خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
خيلي تنهام
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦
 

يه روز بهم گفت: من می خوام باهات دوست بشم،

 آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فكر خوبیه، منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه اومد بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم،

 آخه می دونی خیلی تنهام.

 بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فكر خوبیه،

منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه گفت: می خوام برم یه جای دور جایی كه هیچ مزاحمی نباشه بعد كه همه چیز روبه راه شد تو هم بیا ، آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فكر خوبیه، منم خیلی تنهام.

یه روز دیگه گفت:من قراره اینجا با یكی دوست بشم، آخه می دونی خیلی تنهام.

بهش لبخندی زدمو گفتم: آره می دونم فكر خوبیه، منم خیلی تنهام.

یه روز نامه نوشت  :من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم ، آخه می دونی خیلی تنهام.

براش یه  لبخندی كشیدم و زیرش نوشتم: آره می دونم فكر خوبیه، منم خیلی تنهام.

حالا دیگه اون تنها نیستو من از این بابت خیلی خوشحالم

و چیزی كه بیشتر خوشحالم می كنه

اینه كه اون نمی دونه من هنوزم خیلی تنهام.....

مهران


 
comment نظرات ()