خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
من به دنبال اتاقي خالي ...
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
 

من به دنبال اتاقي خالي
روزها مي گردم
تا از اينجا بروم

من به دنبال اتاقي خالي
کز دل پنجره اش
عطر گل بوته ي شبنم زده اي مي گذرد
کز دل پنجره اش
ناله و سوز ني غمزده اي ميگذرد
روزهاست مي گردم
تا از اينجا بروم

من به دنبال گليمي ساده
سقفيي از چوب و حصير
سردري افتاده

من به دنبال هواي خنک آزادي
و دري، پنجره اي باز به يک آبادي
روزهاست مي گردم
تا از اينجا بروم
 
من به دنبال هوايي نه چنين آلوده
روزگاري نه چنين افسرده
روزهايي نه چنين پژمرده
روزها مي گردم
تا از اينجا بروم

من به دنبال اتاقي خالي
روزها مي گردم
کز سر کوچه ي آن
جوي آبي
چشمه اي مي گذرد
که مرا عصر به عصر
به تماشا ببرد

کاش که پيرزن
صاحب يک بز پير
با دو تا مرغ و خروس
و سگي بازيگوش
کاش همسايه ي ديوار به ديوار اتاقم باشد

کاش که توي حياطش باشد
دوسه تايي از درختان بلند
چند تايي نارنج
و چناري که کلاغي هر روز
به سراغش برود

و من هر روز
به عشق گل روشان
بروم پنجره را باز کنم

كاش ...


 
comment نظرات ()