده نشدنِ خود را هم نمی بینیم!!!!!

 

باور می کنی که من ...دیشب ...در تاریکترین زاویه خانه نشستم....

 

و برای نابینایی نزدیکترین دوستانم ...اشک ریختم ؟

 

نمی دانم...شاید به جای یک جفت گوش....یک جفت چشم  لازم باشد....

 

برای دیدن و دیده شدن! دیدن کسی به جز تصویر خود در آینه!

 

به دستهایم نگاه کن: حتی در تاریکی نیز می توانی ببینی  ...

 

در آخرین تلاشهای بی وقفه برای حفظ بی رحمانه ی تمام آنچه امیدوارانه ...

 

به حضورش چنگ زده بودم ...متورم و کبود است!!!

 

و صدایم از آخرین فریادهای عاجزانه خش دار شده....!  

 

هنوز به سقف خیره خیره نگاه می کنم..که ...لرزشی به اندامم می افتد و در حضور منحوس نامیدی....خود را رها می کنم.....

و عاجزانه  تن به هم آغوشی با تنهایی می سپارم.....

در حالیکه درد را با تمام وجود حس می کنم.....

 

نفسهایش را که در سکوت اتاق طنین انداز شده می شمارم!!!!!

و با خود می اندیشم....

 

                 صدای نفسهای دیگری هم اینجاست.......

 

به جز نفسهای  من!  می خواهم تو هم بدانی  می شنوی؟

 

           من دیگر تنها نیستم!!!

        اینجا هنوز کسی هست...حتی اگر تنهایی باشد!!

.

.


 
comment نظرات ()