خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
پراکنده گویی های نیمه شبانه ام
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
 

 

دلت رو  به چی خوش کردی؟  به کسی که هست و می خواد که نباشه؟ به یه فنجون قهوه تلخ و گم شدن در طنین صدای  ؟ به کشدار شدن لحظه هایی که میدونی سرابی بیش نیستن؟  هان؟... به کدومشون؟ سرخورده شدی؟  آره میدونم ... کم آوردی. خسته ای از تکرار لحظه های این زندگی ...  از  ز...ن...د...گ...ی

- خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نیست. «قدم‌‌گاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغ‌ها، افتاده باشد دست نااهل...

خدا را شکر ظاهرا من گاهی دردهایی عظیمتر از پول و کار و شهرت و... دارم  پس هستم!!!!!!

 - راستی بفرمایید زندگی...

باز هم فکری داره سرک می کشه تو تنهاییم.هلش می دهم به عقب و می گویم : تمـــامش می کنی آیــــا؟

- تصمیم گرفتم بی همبازی بازی کنم! بی همبازی! و کشف لذت تنهایی مرا یاد همان روزهای دوچرخه سواری می انداخت! سرعت دیوانه وار پا زدن... می ارزید! تنها دویدن، تنها پریدن، تنها فکر کردن...

اعتقاد دارم هر دو (دوست داشتن و دوست داشته شدن) دو خصوصیت انسانی است!  ولی باید صادقانه اعتراف کنم که انسان توانا و توانگر دغدغه ی دوست داشتن و عشق ورزی دارد و انسان ناتوان و فقیر ! بیشتر دغدغه ی  دوست داشته شدن و من هم همیشه رای ام به توانگری بوده!  شاد ، عاشق و  ! بی دغدغه ی دوست داشته شدن ، غرق در لذت دوست داشتن...

- مدرک و تحصیلات تا زمانی که به میزان دانش انسان مرتبط نباشه فقط یه کاغذه و به درد ناظرایی میخوره که خودشون هم از اون سنخ هستن. پول و مقام هم همین وضعو دارن. اگه احمدی‌نژاد تو گرمسار آهنگریشو ادامه میداد و گول زرق و برق مقام و جایگاه رو نمیخورد شاید خیلی کمتر از اینا حقیر و بیچاره به نظر میرسید. اگه فلان استاد و فلان کسی که یه شبه پولدار شده و .... زندگیشونو بر اساس هارمونی و همسازی با درونشون پیش میبردن به احتمال زیاد زندگی با بدبختی کمتری داشتن. اینکه چرا نمیگم خوشبختی ...  دلیل داره.

 

  میگن عرق سمهای بدنو می کشه بیرون ، با خودم فکر می کنم کاش جائی بود که عرق می کردیم و همه خاطرات بد، که مثل زهرند ، از بدنمون در میومدن ...

-      خیلی دیر کردی!

- گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن... میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری... اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!  اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه , هیچی....

.....

 

 - چشمانم را میبندم و در سیاهی افکارم به دنبال نوری میگردم که همیشه در گوشه ای منتظر است ...

- میتونم یه ذره غر بزنم ؟ اصلا این روزها رو دوس ندارم . راستش کلا مرداد ماه رو دوست ندارم . میونم هیچوقت با مردادی  جماعت هم خوب نیست . نمیدونم چرا  . امان از ترافیک  . امان از ازدحام !  فریاد از گرونی و جیب بری ! فغــــــــــــــان از سایز ...  هر چی لباس خوشگله سایز این دخترهای ملخی شکل پر وزن دوختن انگار !!! خلاصه اصلا هیچی رو دوس ندارم این روزا ! واسه همین دلم نمیخواست بنویسم . اما این پیمونه اونقدر پر شد که در این لحظه لبریزه !!!

 

-  امشب دلم می خواد چیزی نگم ولی تو گوش بدی و بهم نشون بدی که شنیدی!

 


 
comment نظرات ()
 
 
بی ربط
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
 

 

     

        حوصله م سر رفته ... یکی احساس شو بده باهاش بازی کنم ...

 


 
comment نظرات ()
 
 
مرا بنواز
نویسنده : میترا - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸
 

 

 این روزها ....

      من در من شورش می کنم ...و اینک  تنها از اراده تو است که برمی خیزم...حتی یک ذره از تو برای من ممد حیات است...  مرا ویران می کنی...ولی تنها یک گوشه فکر تو برای بازسازی خرابه های ذهنیت مبتلای من کافی است...آری...حتی ثانیه ای گذر جریان تو از کنار افکار پریشانم،برای به ولوله انداختن من بس است... هر روز به ضیافت تو مهمانم...هرلحظه از کنار  تو می گذرم...وسوسه تو مرا دمی رها نمی کند...مثل یک گناه پنهانی لذت بخشی...

        بگذار اعتراف کنم حتی به بیکران مجازات،از ارتکاب به تو ، توبه نمی کنم...وعده و وعید بهشت هم هوای تو از سر من بدر نخواهد کرد... حتی حاضرم با ایمان به  تو تا ابد کافر بمانم...آری بگذار همه ی مردم بدانند...من تنها به اذان عشق تو نماز می خوانم...سر به مهر دلدادگی های تو سجده می کنم...

  وااااای...بگذار پر از گناه نابخشودنی باشم...من معصومیت نداشتن تو را نمی خواهم...

           لحظه ها را به هم گره می زنم...روی فاصله ها خط می کشم...درامتداد ثانیه ها تو را جاری می کنم...دلم می خواهد لحظه ای هزار بار از  فکر  تو ، از ذهن تو بگذرم...

        ...نمی دانی چه کیفی می دهد،دزدکی از چراغ قرمز های نگاه تو گذشتن...و جریمه نشدن !!!  و چه عشقی می کنم وقتی به اشک تو جریمه می شوم... ...باران نمی خواهم...یک قطره از تو مرا مست می کند...مستی ای که به هشیاری تمام عمر می ارزد...

       ...مجالی بده کنار نفس های تو بنشینم...دستانت را لختی به من ببخش...بگذار در بند آغوش تو ، به غایت آزادی برسم...

    نگاه کن .... من هنوز هر غروب کنار فکر تو می نشینم...هنوز نوشتن نت های عشق تو تمام لذت من از زندگی است...تمام شوق من از آموختن از بر کردن ناگفته های شیفتگی توست...چه پروازی مرا بخشیده ای که حتی در اسارت عشق تو در اوج آسمان ها پرسه می زنم...آری...من هر شب لالایی تو را برای رویاهایم می خوانم...من تو را در همه خواب های دستانم لمس می کنم...و آنگاه به عطر ثانیه ها دستبرد می زنم...

      نگاه کن...من از تبلور بی مرز یک احساس برایت می گویم...از تقدس آن لحظه که چشمان من به جرم قتل تمام لحظه های دلتنگی ات به دار آویخته می شود...

   من از معصومیت لب هایی حرف می زنم که عطش بوسیدن لب های تو از در و دیوار آرزوهایشان بالا می رود...

          نگاه کن...آسمان اندیشه هایم بوی شب گرفته...پنجره را که می گشایم صدای ستاره ها در همه صحنه ها جاریست...دوست دارم سر به سر ستاره ها بگذارم...دوست دارم از سر نگاهشان به رد پای تو برسم...

     هی تو...گاهی روی امتداد حضور من نفس بکش...

      با صحنه های بکر دوست داشتن من بیامیز...

           من دست نخورده ترین احساس هایم را برای روز مبادای عشق بازی با تو احتکار کرده بودم...

   هی تو...آهسته نگاه نکن...بگذار آتش بگیرم با ولوله نگاه تو...

      هی با توام...من هنوز هر لحظه کنار شیفتگی های تو با خودم قرار می گذارم......نمی دانم...می خواهم رویای رسیدن به تو  پر از وسوسه خواستن باشد...پراز التهاب رسیدن...

    هنوز عمری ست که درست دو قدم مانده به تو با خودم معامله می کنم...من می خواهم در عطش رسیدن به برهنگی دستان تو بسوزم...بگذار خاکستر شدنم را تجربه کنم...

          یادت هست چه گفتم ؟...خط تداوم عشق در  وفاداری است  که ترسیم می شود...و تو چه زیبا برایم ترسیم کردی این خط را که اینطور با هیجان  همه وفاداری های  جهان را به چشمانم هدیه کنی......

    چه کسی می داند که من دیوانه آن هوای شرجی عشق هستم وقتی که موهای افکار مرا پریشان می کند......

    هی تو ... به من نگاه کن...ببین تمام موسیقی تنم از نت های دل باختن تو جان گرفته...

            مرا بنواز...روی انگشتان تر خاطرت...روی خوش آهنگ ترین ساز چشمانت... با این هیجان دیوانه گونه ام  بیامیز  ..بگذار زیر سنگینی حضور تو نگاهم قدرت نوازشت را داشته باشد ...

    من عمریست همه شوقم از آمدن به سوی تو...رسیدن است...چه فلسفه تعریف ناشدنی ای است...همان جا بمان...درست دو قدم مانده به تو ، من  زیبا ترین در راه مانده جهانم...

پ ن ۱:دستی هست این روزها...دستی هست که مرا، تمام ِ مرا، دنیایِ ِ مرا، بی واسطه، بی تخیل، گره گره، به تو می بافد...!!!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
برای دلم دعا کن
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
 

ای کاش یک روسپی بودم: بدنم را به مشتری عرضه می‌کردم و در عوض پولی می‌گرفتم،نه یک عرضه‌کننده روح و جان،زنی که دل می‌بندد،عاشق می‌شود و از قسمتهایی از روحش،احساسش و جانش می‌گذرد،و در مقابل...

برای روزهایی که از شبش دلم مثل الان می‌باره ... دعا کن!!

             برای دلم دعا کن

                   دلم به خدا گیر داده...

               خدایی که گریه‌های مرا تاب میاره

                       و شاید هم باید بیاره

                      دلم هی بهانه می‌گیره

                              دلم هی تند تند می‌شکنه

             دلم نمی‌فهمه که هیچ جای این دنیا دستش نیست،

            دلم داره یادش می ره ، همه چی رو !

     دلم کم کم بهانه‌های کوچک خوشبختی را هم یادش می‌ره ...

                                  دلم می‌لرزه ...

 

نترس تازه دیوانه شده‌ام  ... هنوز نیمی از یادت در یادم هست

 

             سکوت علامت آرامش نیست همیشه!

یه چیز باربط:
ساعت‌های گریه و هم آغوشی و دلتنگی می‌شود:
 "دلم، گلم، حرمت نگه دار که این اشک‌ها خون‌بهای عمر رفته من  است"  حسین پناهی


یه چیز بی ربط:
"نامه‌ام باید کوتاه باشد، ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می‌نویسم
               حال من خوب است اما تو باور نکن"
 

یه چیز دیگه:
می‌دانی وقتی نخواهی حتی بقیه‌اش را بشنوی، بغض دلتنگی‌ها تا ساعت‌های بی عقربه باز نمی‌شود ...

******************************************

1- مولانا براش سوال بود که "  کیست در دیده که از دیده برون می نگرد " اما من واقعا موندم که واقعا اون کیه در من که ضربان قلبم رو تنظیم میکنه ؟ گاهی با ریتم منظم یک و دو میکوبه روی جاز ! گاهی هم هوس پینک فلوید شدن میکنه وگاهی هم فکر میکنه بیژن مرتضویه آنچنان آرشه کشی میکنه که قلبم میخواد از دهنم بزنه بیرون .

 

2- کل زندگی من در زمانی چند دقیقه ای ، پشت شیشه های بخار گرفته گذشت است ! باقی روزها را من در خاطره شایدم کابوس آن چند دقیقه زیسته ام ...


 

3- من اصلا نمی خندم این روزها .... کلاً میگویم ! 


 

4- هیچوقت به خودکشی فکر نکردم ولی نمیدونم چرا وقتی برج میلاد رو میبینم دلم میخواد چشامو ببندم و سقوط آزاد رو حس کنم . پخش شم زمین . بعد یه شیردل بیاد گوشت متلاشی شده ام رو با یه کاردک جمع کنه بریزه تو یه کیسه ببره واسه خاکسپاری . آخه از بس که دچار وسواس شدم دوست ندارم وقتی قراره لخت و پتی در حضور اونهمه چشم شسته بشم سایزم بالای 36-38 باشه !

 

5- اون شعری که میگه : " سینه تاریک من ، سنگ قبر آرزو بود "امروز همه اش تو مغزم زمزمه میشد . همینطوری الکی !

 

6- چیزی به شروع پائیز نمونده و من همیشه در پائیز یا عاشق ترم یا دلتنگ عاشق تر بودنم !

 

7-   حالا نمیدونم اصلا برای چی بنویسم !


 

8- یادم میمونه .  یه مردی 8 سال دنبال زنی که عاشقش بود می گشت 8 سال !!!! بعضی وقتا  ... !

 

9- دوست دارم ببارم . اونقدر که تموم بشم ... تا آخرین قطره . بعدش همه بیان بیرون از خونه هاشون یه نفس  سطحی بکشن و با لبخندهای مضحک به هم بگن : " بارون خوبی بود . بعدش هوا تمیز شد " ... 

      . دلم خواب بی کابوس میخواد ...

 

                "من فـــــکـر نمی کنم پس هســـــــتم"

 


 
comment نظرات ()
 
 
احترام یک احساس
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
 

 

هی...بگذار چشم های ذهنم را ببندم...می دانی حسرت چه چیزی سر به سر ذهنم می گذارد...می خواهم تصویر یک هیجان بالغ روی متن باورهایم پا بگیرد....بوی عطر یک رنگین کمان دست نخورده می خواهم...حضور داغ یک نور پشت پلک های از نفس افتاده افکارم... می خواهم خود باکره ام را بیابم...راستی چه کسی می داند من به کدام نقطه شبیه ترم؟؟... ...نه...خورشید نمی خواهم...حریم من به تقدس یک نیروی عظیم محتاج است برای شکافتن و رهیدن...نیرویی که روی همه چاله چوله های بودنم دستی بکشد به نرمی و این هم تلاطم افتاده به جانم را به بهایی بخرد از من...پی آنم که نگرداند مرا در دایره هستی ام...بگذارد بنشینم...چشم در چشم...هر چه بادا باد...می ریزم خودم را روی داریه...کو...کجاست...

دست که می کشم روی چشم هایت تمام لذت بودن برای من می شود...

      آنگاه بازتاب همه نگاه هایت می افتد توی چهره نم دار من...

   و من دانه دانه آن ها را جا می دهم توی گنجه ی افتخاراتم...

      به تو که نگاه می کنم همه ی آنچه که از من باید به ظهور برسد به ناگاه می بالد و بر اریکه سلطنت می نشیند...

   و کاستی های من با تو همیشه کوتاه ترین قامت را دارد...

   من دل طلب می کنم...

  کیست تا عمق چشم هایم با من همسفر شود؟؟؟کیست؟؟؟تو می شناسی اش؟؟؟

       امشب روی نیمکت تنهایی ام می نشینم...


                چشم هایم پر از غوغای رها شدن است...

                 تنها خواهش دلم حضورت است در کنار من...
                      روی این نیمکت...
                         

                 نه کلامی می خواهم...
                    

                        نه نگاهی که مسحور کند مرا...
                

                     تنها صدای آرامش بخش یک نفس کافیست...

                                      همین و بس...

    پ.ن: امشب به احترام یک احساس چشم هایم را بستم و سکوت کردم...   شنیدی صدایش را  ؟!!


 
comment نظرات ()
 
 
هوا رو از من بگیر
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
 

 

             نمی دانم هنوز...

            صبح تمام تو را پرسه زده بودم...عجیب بود که می دیدم تمام لحظه هایم بدون ذره ای مقاومت به مالکیت من  در آمده اند...

              اینقدر خودم را دور زده بودم و اینقدر تو را دیده بودم که دیگر گمان می کردم خودم نیستم...پریشان بودم...اضطراب نوزادی بود که در همان دم دمان صبح از بطن اندیشه های من زاده شد...و من آرام آرام دست هایش را گرفته بودم و پیش می بردم...

           ...شاید...ترس از باختن در قمار ثانیه هایی که تازگی ها با هزار دوز و کلک دست و پا کرده بودم...

           و با آن سر نابسامانی روزگارم شیره می مالیدم...آری...همین است...ترسیده بودم...از جریان تو که آرام آرام به دارایی احساس هایم شبیخون می زد...

         گاهی دستی می کشیدم روی بی تابی هایم...می خواستم با ترفند هرچه که باشد آرامش نگاهم را به چنگ بیاورم ...

                   واااای...چه حس بدی ست وقتی می بینی که داری سر خودت را کلاه می گذاری...و من دقیقا داشتم برای اعتقاداتم نقش بازی می کردم...و چه ناشیانه هم به میدان آمده بودم...

           می ترسیدم از اینکه این همه جلوی چشمان افکارم وول می خوری...می ترسیدم یک لحظه به خود بیایم و ببینم همه حس تو مثل حس کودکی بازیگوش است که این روزها هوایی بازی با من شده است...

            بگذار بگویمت  که تمام ردپای تو را می دزدیدم...

         اما اینقدر سربه سر نشانه هایت گذاشتم که ناگاه چشم باز کردم و دیدم دارم خودم را تاراج می کنم که شاید نفسی بیشتر از تو بر لحظه های من بدمد...

           شاید چشم هایم را بسته بودم و لمس نمی کردم حضور ممتد تو را که اینقدر رها در همه من جاری بود...

          و اینگونه بود که تمام روز را پای قمار لحظه هایم   نشستم...

        قمار لحظه هام که نه...قمار خودم...یک روز را باختم...

            کاش فقط یک روز بود...به اندازه یک روز خودم را باختم...کاش فقط خودم بودم...به اندازه یک روز تو را هم باختم...

          و کاش فقط همین ها بود...به اندازه یک روز عشق را باختم...

                 واااای...به اندازه یک روز عشق را باختم...و این فاجعه ای بود به اسم دیروز...راستی  ؟؟؟

 پ ن : و همین بس که مرا وسوسه کردی باشم دست کم در یادت !!!!

 

           ---- هوا رو از من بگیر .... لبخندت رو نه ! -----

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
اصلمان را هم گم کردیم
نویسنده : میترا - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
 

 

        راز خاطرات سال ها ی با تو و...بی تو...


                    پر از روزهای تنهایی و...باز هم تنهایی!


                تازه فهمیده ام که تنها در جمع است که می توانی تنهایی را حس کنی...


               وقتی با کسانی هستی که دوستشان داری و دوستت دارند ولی نمی فهمیشان و

                                          نمی فهمند تو را...

            می دانم که تو جام این زهر را نوشیده ای که در خلوت نیمه تاریک چهاردیواری محبوبت با شمع های نیمه سوخته من باشم و من  ...

            رایحه ی عطر دلخواهم  که تلخ است... سایه روشن خاکستری مشکی روی دیوار...

موزیک ملایم بی کلامی که گویی مرهم است و دل نوشته های غریبه های آشنا که بر ورق حک شده را حتی با یار هم عوض نمی کنی...


       یادم هست که گفتی  یار همیشه با ما وفادار نیست اما این چهار دیواری غریبه های آشنایم تا همیشه با منند...

        یادم هست که سنگ دل خطابم کردی و  لبخند زدم ...دلم لرزید...


          یادت هست پرسیدی چرا لبخند لبت هرگز به چشمانت نمی رسد؟!


           و من گفتم..  چه گفتم ...؟! ریشخندم مکن...مغزم حادثه ی نبودنم را آنالیز نمی کند...روزها گذشت و همچنان منتظر خروجی منطقی مغزم به این سوال بی جوابم اما...


              از قلبم نمی پرسم...هرگز نخواهم پرسید...آه یادم آمد...


           می دانم که  لبخند لب ارادی است ...  اما لبخند چشم کار دل است،تا دل نخواهد...


                 هیچ میدانستی مدت هاست نگاهم به کسی لبخند نزده؟!


         یادت هست می گفتی چشمانم مهربان است؟!


                     می دانم...روز آخر گفتم مهربانی چشمانم برای تو...و تو فهمیدی چه می گویم...هیچگاه آرامشی را که از نگاهت به قلبم پل می زد از یاد نمی برم...


         اینکه همیشه می فهمیدی مرا...نگفته حرف های مرا... کوله بارم را بسته ام اما توان بر دوش کشیدنش نیست...خواستم کمی سبک کنم بارم را...گشودم  کوله بار را و شمردم ...گریه...خنده...بغض...لبخند...عشق...محبت...تنهایی...خستگی...گناه...تجربه...خطا...رحم

...شقاوت...هوس...خاطره...تو...تو... و باز هم تو...تک تک شمردم و دستچین کردم همه را...کوله بارم را بستم و بلند شدم..


          .آه...هیچ از آن کم نشده...می دانم  کوله بار گذشته ام را تا ابد بر دوش می کشم و ...شانه هایم خسته است اما کوله بارم با من است...تا ابد... ...اینروزها فکر می کنم بعضی 

   آدم ها نیامده اند تا بمانند ...آدم هایی که بس کوتاه در گذرگاه زندگی توقف می کنند... و بعد...برای همیشه می روند  اما جای پایشان تا ابد در خاطر آدم به یادگار می ماند...


          همیشه دلم خواسته مثل تو باشم...فرصت با تو بودنم کوتاه بود اما خاطره هایت بی نهایت...

          می خواهم  اگر می گذرم ...جای پایم هر چند کوتاه در مسیر نگاه زندگی  باقی باشد...

          کوله بارم را بسته ام...کفش هایم به پا...دیگر منتظر نیستم...


           حالا دیگر می دانم این راهی است که خود باید تا انتهایش روم...تنهای تنها...


****************************************


       پ ن : می بینی چه بی حوصله ام می کند تمام  این خط خطی های خود کشیده و باز های خود ساخته ؟؟؟ آمده بودیم باقی خودهامان را پیدا کنیم لابه لای کلمه ها ، زندگی ها ، بودن ها ، رفتن ها ...  اما اصلمان را هم گم کردیم رفت پی کارش  حتی !!! ...





 
comment نظرات ()
 
 
دوباره من شدن
نویسنده : میترا - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
 


   خراب چشمهای تو شدن کار آسانی ست !

                        دوباره من شدن سخت است ! 

       چاله و چوله های قلبم هر روز عمیق تر می شوند و من به اندازه یک عمر خاطره بافی به غلط کردن افتاده ام !

    به حلول آخرین آیه هم شک می کنم ! باور ز خمی من ضجه می زند زیر بغض همه اعتقاد های مد فون شده ام ! 

   به اندازه توبه های گاه گاهم از خدا جا مانده ام !

        گاهی به یاد تو می افتم وسط هزار و یک فکر خرابی که به سرم می ند وسط زمزمه ها ی هذیان وار آخرین بوسه  ! 

       وسط خند ه های کشیده ماسیده بی قاب   با گردنی  کج  از روی استیصال که  مرا می کشد تا اندیشه هایم بیش از این خودشان را به دار نکشند وسط رویش یک حس دیگر در کنج زنانگی روهایم !

       گاهی به یاد تو هم می افتم وسط دغدغه های بی همز بانی  !

       درشت ترین آرزو ها را از دریای خیال تو گر فته ام و شیرین ترین خیالها یم را صدقه دا ه ام جای نذر هایی که باید ادا شود !

هنوز از عاشقانه خلوتم می ترسم چند صفحه آخرش را نخوانده ام !

    چند ماهی میشود که شعر هایم را پیشکش کسی نمی کنم ...

   نا آرامی دستهایم و روز های بی حوصله بی طاقت مجال خاطره بافی را از من گر فته اند ! همه عاشقانه های کتابخانه ام را مد فون کرده ام پشت قفسه کتابهایی با جلد هایی زیبا   تا بیش از این کسی من را از تنهایی هایم نشناسد !

     هیچ دوست داشتنی دیگری را دورو بر چشمهایم نمی چینم

      همه قابهای سر وته و عکسهای پنهان و لباسهای در کمد گاهی تورا به یاد من می آورد !

          انگار در نبودنت بیش فعالتری از بودنت !

     دوباره خیال سمج تو به جانم افتاده است و من تو را مثل  یک معمای هزار تکه می چینم در ذهنم و هزار بار می چینم و دوباره تو نمیشوی !
باز میچینم وسط هزار و  یک دغذغه روزانه می چینمت ...

چرا آن گوشه از قلبم که یک تصویر ابدی از تو را دارد برای مغزم هیچ پیغامی نمی فرستد !

      همه مسیر ها به منطق وارونم بلوکه شده اند و من هنوز در دسترس نیستم !

          و من هنوز در هزار توی خیال فیلتر شده ام !

       راه را گم کرده ام تا رسیدن به خانه اول ! 

      مثل یک فراموشی ابدی ، ترسناک شده ام !  و میان همه روز مر گی هایم تو را به خاطر می آورم  

        تو هم به نقطه ها نمیرسی !

                           شعر هایم همه سیاه میشوند!

          یک پای عشق همیشه می لنگد آنجایی که یا من تو می شود یا تو من  !

           یک پای عشق همیشه می لنگد وقتی  که در چشمها  هیچ تصویر آخری از تو جا نمی ماند !

یک پای عشق همیشه می لنگد! وقتی که در قاب چشمها   جا نمیشوی !

                   یک پای عشق همیشه می لنگد




 
comment نظرات ()