خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
سهمی از آفتاب
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸
 

 

            م عزیز ! سهمی از آفتاب نمی خواهم    وقتی گوشه ی چشم هایِ تو   سهم ِ سوختن ِ   هر روزه ی من است...

 

 

 پ ن 1 : ای کاش زندگی مثل یک سیگار ESSE  آبی بود !

پ ن 2 :   ...  باران شروع می شود  و من چتر ندارم.. تو را هم !!!


 
comment نظرات ()
 
 
تو را " هنوز " خواستن
نویسنده : میترا - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
 

 

               چه همه تلنبار وهم از تو "هنوز" در میان هست، وقتی پایِ این همه آدم به میان می آید  ...

               چه همه خالی ِ دست هایِ مستی آور تو "هنوز" هست به  هوس ِ دست هام.

                تو چه می دانی پس ِ این همه نبودن، نداشتن،

                     من ِ رسیدن به این جایِ بودن یعنی چه؟

                  تو چه می دانی بین ِ این همه تمنا و تقلا و نرسیدن چه همه درد هست، چه همه آدم جا به جا شده،

چه همه خاطره جا گذاشته شده و تو را  "هنوز"  خواستن یعنی چه؟

            تو چه می دانی از این توبیخ ِ هر روزه به دار آویخته شدن   

        تو چه می دانی  خیال ات به اندوه.   اصلن...

تو چه می دانی اندوهم  را هم از من بگیری  ....

 

 تو چه می دانی خودت را از خیالِ من بگیری یعنی چه ؟

 

 **************************************************

   پ ن 1 : شاید کمرنگ باشم اما دورنگ نیستم .  

 پ ن 2 : شاید کم پیش بیاد ولی پیش میاد یه وقتایی که همه ی احساسات آدم به خاطر موضوعی قفل کنه !   اونوقته که جواب همه ی سوال هات نمی دونم می شه!! 

می ری؟    ن می دونم. 

برمی گردی؟    ن می دونم.!!!!!!!!! 

چرا؟   ن می دونم.

کجا؟   ن می دونم.

تا کی؟    ن می دونم.

بر می گردی؟    ن می دونم.!!!!!!!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
ممنوع منم
نویسنده : میترا - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

 

     م عزیز !  آنقدر به من نزدیکی که... دیگر  فاصله ها جرات خودنمایی ندارند ...

           م عزیز !   با من حرف بزن که در سکوت هیچ نیافتم و همه چیزم را از دست دادم.   آسمانی می شوم وقتی نگاهت می کنم ... رها می شوم وقتی صدای خوب تو را می شنوم  ... 

           م عزیز !   به هوسهایم پاسخ بگو  که همچنان می سوزم ولی از گفتنش شرم دارم.    میخواهم بدانم که مرا میبینی .

                    م عزیز !  ای کاش مرا  می فهمیدی..  ای کاش  می فهمیدی که هر بار که می بینمت می خواهم بگویم :  به زیان ساده مرا دوست داشته باش به زبان چند شاخه گل در آستانه در قلبت   به زبان یک لبخند کوچک در زیر سقف خانه وجودت ...

         م عزیز ! در چشمان من تو  به شراب می مانی  خوشرنگ و زلال در چشمانت می بینم   به طنازی ، به کرشمه  می خواهی مرا ...
 به شبی مستی  می نوشمت  صبح  بعد  نیستی  اما  مثل همان مستی  و  من خیره  و مبهوت  که
شراب بود یا تو ... 

      م عزیز !  فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم.   آینه نگاهت و لبخند های مشتاقت را به من بده ... روشنی و شراب را ، مستی چشمانت را  تکرار کن برای من ...   من  در فراسوی مرزهای تن ام  تو را دوست می دارم.

     م عزیز ! نگران نباش  ... چشم های ِ وحشی ِ مرا   هیچ نگاه هرزه ای رام نخواهد کرد ...  تو فقط  از مرز چشم های ِ دلم ،   پا بیرون نگذار ... 
می دانی  من هنوز هم در پس تمام اتفاق هایی که نیفتاده اند  می شکنم ...  چشم هایت را نبند  ... آهسته نگاهم نکن  ...   

        م عزیز ! بگذار بگویم   دلم هوایی شده ... هوایی نگاه های  تو که آتش می زند بر هستی ام   ... که رسوخ می کند در جانم

       م عزیز  !  چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن ؛خیس و خسته بیا ، نمی خواهم شاعر باشی ؛ باران باش !

        می دانم که تو زهر این جام را نوشیده ای که در خلوت نیمه تاریک چهاردیواری محبوبت با شمع های نیمه سوخته من باشم و ...  من  ... دیگر هیچ ...

         م عزیز !  نمی دانم  ممنوع نیستی که بچینمت  این جا هم که بهشت نیست  تا گناه حوا  را تکرار کنم  رنگ چشمهایت تمام تنهاییام  را پر می کند    به شاخهات نرسیده ، میلغزم     همیشه لغزیدن بهانهی خوبی است برای فشردن دستی که دوستش داری ! وسوسهی چیدن   رهایم  نکرد ؛   رهایت نمیکند

 م عزیز ! تو بچین !
                               ممنوع منم که بچینیم ... !!!  

م عزیز !  مرا آرام مگذار !  آرامم مگذار ... می خواهم ابر باشی بباری و سیرابم کنی ...       می خواهم بهار باغ خزان زده ام باشی ... می خواهم بودای من باشی ... بت من باشی ... همه چیز من باشی !


 
comment نظرات ()
 
 
وقتی قلبت رو حال نیست
نویسنده : میترا - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

           -  صفر را بستند که به بیرون زنگ نزنیم ... از تو چه پنهان که از درون زنگ زدیم !

          خوشحالم که یک انسان آزاد هستم!
             خوشحالم که دیگر کسی برای من تعیین تکلیف نمی کند! بیزارم از تمام مراقبت هایی که تمام آزادی آدم را می بندند! خوشحالم که به خانواده ام یاد داده ام، در طول سالها، که آنجا که من لازم نمی دانم در کارم دخالت نکنند. که برای من تصمیم گیری نکنند. خوشحالم که به بندهای محبت تن نداده ام و آزاد می زیم  !
            خوشحالم که خودم نقشه می کشم برای زندگیم  ! خودم ساعت رفت و آمدم را تنظیم می کنم بدون اینکه مجبور باشم به هیچ کس  ، به هیچ کس توضیحی بدهم!
      خوشحالم که خودم، این موجود مطلقا رام نشدنی را به خوبی شناخته بودم!
           خوشحالم که اگر دیگر هیچ دلی منتظر من نیست و نگران من نیست  ، اما هیچ دلی من را به بند مهر نخواهد کشید. تمام مهرها را از دلم بیرون کرده ام به بهای ساعتی آزادی!
            خوشحالم که به بهای از دست دادن خیلی چیزها .. به بهای خشمگین شدن، به بهای تلخی و تندی و خشونت، به بهای از دست دادن تمام نرمی ها و رام بودن ها، آزادی ام را به دست  آوردم !
            خوشحالم که به هیچ بندی از زیستن تن نداده ام

 اما  تو مرا آدمی  فرض کن با خطوط ساده ی هر روز ، که  روزمرگی هایش هر روز به یه شکلی نقاشی می شوند.

مرا فرض کن  آدمی که بعضی جملات را مانند  آب نباتی در دهانش گذاشته و شیرینی اش ذره ذره به وجودش می ریزه.

مرا فرض کن  آدمی با تخیلات خاص خودش که نمی داند گاهی که این  خیال ِ یک واقعیت است یا یک واقعیت ِ خیالی.

             مرا آدمی فرض کن به مقصد نا معلوم.

مرا فرض کن آدمی که هر روز منتظر یک واقعه ی جدیده که نبض کلماتی در ذهن داره و مزه ی هماغوشی  و بوسه ای  ناب در خاطره.

مرا فرض کن آدمی که از مرز هوس انگیز آشنایی گذشته و دل تنگی هایش را هر روز با شیرین کننده های پر وسوسه   سر می کشه.

مرا فرض کن آدمی که هنوز خیلی از بدیهیات زندگی را یاد  نگرفته . یک قهر واقعی رو بلد نیست و قهر براش بی معنی ترین واژه ی عالمه .

مرا فرض کن آدم کم حرفی  که با خیلی ها حرفی نداره که بزنه.

مرا فرض کن آدمی که پنج شنبه ها را دوست داره و از جمعه ها بیزاره. ( به غیر از اون جمعه ای که قبلا" گفته بودم ) ...

مرا فرض کن آدمی که هر روز خیلی با واقعیت ها کلنجار می ره و عاشق  تنهایی و بیداری شب و موزیک و کتاب و فیلم  و یه ماگ پر از قهوه ی تلخه.

مرا فرض کن آدمی که می خواد پنجره ای وا کنه  و سرک بکشه به خودش ، به حیاط خلوت خودش ، به درون پنهان شده ی خودش.

مرا فرض کن آدمی که این جا نشسته و نقطه ها و کلمات را جابه جا می کنه و افعال را بالا و پایین می کنه و نمی دونه که جمله ها شاید جایی میان لحظه های نفس کشیدن کسی حبس شده.

مرا فرض کن آدمی که شیفته ی احتمالاته  . ترجیح می ده به احتمال وقوع یه خواستنی دلچسب دل خوش باشه تا  این که با گفتنش ،  کل لذتش را از بین ببره.

مرا فرض کن آدمی که حجم شگرف خواستن با فرو رفتن در لایه های درونش پیوند خورده.

مرا فرض کن آدمی که  زمان را در ثانیه ها و دقایق و دوری را در متر و کیلومتر   و  محبت را در دوستت دارم ها جستجو نمی کنه.

     مرا فرض کن ...

                  پ ن ١ : لزوما ! هر ابلهی عمیق و فهمیده نیست! هر متواضع مهربونی هم ابله نیست! هر ابلهی هم متواضع مهربون نیست! هر عاقلی هم بی هنر نیست! هر هنر مندی هم ابله نیست! خلاصه هر عاقلی ابله نیست , هر ابلهی هم عاقل نیست! اینو گفتم سوء تفاهم نشه.

                    پ ن ٢ : تنهایی مثل زالو  است ، می مکد تمام احساس را ! درد دارد !     سنگدل که شدی رهایت میکند!     

                    پ ن ۴ :   وقتی قلبت رو حال نیست ...  ادای باحال بودن در نیار...  !!!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
دیشب
نویسنده : میترا - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
 

 

        خوب باش زیاد  ! نیاز دارم به خوب بودن ات  !

          م عزیز !  نمی خواستم امروز جز سکوت چیزی بنویسم ولی دیشب را نمی شود  ننوشته گذاشت و گذشت ...

                نه ! .. دیشب  را نمی شود "سر" کرد، نمی توان آن  لحظه ها  را گذاشت و گذشت... باید آرام نشست، زل زد با لبخند ِ  به دیواری که دیگر دیوار نیست... و غرق شد در بازوهایی که تمامی تو را در بر گرفته اند ....

                این چند سطر را به حرمت ِ صدای ِ تو  برای ِ همه‌ی صداهای عالم می‌نویسم... صدای ِ خوب ِ " تو " که مهربانانه با من حرف می‌زند!

              دلم یک عالمه بی خیالی می خواهد... خسته ام... ...ذهنم آشفته است... می خواهد پرواز کند...تا به مرز نیستی...تا آنجا که بی نیاز شود از خواستن و خواسته شدن... 

                من آرام نیستم...

                    واااای...شکوه چشمانت را همیشه دست کم می گیرم            به خودم پشت پا می زنم...تا نبینم و نخواهم          نگفته بودی ولی گفتی  و کاش نمی گفتی که 8 سال برای این منتظر بودی !  نگفته بودی  ولی دیدم و شنیدم  همه آنچه که باید می شنیدم  

           م عزیز !  رازیست که تنها من می دانمش و نه هیچ کس دیگر  !   نه، نخواهمش گفت ، حتی با تو  !   حتی اگر تو مرکز این راز باشی  !   سکوت را برای اختفای همین رازها آفریده اند ... 

            باورت می شود !!!  من تصویری از خودم به یاد ندارم...من از خودم می گذرم بدون اینکه مسیرهای آمده را به خاطر بسپارم...شاید گم شده ام...در تو

       من نقطه آغازم را نمی یابم...من هرجا که می رسم پایان است...هر کجا می رسم تویی ....

                      بوی عصیان می داد دنجی خلوتگاه من و تو  ...

 (   10 ثانیه چشماتو ببند )   چه اصراری بود برای این 10 ثانیه  و چه انکاری بود برای همین 10 ثانیه  ..... 

     که من به اندازه 10ثانیه   تو را باختم  

              و من به اندازه 10 ثانیه   خودم را باختم  ... 

                    واااااااااااای که به اندازه 10 ثانیه  زندگی را باختم  ....   

   .......نه..... دیشب  باید می گفتم....می گفتم که کاش دور بودیم از هم.......

               ...چه حس بدی است وقتی می بینی که داری سر خودت را کلاه می گذاری...و من دقیقا داشتم برای اعتقاداتم نقش بازی می کردم...

           و چه ناشیانه هم به میدان آمده بودم...  ترسیده بودم...  شاید...ترس از باختن در قمار ثانیه هایی که تازگی ها با هزار دوز و کلک دست و پا کرده بودم...و با آن سر  روزگارم شیره می مالیدم...

               ترسیده بودم...از وجود تو که آرام آرام به دارایی احساسم شبیخون می زد...گاهی دستی می کشیدم روی بی تابی هایم...   می خواستم با ترفند   هرچه که باشد آرامش نگاهت را به چنگ بیاورم...

            مثل همان زمان ها که حتی نگاهم لُختی نگاهت را لمس نکرده بود  و نگاهت همیشه لمس می کرد همه وجودم را  ...   

           ناگاه چشم باز کردم و دیدم دارم خودم را تاراج می کنم که شاید نفسی بیشتر از تو بر لحظه های من بدمد...شاید چشم هایم را بسته بودم و لمس نمی کردم حضور ممتد تو را که اینقدر رها در همه من جاری بود...

            کمکی برسان ! 

           گاهی روی امتداد حضور من نفس بکش...با صحنه های بکر دوست داشتن من بیامیز...

                      من دست نخورده ترین احساس هایم را برای روز مبادای عشق بازی با تو احتکار کرده ام ...             

              هی تو...آهسته نگاه نکن...بگذار آتش بگیرم با ولوله نگاه تو    ... تو در فضای خاطرم پخش شده ای...گرد تو بروی تمام ثانیه ها نشسته...زنده می شوم زیر سلطه حضور تو...

             کمکی برسان !   

              چیزی به انتهای از هم گسستنم نمانده...

              به من  بگو...برای یافتنم از کجا آغاز کنم؟؟؟  کمکی برسان  ...

          پ ن : به رسم عادت چشمان منتظر بر در ... چه خوب گفته اند قدیمی ها :  چشمم به در " سپید " شد و آخر نیامدی !!!!


 
comment نظرات ()
 
 
قلاب
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
 

 

یادمه آخرین باری که تو هوا غرق شدم روزی بود که تیزی یک قلاب بدجوری وسوسه ام کرد. برق خیره کننده ای داشت. یه قلاب که همینطوری انداخته بودند. هیچ کرم بخت برگشته ای هم  روش جون نمیداد. مثه این بود که میدونستند یه ماهی پیدا میشه که فقط قلاب دوست داشته باشه.

   یه قلاب خالی! اما من بیشتر به خاطر انعکاس نورش مجذوبش شدم. انگار همه نورای اون دور اطراف تو همین یه تیکه فلز جمع شده بود. دیگه آب دریا دلزده ام می کرد.

 هر چه بیشتر  دهنم رو باز و بسته می کردم بیشتر حالم بهم می خورد. شاید از اون ماهی هایی بودم که به آب دریا حساسیت دارند و یه روزی به خاطر همین طعم دریا می میرند

 
اون روز داشتم به این فکر می کردم مگه چی تو آب هست.  همون حباب های الکی هوا ! که اگه نبودند خبری از من هم نبود. یه چیزی بهم می گفت اینجا بدردم نمیخوره. برا همین هر چی از اون بیرون میریخت تو آب دیوونه ام می کردذره های خاک، برگ های پوسیده ، حشرات مرده همه شون بهتر از تماشا کردن گله ماهی هایی بودند که دنبال جونورای کوچکترند و خودشون هم یه روز وعده غذای ماهی های بزرگتر می شند. همشون هزارتا  تخم میزارن و بچه میدن بیرون آخر سر یکیشون میتونه درست و حسابی بمیره. دلم بیشتر به این لاک پشت ها میسوزه که هنوز هم که هنوزه یه ترسی تو وجودشون هست که از یادآوریش هم هراس دارند. یه روز یکیشون برام می گفت تو هیچوقت نمی فهمی حال بچه ای رو که اولین کار زندگیش همون نجات زندگیشه. واقعا اگه من هم اولین کارم نجات زندگیم بود الان چه حسی داشتم. شاید میدونستم اگر یه روز دهنم رو باز و بسته نکنم چه اتفاقی برام می افته.
تو این بی حوصلگی خفه شده بودم که یک قلاب ناجی من میشه. فقط می خواستم از نزدیک ببینمش. چشمام این همه نور رو یه جا ندیده بود. تنها جالبیش این بود که فرق داشت. با همه چی که تا به حال دیده بودم. واقعا زیبا بود. اما!!! یهو یکه خوردم. داشت دهنم رو می کند. همه اون تیزی که بهش خیره بودم تا آبشش هام فرو رفته بود. و همین طور من رو بالا کشید. چشام کور شده بود. هر چی نفس می کشیدم درونم می سوخت. لعنتی من به هوا هم حساسیت دارم. تنها کاری که میتونستم انجام بدم رها کردن خودم از این درد بود. قلاب از خونم لذت می برد. حالا می فهمم خود این فلز وسوسه یک ماهی دیوونه شده رو داشت. این دنیای وارونه می خواست من رو پس بزنه اما من بهش گیر کرده بود. نمی خواستم دوباره برگردم به اون آب خفه کننده، با این حال این جا هم جای من نبود. تا اینکه قلاب من رو رها کرد.

یادآوریش هم عذاب آوره می خواستم نگهش دارم. می خواستم همه اون نور رو به جای آب نفس بکشم. اما همه اونها از من کنده شدند. حالا همه ماهی ها از دیدنم تعجب می کنم. بهشون حق می دم. آبشش های پاره و چشمان سوخته من از نور براشون ترسناکه. حتی اون ماهی های بزرگ هم هوس خوردنم رو ندارند. چون اصلا اطمینانی به ماهی بودنم نیست. دریا من رو نمی خواست. هوا هم پسم زد. حالا حتی ارزش خورده شدن رو هم ندارم. آخرین بار که اون لاک پشت رو  دیدم. بهش گفتم حق با تو بودکندن دردناکه. حالا چه جون کندن  برای زندگی باشه. چه دل کندن از زندگی.

هر چند بار باز هم قلاب ها رو می بینم که یه کرم آویزونشون هست. کرمه داره سر این فلز تیز جون میده و ماهی ها با وسوسه خوردنش اسیر میشند. اونها به همون دنیای پر از هوا کشیده میشند و دیگه برنمیگردند. اما من رو یه قلاب خالی رها کرد. مثه این بود که یک کرم شده بودم تا ماهی های بیرون از دریا رو وسوسه کنم. ولی مگه اونجا هم ماهی هست. نمی دونم. من دیگه احساس ندارم. حباب های هوا غرق شده تو دریا رو اسشتمام می کنم. آبشش هام  در هر مکش زجر میکشند. من چیزی رو چشیدم که نباید  ... !!!  

 .  حالا دیگه هیچ قلابی بهم گیر نمیکنه !

-   پ ن :  یک خوشبختی  هست ...  شبها   قدم زدن زیر ِ آسمانِ مرطوبِ بعدِ باران، آن خیابانِ همیشه چموش و مجنونِ  ،  و بعدتر هم،    "تو"، در انتظار ِ "من"، و آن شوخی ِ   تکراری، آن بی رحمانه گردش ِخاطره ها که دست نمی کشد از تو...!

و من که از تمام ِ آن شب فقط، راه رفتن ِ از دور ِ   من با آن قامت که همیشه صاف راه می رود  یادت  مانده باشد، و از همه ی صورتِم ، لبخندی که کنار نمی رفت از اداهایِ من ِ بعدِ  سرما و صندلی سرد ماشین ...حواست هست  ؟  وقتی خداحافظی می کنی من هنوز ایستاده ام و دور شدن تو را تماشا می کنم ... حواست هست ؟


 
comment نظرات ()
 
 
تکه ای از من
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
 

     تکه ای از من ؛ انسانی است که بی قرارم می کند ...

چه‌قدر بازی با این ضمائر را دوست دارم که تنها دارائی ِ من‌اند این روزها...

      جایی که "تو" سرک می‌کشد و "او" به راحتی ِ آب خوردن جایش را می‌گیرد، که هرگز نشده است، نخواهد شد که برای ِ "تو"، خطاب به "تو" بنویسم...

  همیشه از "تو" نوشته‌ام و همه‌شان را به "او" تقدیم کرده‌ام؛

     که هرگز، که هیچ‌گاه، تو "حاضر" نبوده‌ای... همین است که گاهی با خود فکر می‌کنم، ضمائر ِ غائب را هزار هزار بار دوست‌تر دارم‌شان؛

که "تو"

که "تو"

که "تو"،

همیشه غائب بوده‌ای...

و من "او" را دوست‌تر دارم از "تو"...

کسی که هرگز "نیامده" است، روزی روزگاری خواهد دانست که در ادبیات ِ من "تو" با "او" هیچ توفیری ندارد... که "همان" است... همان "نیامده"ای که هرگز نخواهمش دید...

         پ ن 1 : یه وقتایی فقط باید زبون درازی کرد ... ایش هم گفت... چشمهارو هم ریز کرد ..     شونه ها رو هم   انداخت بالا.. . فعلا همینا!

 

    پ ن 2 : و دیگر حتی شومینه هم گرمای ِ سابق را ندارد!

 


 
comment نظرات ()