خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
صدای پای کسی می آید
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
 

 

صدای پای کسی می آید در زندگی ام،

                   اکنون حتی ثانیه ها با من حرف می زنند...

********************************************

الطاف دوستانه : !!!!!

1 سال پیش ؛ شام چی خوردی ؟ - (شنیسل)  ... نوش جونت ، گوش بشه بچسبه به **نت

6 ماه قبل ؛ شام چی خوردی ؟  - (ماکارونی) ...  کوفتت بشه ...

اخیراً ؛ شام چی خوردی ؟  - (قرمه سبزی) ....   شام آخرت باشه ایشالا...  !!!!

 

سر این میز لعنتی ما هر چی سفارش می دیم یا دیر می رسه ! یا عوضی ! یا بی موقع ! یا کلاً نمی رسه ! نمی دونم ایراد کار از کجاس ؟! میزش نفرین شدست ! جاش طلسم شده ! یا من بدشانسم !؟

Ziiiiing… Ziiiiing… Ziiiiing

((answering machine  : با سلام ، متأسفانه درحال حاضر دستم بنده و قادر به پاسخگوئی نمی باشم لطفاً پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذاربد . مچکرم ... بووووق )) __ سلام . راستش دو هفته تنهام تو خونه ، خواستم ازت خواستگاری کنم ، خوشحال می شم جوابت مثبت باشه ، می تونیم لحظات خوبی با هم داشته باشیم ، می دونی ... .... (( answering machine : زمان تعیین شده برای ضبط پیغام صوتی شما به پایان رسید ! ...  منم قصد ازدواج ندارم ! )) ! برو بینیم با ااااا 

 (( ضمیر ناخودآگاه ماشین پیغامگیر ؛ چرا همه می خوان #!#!#!#! ن ))

- بالاخره ما داریم می ریم  .. از دست ... شایدم به فنا یا یه چیز دیگه ! البته ایناش مهم نیست !

 مهم اینه که رفتیم !

             یعنی ما رو بردن !

                                 اونم به زور !

                                    جایی که هیچ اعتقادی بهش نداشتیم !

عین گریه کردن بالای گوری که توش مرده نیس !

  اگرم باشه کاری از دستش برنمیاد ! شایدم واسه ما بر نمیاد !

    به هر حال مهم اینه که ما رفتیم .. از دست ... شایدم به فنا یا یه چیز دیگه !

             ولی وقتی برگشتیم ... ! قول هم می دیم که دیگه نریم !

 جایی که امکان داره بریم از دست .. شایدم به فنا ... یا یه چیز دیگه و بعد هیچوقت نتونیم برگردیم ...  

  

پ ن : و من حالا می بینم که باز هم نمی توان ام! باز هم یک چیز ِ عجیب و مرموزی در من هست که دل اش به مراعات ِ آدم ها خوش ست،

      با همه ی آزارهاشان، ندیدن هاشان، نبودن هاشان،  ... خودفراموشی هاشان، ...

                           دروغ هاشان ...  ... !!! 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
انتظار پایان
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
 

 

عجب مصیبتی شده است این "صبور" بودن هم! این "آرام" و "فهیم" و "قوی" و "محکم" بودن! هرچه فکرش را می‌کنم می‌بینم خیلی دلم می‌خواهد از این ژست ِ منطقی ِ روشنفکرانه‌ی بزرگمنشانه بیرون بیایم! بشوم دخترک ِ بهانه‌گیر و نق نقو و بی‌صبر و قرار سال‌های سال قبل... چه‌قدر دلم کمی، فقط یک ذره آن لاقید بودن،آن بی منطق بودن، آن لجاجت و خیره‌سر بودن را می‌خواهد!

نمی‌دانم این روز و شب‌ها چه‌م شده است که هی دلم می‌خواهد و هی دل دل می‌کنم که بزنم و این پوسته‌ی گچی ِ آرام و صبور را بشکنم!

    دلم می‌خواهد نقاب بردارم   و  به جای ِ این‌که با آن لحن ِ مهربانانه‌ی بردبارانه هی به خودم بگویم: "آرام باش! صبور باش! خانوم باش! دنیا همیشه همین بوده است! رد زندگی‌ات را بگیر و گلایه نکن! سعی کن قوی باشی! محکم باشی!" به جای ِ همه‌ی این‌ها دلم می‌خواهد بشوم همان دخترک خودخواه ِ ناساز و نابردبار! پاهایم را بکوبم به زمین، داد و فریاد راه بیندازم، جیغ بزنم، نق بزنم، بلند بلند گریه کنم و هی بگویم: "صبوری نمی‌خواهم! ن م ی خ و ا ه م! اصلا نمی‌فهمم تو، شما چه می‌گویید! اصلا نمی‌خواهم بشنوم این نصیحت‌های منطقی ِ شما را!

اصلا دلم هیچ کدام این‌ها را نمی‌خواهد! می‌خواهم لج کنم! می‌خواهم پایم را بکنم در یک کفش و وحشی و مغرور داد بزنم که "من همان را می‌خواهم که خودم می‌گویم! ... همان را که خودم دوست دارم! ه م ا ن ر ا!!!

دوست دارم کمی خود ِ کودکی‌ام باشم! بی ملاحظه و وحشی و ناآرام و لجوج و خیره‌سر و ناسازگار

مادرمان چقدر جامه دراند ! جیغ کشاند و متلک پراند که نکن دختر نکن ! سر آخر آرزوی دیدن عاقبت به خیری تو به جگرمان می ماند ! اما به گوشمان نرفت که نرفت ! و ما همچنان با دست خود آینده مان را تباه می کنیم !

      البت از دید مادرمان تباهیست ! وگرنه ما که خودمان حسی داریم همچون باقلوا ...

 ** باز از بنده های دیگرت کشیدی بیرون ، با ما مشغول شدی ؟!

به عدد آدم های روی زمین ، راه هست برای رسیدن به خدا ! از آن جمله می توان به این چند مورد اشاره کرد ؛ ... یدن تو حال آدمای گُه از خودراضی ! ترک عادت ها !  بی خیالی !

    بی غیرتی ! بی عاری ! مستی ! اینا تازه اول راهه البته ! خیلی کارای دیگم هست که آدمارو به خدا می رسونه ... به خدایی می رسونه ...

یا مقلب القلب سرگردان ما ..یا محول الحال درب و داغان ما ..یا مدبر الوضع قاراش میش زندگی ما ..حول حال زار ما ... الی حالی پُر از عشق و حال ...

خوشحالم ،  افسرده ام ، می خندم ! درد می کشم ، لذت می برم ! حرف دارم ، لال می شوم ! بغض دارم ، پاچه می گیرم ! این روزها ... جمع اضدادم ! بی خودم ! خود آزارم !

            انتظار پایان گرفتن این چند روز  لعنتی را دارم !

**************************************

پ ن : مثل ساقه‌ی گیاهی ترد    گره‌ام بزنید به چوبی  ، چیزی  ... ترسیده‌ام


                 مدام باد می‌آید!!!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
همه تنهایی های من دات آی آر
نویسنده : میترا - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
 

 

وقتی یک آدم در بحران روحی، پُک های   عمیق به سیگار می زند ؛

   به جا سیگاری نیاز دارد   نه سخنرانی در باب مضرات سیگار !

 *******************************************

پ ن :     ابنجاست  همه تنهایی های من   .  دات آی آر   !!!!!

 

********************************************************


 
comment نظرات ()
 
 
جای خالی تو
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
 

 

اگر سراغ من میایی که در این بازی عجیب و غریب با من شریک شوی تا حد امکان بی خیال شو !

         اما اگر عاشق یک بازی جسورانه ، شادمانه ، گاهی درد آور ، با قواعدی مشخص و نا مشخص هستی ... مطمئن باش که باید اول محک بخوری !

    تمام این ادعاهایت محک می خورد...شک نکن ...

تو در این بازی آزادی ، ....  جایت را خودت پیدا کن، نقشت را خودت انتخاب کن...  خوب بازی کن!

         ولی اگر خوب بازی نکردی   حداقل نترس!

 

*******************************************

 

پ ن :   الا و لله که دنیا ... مرا تنگ می شود     که این  جای خالی را هیچ نشود بی تو پر کرد ...

 


 
comment نظرات ()
 
 
کنار نگاه تو
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
 

 

     شمارش معکوس اتمام ثانیه های بودن من است ...... هنرمندانه نبض احساس هایت را به دست گرفتم ....عجب...  من اینجا اما به جان کلمه ها افتاده ام...پرت و پلایشان می کنم توی اندیشه هایم...دنبال ته مانده های خاطراتم می گردم در پس زمینه این واژه های بی سر و سامان......کنار بالین اندیشه هایم نشسته ام...

       دارم به واپسین هذیان ها  گوش می سپارم که ذره ذره مبتلا به خواستن توست...

...می ترسم...... خوب می دانم زیرزیرکی به همه خواب های  من ناشیانه دستبرد می زنی...  هنوز بچه گانه ترین ادعاهای روی زمین به اسم من است ....

- کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره ...

  می دانی دوست دارم بنشینم....بقچه ای جمع کنم از کلمه ها...بیارمش بریزم توی دامنت ...دلم می خواهد...با کلمه ها بخزم توی تن ات...ریشه کنم توی هزار معادله پیچیده عشق ... چه فرقی می کند دیگران به جان احساست رحم نکردند ....

    راستی می دانی این نمایش خیمه شب بازی که این روزها با آدم ها راه انداخته ام محض خواباندن سر و صدای دلتنگی های توست...وگرنه مرا با ادعای سر کردن با خودم چه کار...مرا به محروم کردن رویاهایم از خواب تو چه کار...

      مقیم می شوم کنار نگاه تو...کنار دستان تو...کنار آن چشم هایی که از عطش خواستن من  زوزه می کشیدی  از آن وقتی که هوار می شدی روی تکه های حضور من.....دارایی احساس هایم را تلمبار می کنم توی پستوی دلت......

     راه عشق ورزیدن را برایت کشف می کنم......تازه یاد می گیری...عشق را اینجوری قورت می دهند...

         چه مزه ای خوش آهنگی...به مزاق دلت خوش می نشیند...آنوقت همه این ها را  وقتی حس نوع دوستی ات روی قلبت باد می کند...می بخشی اش به کسانی که هیچ سهمی از این همه خون دل خوردن من برای آموخته های تو ندارند...

                    - چه دریایی !!!! میان ماست !    

چه فرقی می کند.... غصه نخور عزیز من...من اما اینجا کنار همه لحظه های تاریخی مان ایستاده ام...نخواهم گذاشت دست هیچ نامحرمی به کوچکترین ذره این حادثه نزدیک شود......من هوای همه عاشقانه هایم را خواهم داشت...

  حتی اگر شده در چند کیلومتر آن طرف تر آبادی های قلبم...حتی اگر هر روز مجبور باشم این همه راه را تک و تنها و پیاده طی کنم......من به تنهایی جور هردویمان را خواهم کشید...

     بگذار دنیا هنوز نگاه امیدش را از عشق نگیرد...من ایستاده ام اینجا...آرام و دست هایم بوی حسی تازه می دهد...

    گوش کن...آوای مرا از صد فرسخ آن طر ف تر هم همه عاشقان جهان از برند...

  گوش کن...از یاد نخواهمت برد...حتی در پرتجمع ترین ثانیه های ذهنم...از یاد نخواهمت برد ...

آوای دلدادگی هایم را با ترفند هزار نماد به تصویر کشیده ام...دارم واژه کم می آورم ...دارم چنگ می اندازم به اندیشه هایم...ایده جدیدی به ذهنم نمی رسد که تو را تخلیه کنم...اما نمی توانم وا بدهم...... وگرنه از ازدحام تو در گلوی افکارم خفه می شوم...آری باید بریزمت بیرون...حتی با کلمه های مکرر تکرار شده...در فضای خاطرم پخش شده ای...

            گرد تو بروی تمام ثانیه هام نشسته...

***************************************

پ - ن 1: همیشه فکر می کنم دو سه قدم جلوتر از تو ایستادم و تو هنوز، پشتِ سرم آرام آرام راه می روی با ترس ! راستی! جایِ من را نباید خالی کرد! آن قدر که باید گذاشت تا خودم بیایم و پرش کنم...باید بیایم    ....  تو هنوزم منتظری ؟؟؟؟؟ ...

پ - ن 2 : چرا در من آغاز شدی؟؟!!! توئی که  تَمامی نداری!!!

پ -  ن 3 : در این روزهای سخت و تلخ و سرد، نمی خواهم دلتنگ باشم !  تو دیگر تمام شو  !!!

 


 
comment نظرات ()