خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
این منم رها در دستانت
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
 

 

           م عزیز !   توجه هم که نداشته باشم  باز میفهمم وقتی نگاهت را میگیری از چشمهایم .... !  وقتی جاری شده ام با کلماتِ دیدگانم , روی ردیف سپید دندانهایت که می گویی   به التماس که
بگو
بگو   میخواهم کمی فقط کمی غرق حرف هایت شوم  !

 م عزیز !   هنوز که هنوزه بی تابم  از این سوختن  ! نه

                  خاموش میشوم نه ذوب!       

            م عزیز !   منکه مرد نیستم گریه نکنم و قدم بزنم  هم قدم میزنم هم گریه میکنم  -      میان تمام خواب های دنیا هم اگر سرگردانم کنی بیدار چشم هایت می مانم ....       می دانی که بعضی وقت ها هم گرمی آغوشت خوب نیست برای کسی که اسپند شده است !!!

 

               م عزیز !     این منم رها در دستانت ...   تو جاری   ... و نجوای بی پروایی که بگذار تنها باشیم  !     تنها زبان دست های تو را خوب از برم   بگذار   بگذار گرم شوند دستهایم  بگذار اتش بگیرند دستهایم از حرارت دستانت بگذار تا وجودم آتش بگیرد !!!       از خواب دست های تو...           

          م عزیز !    این روزها بدجور دلواپست هستم ...  نه اینکه دوری ات را , نه اینکه نبودنت را , نه اینکه نداشتنت را  ؛    فقط و فقط حصار تلخی که کشیدی دور خودت را...

      م  عزیز ! خواهد آمد آن لحظه که می‌گویی ''سلام''؛   ... و تمام  ِ ترانه‌های جهان در من جاری می‌شود!

 

           پ ن 1 :   یا تو لج کرده ای یا من کشدار میشود اخم هایم ...

         پ ن 2  : باز هم گفته باشم  از من آبی گرم نمیشود  خیالت  تخت   آن هم دو نفره !!!!!!

 

 

 

 

 

       


 
comment نظرات ()
 
 
چرا نگاهم نمی کنی
نویسنده : میترا - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
 

 

         م عزیز !  نمی دانم چرا الان یک دفعه  ،  دلم خواست نامه بنویسم ،  بیایم اینجا و برایت بنویسم هی ، یادت هست؟  خیلی وقت پیش بود به گمانم...که یک بار برایت گفتم به خنده...که جمع دوستانم جمع بود و هر کسی به شوخی و یا به خنده ، از آرزوهایش می گفت که مثلا دوست دارد آنکه همراهش می شود فلان پست و مقامی را داشته باشد، فلان تحصیلات را داشته باشد و...کسی ایده  بزرگی در ذهنش داشت...بعد یک دفعه از من پرسیدند ؟؟  تو دوست داری طرف چه کاره باشد ؟ من که خنده در کنج گلویم مانده بود و چشم هایم از شرارت در حال انفجار بود گفتم " 

 "دزد"که شبها برود دزدی وقتی همه خواب هستند و من منتظر بمانم که برگردد و صبح خسته باز گردد و برایم تعریف کند که چقدر دویدم و از چنگ چقدر از آدمها فرار کردم و از چه همه دیوار پریدم و من آی ذوق کنم از این همه تعقیب و گریز و شهامت...!!  و بعد قاه قاه زدم زیر خنده و چشمهای دیگر دوستانم شبیه علامت سوال شده بود!!!

سالها گذشت.....

       م عزیز !   یک بار تو از من پرسیدی،  دوست داری کسی که همراهت می شود چه آدمی باشد....؟ آن موقع چشمهایم پر بود از عشق...پر بود از نگاه..  گفتم کسی که مال من باشد فقط مال من ... کاش چشمهایم را دیده بودی از پشت تلفن !    گفتی همونی می شم که تو می خوای ... و می دانستم که همونی نمی شی که من می خوام !!!

 

        م عزیز ! من دلم می خواهد یک روباه باشی ... یک روباه مثل روباه شازده کوچولو....که صادق باشد...که هر روز فقط کمی و فقط کمی به من نزدیک تر شود ..که بعد صدای پایش برایم شود آهنگ...که بعد همین آهنگ من را از هفت سوراخ بیرون بکشد....که بعد دلیل دوست داشتنش فقط همین رنگ گندمزار باشد... و همین یکتا پرستی ام ... همین من باشد خود من  !!!   که بعد اشکهایم بی خود و بی دلیل جاری شود در مقابل پاکی علاقه اش... !

روزها گذشت.....

      م عزیز ! برایت گفته بودم گاهی وقتها برایت نامه می نویسم ؟ می دانم که نگفته بودم  می دانم که نمی دانی  ... دیشب نامه ام این گونه آغاز شد..."روباه من سلام" !

 

          پ ن 1: دچار سوء تفاهم نشوید...آقای روباه کاری پر از شرافت دارند ...

             پ ن 2 : چشم‌ها رازهای انسان را برملا می‌کنند. رازهایی به ندرت نوشتنی! همیشه معتقد بودم مردمک‌ها آخرین چیزی است که برای نزدیک شدن دو تن به هم باقی می‌ماند. چشم‌ها را باید گران کرد،  ارزشمند‌ترین‌هایی که مشتری هم نباشد   نباید زیر قیمت فروخت  !     احتکار آن‌ها عین ذکاوت است و هوشمندی  ... (  - پرسیدی چرا نگاهم نمی کنی ؟        -  ....  !!!!! )           برگ آس آغاز هر شروع ....

 


 
comment نظرات ()
 
 
پنج شنبه دوست داشتنی
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
 

          

                       www.4farzandebahman.persianblog.ir

 

     واقعا پر شدم از حرف ... داره از همه جام حرف می زنه بیرون ...

        م عزیز !  متشکرم از اینکه بهم نشون دادی آدم خاصی هستم  ... 

      به یک شکل غیرمعمول چیزی که هستم رو به تو مدیونم ...

       م عزیز ! م عزیز ! در تمام مدتی که در کنارم نشسته بودی اونقدر ترسیده بودم که به سختی می تونستم حرف بزنم ... شاید یک روز طول کشید شاید یک دقیقه ولی به یک طریقی هیچوقت تموم نمی شه ...

          م عزیز ! به یک شکل غیر معمول بهت نیاز دارم ... به یک شکل غیر معمول تو دوستم هستی  ... به یک شکل غیر معمول یه چیزی درونم داره قوی می شه ... داره تسلیم می شه ... و تو تنها دلیلش هستی ...

         م عزیز !  توی زندگی من تو آدم خاصی هستی  تو روح منو لمس کردی به یک شکل غیر معمول تو منو کاملا ساختی ...

          م عزیز ! همه جا هستم  سقوطت رو می بینم ... صعودت رو می بینم ...   ولی م عزیز !    ... هیچکس نمی تونه به تو کمک کنه جز من !

       م  عزیز ! من به خط و خبری از تو قناعت می کنم ... کاش نگی خبری از یادت نیست ... می خوام بدونی  پنج شنبه همین پنج شنبه  با حضور گرم و حسرت بار تو     از تمام شب های بی ستاره م عکس یادگاری گرفتم !!!

   م عزیز !   یه  ِ تریلی َ حااااااااااااال دار َ م م م م م  ...

 

 

  پ ن : یه چیزی توی روز پنج شنبه  من، تویِ خودِ من مونده و هست، که می ترسم ازش، می ترسم برگردم به خودم  و اعتراف کنم بهش ، اعتراف کنم  که  نشسته م تویِ جمع بچه ها با سر و صدا و رقص  و با همه خنده هایِ پر رنگِ رویِ لبهام ، حس کرده باشم "منم یه جور ِ بی اغراق و قدرتمندی در حالِ تحلیل رفتنم ، حس می کردم  چیزی از من درونِ من رو به زواله، که دارم  تو سختی و  تلخی ِ بی شرم   ذره ذره فرو می ریزم که  ترجیح می دم تویِ این شرایط ِ سخت آدم ِفرار باشم و خنده هایِ زیاد و دروغ هایِ سختِ و آدم بزرگانه ی مصلحتی با اون بار ِ عظیمی که تحمیل می کنن به شونه هام ، اما یکی !!!  جرات اش کرد به گفتن، جرات اش کرد زل بزنه تویِ چشم هام که مثلن حواسم به ات هست دختر ! بعد هم یه جور ِ آروم و سر به زیر، بی که بفهمنش باقی ِ بچه ها، یادش باشه که سیگارم تموم شده و آخر شب پاکت سیگاری بسرونه توی کیفم و  صداشو بیاره کنار ِ گوش ام پائین که : "حواس ام هست بت، دارم می بینمش اون چیزی رو که از  تویِ  تو افتاده به جونت و ذره ذره از تو  پوچت می کنه، خالیت می کنه، از بین می ری این طور دختر !" ...


 
comment نظرات ()
 
 
امان از آغوشت
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸
 

 

        م عزیز ! می دانم که نیستی،   اما برق حضورت را در چشمانم حس می کنم  وقتی که نقش ات در ذهنم  تصویر می شود.   گفته بودم چقدر دوست دارم که باشی، همین جا، در کنارم، مثل حالا ؟ صدبار گفتم، و تو نشنیدی  ...  شاهدش همین سکوت !

          م عزیز ! به خاطرت گاهی با غرورم قهر می کنم، و به دقیقه ای شنیدن صدایت دلخوشم ... تو به من بگو گریزگاه کجاست! اگر چشمانت سرنوشت من نباشد ؟؟

                 بی انصاف پاهای ام  به تردید گره می خورد  و دست رد بر سینه قلب ام می زنم  تا نخواهمت  . اما بی حضورت می خواهم ریشه های قلبم را با تو ببافم، تارش از تو، پودش با من.  می دانم    میدانم...هزار عیب و نقص در من است ، اما تو با نگاه محبت مرا تماشا کن ...

       رسوا شدن که شاخ و دم ندارد. می خواهم رسوای عالمی شوم فقط  کاش این حضور گاه و بیگاه  رنگ تعلق بگیرند، رنگ آغوش، بوی تن تو، و برق چشمان پیوسته درخشانت وقتی آهسته نگاهم می کنی   !!!

         م عزیز !  دستت را به من بده، با من بیا ، این اتاق تاریک دیگر نور  می خواهد. بوی حضورت را می طلبد. صدای نفس های تو را می خواهد.

           بگذار بازوانت غرورم را جسورانه گره بزند ، دست رد بر سینه تنهایی ام بزن.       شانه هایم را با سرت سنگین کن،     صورتم را به هرم نفس های ات داغ، تپش قلب ات را بر سینه ام می خواهم،       آرام آرام، و صدایت را،        بگذر شانه ام  تو را تحمل کنند. در آغوش ام باش.   

 م عزیز !  دستت را به من بده، با من بیا، دیوار دیگر جای نقش تو نیست

 

    پ ن : امان از آغوشت که باید چون سیاووش از آن گذشت...... !!!!

 

 

     پ ن 2 :  هزار بار دیگر هم که از شانه‌ای به شانه‌ی دیگر بغلتی ،این شب صبح نمی‌شود  وقتی دلت گرفته باشد .


 
comment نظرات ()