خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
من
نویسنده : میترا - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦
 

از پنجره اتاق كارم به آسمون نگاه مي كنم

هوا ابريست  ... مثل دل من

 دلم گرفته نمي دونه كه نبايد بيخودي بگيره 

صداي اشكهاش  هنوز تو  گوشي تلفن مونده  

اين روزا تو يه چيزيت مي شه ... منم يه چيزيم مي شه

ديگه خودمو تو دلتنگي و بي خيالي ول كردم

يه وقتايي تو خونه يا سر كارم   پشت ميز دارم پرونده هارو نگاه مي كنم

يا وقتي دارم به انبوه بي پايان نامه هايي كه تمومي ندارن رسيدگي مي كنم

فكر مي كنم به همه چيز  فكر مي كنم    الا نامه ها و پرونده ها

به صداي هق هق اشكهام كه تو دلم مي ريزه 

به تنهايي هاي غروب كه هنوز هيچكس نتونسته پرش كنه

يادته ؟ بهت گفته بودم چهارشنبه ها هيچوقت  براي من خوب نبوده

اينم يه چهارشنبه ديگه ... كه خوب نبود

امشب مياي ببينمت ؟ 

 نه.. . كار دارم ....... كلاس دارم ...

حالا هي طفره مي رم ...  هي امروز و فردا مي كنم  

هيچ حال فكر كردن ندارم

  مي دونم تو زندگي

من فقط يه فضاي خالي بي معني ام

حالا آرومم بي هق هق بي قطره اي اشك

دوباره مي رم كه تو يه غروب دلگير ديگه

تنها باشم


 
comment نظرات ()