خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
جمعه خوب
نویسنده : میترا - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
 

 

 جمعه ء خوب به این دیروزیه میگن!  صبح زود بیدار شی و با یه لیوان چای داغ و یه نخ سیگار و بدون هیچ خستگی از بزم گرمی که شب تا کله سحر با بچه ها داشتی ...  بری روی صخره های کنار ساحل توفانی ... چشم بدوزی به افق که کم کم روشن می شه  و ...  آه... بفرما...همینطوری باید باشه دیگه!

شنبه خوب هم کلا نداریم! بی خودی وقت تلف نکنین، نیست...


 
comment نظرات ()
 
 
صدای خوب تو
نویسنده : میترا - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
 

 

"تمامی خلقت  آیه‌های محکم ِ عاشقی است! به سجده بیفت و بدان‌ها بیندیش!

   که من تو را نیز عاشق آفریده‌ام! و تو می‌هراسی از آن؟!!"

هر آدمی با یک صدا می‌آید. یک مادر از درد ِ هجوم ِ ناگهانی ِ عشق فریاد می‌زند، یک کودک به گریه می‌افتد. این دو صدا از هم عبور که می‌کنند، می‌شود "آفرینش"! می‌شود یک خلقت ناب!

گمانم آدمی که عاشق شد، سازها و آوازها آفریده شدند!

صداها بلندا گرفتند. کوتاه بودند، اوج گرفتند. ساکن بودند، به راه افتادند. به هم پیچیدند، در هم تنیدند، از هم گذشتند، به هم رسیدند، ساختند، ویران کردند، فرود آمدند، به فراز رفتند، خواب بودند، بیدار شدند. طفیلی بودند، پر و بال گرفتند. خام بودند، پخته شدند.                              خام بودند، پخته شدند...

صدای ِ قلب ِ کسی که با صدای ِ آشنای ِ محبوبی تند و تند می‌زند و سکوتی که در کلام بر او حکم می‌راند،

    موهبتی است که تنها "عشق" بر آدمی ارزانی می‌دارد!

   بارها با خود اندیشیده‌ام چرا وقتی تو حرف می‌زنی، دلم بیش از هر چیز سکوت می‌خواهد!

               که تنها صدای ِ تو باشد و دیگر هیچ!

 

                  ... با صدای خوب تو حرفها دارم ...

 


 
comment نظرات ()
 
 
یک حس دیگر
نویسنده : میترا - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸
 

 

  می خواستم توی لحظه ها زندگی کنم که خراب شد همه لحظه هام ....

شانه ای می خواستم  برای گریستن

و فضایی پر از سکوت !  برای لبریز شدن از ناگفته ها

فقط یک حس   ... حس زیبای آرامش ابر بعد از ریزش باران

               از من دریغ نکن !

...

یک حس دیگر  

شانه ای یافتم برای گریستن  و فضایی پر از سکوت

و لبریز شدم از ناگفته ها    فقط یک حس

حس زیبای آرامش ابر بعد از ریزش باران

               دریغ نکردی !

                 همۀ من مال تو

      پ ن 1:   ... با صدای خوب تو حرفها دارم ...

  پ ن 2 :  نمی دانم آیا لحظه ای خواهد آمد که  "یک قدم به فتح ِ همه ی "من" توسط "یک نفر فاصله باشد !!!

      کسی که خیلی شبیه ِ سایه ی کودکی هایم روی دیوار است، وقتی دستم را روی ِ صورتش می کشیدم تا جای ِ چشم هایش را پیدا کنم!!!


 
comment نظرات ()
 
 
ناگفتنی ها
نویسنده : میترا - ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
 

دیگه هر احمقی میدونه که داستان چوپان دروغگو، معنیش این نیست که نباید دروغ بگی ... !

 
        معنیش اینه که یه دروغ رو چند بار نباید بگی !!!

انگار خیلی تلخ شدم ...یادم باشد درد گفتنی نیست . درد را باید چشید . مثل یک فنجان قهوه تلخ . باید چشید و لذت برد....

فقط یادم باشد به یاد خدا بیاورم ، درد ها ، نا گفتنی ترین قصه های تاریخند 

       یادت باشد  من راوی این ناگفتنی ها نیستم. نمیتوانم باشم...

    یادم باشد به یاد خدا بیاورم ، دردها را برای من نگوید....

 

پ ن : هی  سنگ لازم نیست؛

 
                       آنقدر ترک خورده ام

 

                          که برای شکستنم تلنگری کافیست ...

        این روزها  نه کتاب می خوانم نه وقت دارم  نه حوصله و نه پول... شما سازمانی٬شرکتی چیزی سراغ ندارید که به مدیر عامل نیاز داشته باشد؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
تمام
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
 

این روزها  ابر شده ام انگاری،

              باد که می خورد به تنم، باران می آید!

 من این سکانس را دارم برای خودم مینویسم!

لطفا" تو نخوان!   احساساتم تصمیم گرفته‌اند دیگر با آدم خودخواهی مثل تو کاری نداشته باشند !   تمام!


 
comment نظرات ()
 
 
نفسی بیشتر از تو
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸
 

 

 بگذار بگویمت .....  امروز صبح  تمام تو را پرسه زده بودم...عجیب بود که می دیدم تمام لحظه هایم بدون ذره ای مقاومت به مالکیت تو در آمده اند...

.بگذار بگویمت همه حس هایم مثل حس کودکی بازیگوش است که این روزها هوایی تو  شده است...

 بگذار بگویمت  که  ردپای حضور تو  را در تمام ثانیه هایم  می بینم ...

 اما می دانم  اینقدر سربه سر نشانه هایت می گذارم  که ناگاه چشم باز می کنم  و می بینم دارم خودم را تاراج می کنم که شاید نفسی بیشتر از تو بر لحظه های من بدمد...

شاید چشم هایم را بسته ام و لمس نمی کنم حضور ممتد تو را که اینقدر رها در همه من جاری ست ...

 و اینگونه ست  که تمام روز را پای قمار لحظه هایم سبکسرانه نشستم...قمار لحظه هام که نه...قمار خودم...می دانم  یک روز را می بازم ...کاش فقط یک روز بود...به اندازه یک روز خودم را می بازم ...کاش فقط خودم بودم...به اندازه یک روز تو را هم می بازم ... 

          کاش فقط همین ها بود...به اندازه یک روز عشق را می بازم ... 

             واااای...به اندازه یک روز عشق را می بازم ...

...راستی  ؟؟؟

 راه رهایی من اینجاست ...

                 رها خواهم شد ...

                                رها خواهم شد...

            درست همین جا ... در امتداد بازوان تو  و روی مدار لبانت ...

                                            رها خواهم شد...  

 

 

 

                    


 
comment نظرات ()
 
 
با تو بودن نتوانم ... بی تو بودن نتوانم
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸
 

 یادم باشه که :

امشب تو خلوت خودم  از اون شباس که خرابم

       ازاون شباس که دستام با دستات بازی می کنه

  امشب از اون شباس که  من می برم  ولی بازی رو ...

         و تو می بازی ... دلت رو نه بازی رو !!!

امشب از اون شباس که می خوام برام حرف بزنی

       حرف بزن برام  ... چون قلبم نوازش می خواد

      امشب از اون شباس که تا سحرگاه  

                      دوستم داری ...

پ ن : راستی این بی پولی هم بد دردیه ها  ...

    چی می خواستم بگم ؟    آهان قرار بود برم و گم و گور بشم

  ولی یه حرفی مونده بود    اونم درباره بی پولی بود

    بی معرفتا حقوق مهر رو ندادن  چاره ای هم نیست مجبوریم بفروشیم

    چی مثلا ؟    چیزی ندارم جز غم و رنج که اونم خریداری نداره

     ولی  حرفم درباره بی پولی هم نبود ...

 

       از اول  هم حرفی در میون نبود  گفتن این حرفا حرفی به میون آورد

     

         م عزیز !   نمی خواستم اسمی ازت ببرم ولی خودت مجبورم کردی

     حرفهای هر روزت رو می زنم به دیوار ذهنم و هر لحظه مرورش می کنم

      تو نمی دونستی که : حرفهات زیستن می آفرینند !

      تو نمی دونستی که من می ترسیدم از بی خودم بودن  و من بی خودم شده بودم برای همین       

         می ترسیدم  می ترسیدم از با تو بودن ... از بی تو بودن ...

        این روزها هر چند وقت یکبار خاطراتمو گردگیری می کنم

     

      ولی اونایی که دردآورتر بودن و بیشتر بهم آسیب زدن رو بیشتر برق می اندازم

 

      راجع به اشکم گفتم  می دونستی که تو .... 

  دیشب اشک اومد به خوابم. گفت قهری با من .  

   گفتم مگه میشه با آشنای دیرینمم..... ؟!  گفت گله دارم . پرسیدم چرا؟

   نگام کرد و گفت اون کیه که تو رو از من رونده ؟

   خواستم  آزارش نده ...  به دروغ گفتم گریه می کنم  خواستن توانستن است .... 

   باز هم اشک به کارم  نیومد    دست به دامن پیاز شدم !

             امان از بی پولی ....

  

 پ ن 2 : یه روزی که میدونی پسش یه دلتنگی بزرگ توی راهه...یه روز که شمارش معکوس یه دوری ِ نزدیکه ... ولی تو آرومی...فقط از لحظه های پاییزیت لذت میبری...

        هوای دلتنگی رو به دنیات راه نمیدی چون میدونی خودش به زودی از راه میرسه.


 
comment نظرات ()
 
 
کجا ماند رد آن همه نیازها
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸
 

 

خواستم بگویم یک وقت هایی بایدآهنگ ها رو را با صدایِ بلندِ بلند شنید، فرقی نمی کند وسطِ یک بزرگراهِ شلوغ که شیشه ها را محضِ لطیفِ پائیز تا آخر کشیده ای پائین

              به قصدِ تنفس و هی لا به لایِ اشک ها، گم می کنی فرمان و دنده را، و بوق ِ اعتراض ِ ماشین ِِ پشتِ سری حال و هوای ات را حسابی می پراند از جا،

               یا هم گام با قدم هایِ یک نفره ات که باید گذاشت همین طور بلند بلند تویِ گوشت بخواند و بخواند Remember When It Rained را،

      بس که بی نظیر است این موسیقی هه برایِ پائیز ِ عزیز شده با جان،و هی تمام ِ مسیر ِ پیاده رفتن هایِ شهر را پیاده گز کنی در هوایش ، به تنهایی و هی بده بستان کنی با سنگ فرش هایِ طفلکی، بس که دلت می خواهد تویِ تنهایی ِ خودت زار بزنی و هم پا اگر باشد نمی شود، خجالت می آورد با خودش، یک جور شرم ِ ناتوانی، عجز و نیاز...!

 

انگار که یک هو همه ی داشته هات، همه ی تلاش هات، همه ی سختی کشیدن هات، می آید جلویِ چشم هات و می بینی که نتیجه نداد! که : "  این همه جنگیدی، خواستی، تلاش کردی، طلب کردی، جان کندی برایِ تمام ِ ارزش هات، و  حالا دست هات ، دلت ،  جانت     خالی شده پس چرا ؟ کجا جا ماند ردِ آن همه تمناها ،  نیازها  ، خواستن ها ؟؟؟؟

این می شود که لابد ، لا به لایِ آدم ها با  شلوغی ها ، شانه به شانه، رو در رو ، هی سر پائین می اندازی ، بغض می کنی و جا خالی می دهی، به قصدِ گذشتن شان، عبورشان،

                        بس که می ترسی  از این شانه به شانه گذشتن ها، چشم تویِ چشم خیره ماندن ها، مکث کردن ها، لرزیدنِ دل ها، کم آوردن ها...

         که حتی  دلت  می خواهد به قصدِ فرار از آن قصه ی لعنتی ِ خودت، همان فیلم ِ  کهنه ی نقش ِ اصلیش  به دوش ِ خودت، یکی باشد که پیدا شود و دلش بسوزد برایت  و آن فیلم را بگذاردش رویِ دور تند، که بگذرد زود، تمام شود زود، بس که خسته می شوی، خسته می شوی از این تلاش هایِ بی نتیجه 

                       ِ  مثل ِ جاهایی از فیلم هایِ درام که بد می سوزاند دلت و می دانی و خوب هم که اگر نبود این تلخی ها، این فاصله ها، این ترک کردن ها و این مرگ هایِ لحظه ای و تدریجی ِ هر چند کوتاه، قطعا" فیلم ِخوبی در نمی آمد از اّب،

                    با این همه اما تردید می کنی باز، خسته می شوی از این همه کوتاه شدنِ فاصله هایِ نفس گیر ِ بین ِ فرار کردن ها، امان بریدن ها، دوباره نفس گرفتن ها، تلاقی کردنِ چشم ها، کلمه ها،  ، حس ها،

       از این که هی جنگ هایِ یک تنه را بی هیچ هم رزمی، هم نفسی، بی پشتِ ،

            دمی یا لحظه ای بنشینی به گپ و گفت با آن محبوبِ دل خواه، آن هم رزم ِ مطلوب، بعد نیرو بگیری، قرار بگیری و باز بتازی به مرز ِ آن دشمن ِ سر سخت و لجوج، آن حریفِ قدر...! آن زندگی!!! (این را که می گویم، نه که بی احترامی باشد به هم داستان هایم...! نه! که می دانند چه می گویم، که می دانند گاهی چه فرق دارد هم رزم با هم داستان،

                 که شاید شانه هایِ پهن تری، قامتِ بلندتری، استقامتِ بیشتری، گام هایِ استوارتری می طلبد بعضی جنگ ها، آن دسته جنگ ها که حداقل مردانه تر اند!)

خسته می شوم گاهی، نه که سرزنش باشد تمام ِ این حرف ها، نه که شاکی باشم از دستِ خودم ها...!

 

               که دلم  می خواهد گاهی بی مرز بتازم، جلو بروم، بی که برگردم به پشتِ سر و ببینم ردِ چه چیزها، جایِ چه پاها، نشانه ی چه معجزه ها که فکر می کردم تا به حال با من بوده و هست، اما واقعیتش این است

 که نیستند کنارم حالا...

        نبودند هم هیچ وقتی شاید!

               این جاست که حس می کنم چیزی تهِ دلم می لرزد، می بینم چه از دست داده ام ...  

                      همه چیز را...باخته ام اصلا" !

 

دلم می سوزد به شان، دلم می سوزد به شان که دیگر هیچ وقتی، هیچ چیزی دو بار  تکرار نمی شود! 

که اصلا"  نمی شود هیچ وقتی که هیچ دوباری شبیه به هم باشند!

 

 

پ ن : این کلمه ها، جمله ها، نوشته ها، چله نویسی ها که کوتاه نمی آیند از ما...

            شاید تمامش کردم همین جا، کنار همین چهلمین نوشته ی  اینجایی...!

                                 شاید تمام شوم همین جا ...

 


 
comment نظرات ()
 
 
تمام شدم من
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
 

 

  *  من و تو !

 

             باید بنشینیم در سکوت ِ خالص ِ یک شمع  و با این سه کلمه ی ساده  یک جمله بسازیم  :  شب      عشق    و ...     آزادی

 

     شمعی که شاید تا صبح دوام نیاورد !

 

 پ ن :  زن بودن ، بزرگی ِ روح می خواهد، زنانه گی یعنی  دوست داشتن  ِ همه تو  را   از  دور  ، دورِ   ِ دور

     هی تو  !  می بینی ؟؟؟؟

           *  تمام شده ام من  ،    تو کجایِ کاری...؟؟؟؟


 
comment نظرات ()