خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
زندگي ....
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦
 

جمعه می رسد ، به خانه می روی و روزنامه ای را که در طول هفته نتوانسته ای بخوانی بر می داری . تلویزیون را روشن می کنی و صدایش را می بندی . نواری را که در پخش صوت می گذاری . در حالی که سعی می کنی روزنامه را ورق بزنی و به موسیقی گوش دهی ، با دستگاه کنترل از راه دور از این شبکه به آن شبکه می پری . روزنامه هیچ چیز جدیدی ندارد ، برنامه های تلویزیون تکراری هستند و نوار را هم ده ها بار شنیده ای . زنت بچه ها را تر و خشک می کند ، بدون اینکه بداند چرا سال های جوانیش را چنین فدا می کند .

 برای خودت بهانه می آوری : زندگی همین است دیگر

.نه ! زندگی این نیست . زندگی آکنده از شور و هیجان است .

 فکر کن ببین شور و هیجانت را کجا گم کرده ای .

قبل از این که خیلی دیر شده باشد ، زن و بچه هایت را بردار و سعی کن دوباره پیدایش کنی .  عشق هرگز کسی را از تعقیب رویاهایش باز نداشته است

وقتی سر خط می نویسیم ، زندگی ،

 نیم نگاهی هم به آخر خط داشته باشیم که کج نرویم !

زیرا زندگی یک بوم نقاشی است که در آن پاک کن خبری نیست


 
comment نظرات ()