خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
حال این روزهای من
نویسنده : میترا - ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
 

 

      این روز ها شامه ام فقط بوی دروغ می شنود ! مردم از بس که گفتم : خوبم ! خیلی خوبم !
       حال این روز های من اصلا خوب نیست ! در هیچ دور ه ای از زند گی ام ! اینچنین وانهاده نبوده ام ! اینچنین خسته نبودم ! این روزها قلم گرفتن سخت ترین کار دنیاست برایم ! و گفتن از حالی که دارم سخت تر از آن !  چرند می گویم ! چرندمی شنوم ! چرند می خوانم !   دلم می خواهد از روی روز هایم بپرم ! این  خستگی را دور بزنم و بپچم ته یک کوچه آرامش !
       دلم برای بی خیالی های 10 -12 سالگی ام پر می زند! آن روز ها که خودم بودم و خودم خودم !
دلم می خواهد متنهای کتاب فارسی ام را بخوانم پر استرس ! با نفسهای بریده ! اما بخوانم ! تا ته بخوانم دلم می خواهد بدوم به بهانه زنگهای ورزش! دور شوم از اینجا بروم ! به کجا نمی دانم !  نوشته هایم خسته اند ! واژه هایم سکته کرده و ناقصند ! کج و معوجند ! انگار روحم روی ویلچر نشسته و نا ندارد تا حوالی من بیاید !حال این روزهای  من اصلا خوب نیست !
      دلم یک نامه  می خواهد از همانهایی که گاهی به خودم می نویسم و توی آنها کلی عذر می خواهم ! از خودم از باورهایم از اندیشه هایم ! غلط کرده ام که همه انها را به جان خودم انداختم ! غلط کردم که من شدم ! من به گور همه آرزوهایم خندیدم ! به گور همه باور هایم خندیدم ! من به گور خودم خندیدم !  که با این شناسه های پر فریب من شدم !

      نه این سکوت های حیله گر حریف من است   نه شعر های نیمه کاره تکانم میدهند   اصلا چه اهمیت دارد که تنهایی به من دهن کجی میکند   من امشب اینجا می ایستم  _ در حالی که میدانم و میدانی که دورم   میدانم و نمیدانی که بزرگ شده ام بزرگتر از ابعاد خواستن تو  !  و رو میکنم به آسمان و برای دورترین ستاره ی منظومه ی همسایه   دست تکان میدهم   میخواهم باور کنی _ باور کنم _  که زندگی چیزی فراتر از خواستن "تو"   اصلا خواستن تمام "تو" هاست   و دور میشوم از دنیای شما "تو" های تا ابد تنها  و میخواهم باور کنی  که من تنها نیستم پشت این پرده زنی نشسته   که از هم آغوشی ماه می آید  و "تو"   "تو" مهره ی مات شده ی این بازی هستی  عزیز روزهای دور .............

          پ.ن: دل نوشته ای که شبیه شعر نیست شبیه حرفِ دله!


       همه حرفم این است   من آدم دوست نداشتن تو نیستم... آدم حذف کردنت از زندگی خودم... آدم بریدن... دل بریدن از تو...  

      اما آدم حذف کردن خودم از زندگی تو هستم... آدم بی پاسخ گذاشتنت...

              آدم ادای ندیدن در آوردن... ادای قهر درآوردن... ادای بی محلی درآوردن...

           آدم تا سال ها بعد ادا در آوردن...   اینجور وقت ها که یک بایدی می آید و تا آخرین سلول می سوزاندت... اینجور وقت هایی که خودت باید داغ به دلت بگذاری که داغ بزرگتری به دلت نگذارند... اینجور وقت هایی که باید از خودت بگذری ... که باید بروی تا ... باید بروی تا مانده باشی اصلا"... 

   پ . ن : تــو می گذری ... زمان می گذرد !    چه کنم با دلــــی که از   "تو"   توان گذشتنش نیست؟!!

 


 
comment نظرات ()