خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
چرا نگفتی ؟؟؟
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

نگاه کن! هیچ چیز این دنیا سر جایش نیست...

هیچ جاده ای به مقصد نمی رسد... هیچ آبی خنک نیست، هیچ آفتابی گرما ندارد، هیچ آفتابگردانی رویش به خورشید نیست... هیچ بابایی نان ندارد... هیچ مردی در باران نمی آید...

با الفبای ِ این آدمها نمی شود نوشت: مهربانی! نمی شود هجی کرد: صداقت!

چرا  ، چرا به من نگفتی "سین" را که یاد بگیرم، همه ی آب های دنیا می شوند سراب؟!!

نگو، نگو، بزرگ شوی می فهمی! نگاهم کن! بزرگ شده ام... می توانم دروغ بشنوم و به روی ِ خودم نیاورم! می توانم اشک هایم را روی ِ بالش ِ شبم جا بگذارم و صبح به روی ِ همه ی آدمها لبخند بزنم!

می توانم وقتی آدمها بهم تنه می زنند، یا طعنه می زنند، نفسم را در سینه حبس کنم و تا هزار بشمارم... یک... دو... سه... راستی چرا بی نهایت ِ این دنیا هیچ هم شبیه ِ بی نهایت های رویایی کودکیم نیست؟ بی نهایت این آدمها یعنی همین چند قدم بالاتر از دو دو تا چهار تا...

نگاه کن  ! من بزرگ شده ام! قدم همه ی آینه ی قدی خانه را پر می کند! شانه ام می رسد تا پنجره ی بلند اتاق ِ جلویی... با چند قدم عرض خیابان را می روم... بی آنکه اصلا ماشین ها جرات بکنند برایم بوق بزنند... می توانم همه ی بازارهای ِ این شهر بی در و پیکر را بگردم بی آنکه حتی یک بار گم شوم... بی آنکه مجبور باشم دست ِ کسی را بگیرم... اصلا بی آنکه مجبور باشم با شما در یک شهر زندگی کنم... می توانم 492 کیلومتر دور از شما روزی صد بار از عرض و طول خیابان ها رد شوم...

حالا تو هی بگو بزرگ شوی می فهمی! به خدا بزرگ شده ام... ولی نمی فهمم...

نمی فهمم چرا با الفبای ِ این آدمها نمی شود نوشت:

زخم نزنید لطفا! دروغ نگویید! خواهش می کنم همدیگر را هل ندهید! خانوم ها! آقایان! خواهش می کنم روی ِ احساس ِ هم راه نروید!

 نگاه کنید!!! شما با این کارهایتان جنازه ی شخصیت آدمها را می گذارید روی دست ِ دنیا ها!

   یادت هست همیشه می گفتی: دروغگو دشمن ِ خداست.... نمی دانی این روزها چه قدر دلم برای ِ خدا می سوزد که این همه دشمن دارد!!!

 بیا نگاه کن! جای ِ زخم هایم را ببین! می سوزد  !

فوت کن ببین خوب می شود!!!     به خدا حواسم هست، سر به هوا نیستم! این آدمها بیخود و بی جهت به هم زخم می زنند!

داغ می گذارند به دل ِ هم با رفتنشان، با حرفهای بی سر و تهشان! با دروغ هایشان! حرمت ِ هیچ احساسی را نگه نمی دارند...

هیچ نگاهی شان صمیمی نیست! با دنیای ِ هم قهرند! میان ِ بازی آنقدر وحشیانه هُلت می دهند؛ که دیگر هر کار می کنی نمی توانی بلند شوی...

هر کار می کنی اشک هایت بند نمی آید از بس که جای ِ زخم هایت درد می کند، هی خون می آید و اصلا لخته نمی شود.... می سوزد، می سوزد... بعد می آیند نمک هم می پاشند به زخمت!

  یادت هست؟ کی بود که می گفتی: بازی اشکنک داره! سرشکستنک داره!

چرا نگفتی؟ چرا نگفتی بعضی بازی ها هم دل شکستنک دارند!

که دیگر هیچ هم تکه های دلت جمع شدنی نیست... ریز ریز که می شود، پخش و پلا که می شود،

دیگر هیچ مرهمی هم برایش نیست... که هی بگویی بزرگ می شوی یادت می رود! یادت می رود! آخر   چه قدر باید بزرگ شوم که زخم ِ آدمهای این دنیا را یادم برود؟!! چه قدر؟!!

          این زخم ها برای بزرگ شدنم کافی نیست؟؟؟؟؟!!

    چرا خوابم نمی برد؟

  شب شده است، ولی پلک هایم به هم نمی آیند، چشم هایم بسته نمی شوند... از این همه بیداری ِ منحوس خسته شده ام.... انگار خواب ِ بد دیده ام! می ترسم! چراغ ها را روشن نمی کنی؟! می خواهم کمی بخوابم... خوابم می آید.... به اندازه ی یک عمر، بی خوابی کشیده ام... به اندازه ی30 سال آرامش کم دارم...

 می خواهم در آغوش کسی به خواب روم که در گوشم نجوا کند  : "دخترکم!!! عزیزکم!!!.............................

 ***************************************************

 


 
comment نظرات ()