خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
حضور نصفه من
نویسنده : میترا - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

 

           تابلوی نقاشیم نصفه ست، رمانم نصفه ست، تمام رویاهام، تمام رابطه هام نصفه ست، کم کم دارم به این نتیجه می رسم که حضور خودم هم توی دنیا نصفه ست،  نصفم یه جایی جا مونده ؛ نصفم یه جایی داره دنبال من می گرده !

           دلم می خواد تک تک آدم های تمام رابطه های نصفه م رو یه بار، فقط یه بار بغل کنم بی هیچ حرفی. دلم می خواد تمام کتاب های نصفه مو بخونم ؛ دلم می خواد یه بار تمام حرفای نصفه مو برات بگم ... فقط یه بار، یکی ساعت ها سرش رو پام باشه و خوابش برده باشه.

          دلم می خواد فقط یه شب دیگه باهات ورق بازی کنم   . احمقانه نیست که تمام آهنگ ها و تمام ترانه ها و تمام کتونی ها و کفش فروشی ها و سیب ها و شعرها و ستاره های کوچیک و دور و رزهای سر چهارراه ها و اتوبان ها و نرم افزارها و سخت افزارها و سقاخونه ها و امامزاده ها  و عکس ها و کارت ویزیت ها و سایت ها و وبلاگ ها و جمله ها و نوشته ها و گوشی های موبایل و پارک های شهر و راکت های بازی و سیب زمینی های سرخ شده و سر رسیدها و عروسک ها و تمام سردرد ها و ماژیک های سی دی و انحنای زیر لب همه ی آدم های دنیا و تمام شکلات ها و عقرب ها و تمام عینک ها و تمام مسواک ها و سیستم های پخش !  آدمو یاد  یه نفر  بندازه؟

    نه خداییش احمقانه نیست این ربط ِ بین این همه چیز بی ربط ؟

          ((  بی ربط تر  :   شنیده بودید عمو برای برادرزاده !!!!  فاز ...؟  داشته باشه ؟؟؟ ))

                   و همه چیز ریخت به هم .... همه چیز ... و بدتر از همه ...

           پ ن 1 :  نیامدنت را به فال نیک می گیرم از کجا معلوم  که می آمدی و خنده هایت شبیه خنده های نامردان نشده بود ؟ ؟؟؟؟  از کجا که می آمدی و دست هات به جای بوی نوازش من در خواب؛  بوی اسکلت هایی که هنوز نمرده اند نمی داد ؟ به نیامدنت ادامه بده  .... وقتی برای آخرین بار بودی حسابی ماه بودی  از کجا که شبی که خدایی نکرده خواهی بود ماه را زیر قدم های تند هوس آلودت  شکنجه نکرده باشی ؟

          پ ن 2 :  گم شده ای...می دانم... مدت هاست می گردی خودت را پیدا کنی...اما نمی شود...می دانم...!       می دانی...     من هنوز یادم نرفته چه جور آرام و بی صدا بخزم توی لحظه هات...   دستت را بگیرم و بیاورمت بیرون...     بی آنکه بفهمی...ب   ی آنکه کسی بشنود...     بعد هم بروم    ...    خدا را چه دیدی  ...   !!!!    شاید روزگاره این همه اشک های بی صدای من  به سر بیاید ...!


 
comment نظرات ()