خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
خاطرات ....
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٦
 

اين روزا چيز زيادي براي نوشتن ندارم همش حرف گذشته اس

كه هرجوري مي خواي ازش فرار كني دنبالت مياد

 بعضي موزيكا آدمو يه جورايي غمگين مي كنن

     مثل همين : ؛ كي اشكاتو پاك مي كنه ؛

  يا ؛ امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست ؛

 نمي شه كه ... نمي ذارن برم گو و گور بشم

  بهش مي گم رفتم تا آخر اتوبان ... مي گه آره بنزين مفتي ...

   مي خواستم بهش بگم اگه بنزين داشتم كه

   تا آخر دنيا مي رفتم ....

   جالبه بچه كه بوديم دلهاي بزرگي داشتيم  حالا كه بزرگ شديم

    چه دلتنيگم ...

   بچه كه بوديم اگه مي خواستن مي تونستن

   حرفامونو از نگاهمون بفهمن اما حالا اگه فرياد هم بزنيم

   كسي نمي فهمه ... دلخوشيم كه سكوت كرديم

   چقدر از اين شاخه به اون شاخه !!!! بي خيال ...

  ... باز رفتم سراغ خاطراتم داشتم گردگيري مي كردم 

     آخه خاطراتم داره بوي كهنگي مي گيره

     چيزي ازش نمي خواستم كه

     مي خواستم مثل خودم باشه

      ساده و صادق و يكرنگ ...

     حالا نمي دونم با بقيه زندگيم چه كنم

     يه روز برفي  تو توچال با بت پاشنه دار 

     كه نمي شد باش قدم از قدم برداشت 

     برف بازي و ...

      گريه م گرفت ...


 
comment نظرات ()