خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
آخرین بار
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
 

ساعت چند بود دیشب نمی دونم چقدر طول و عرض اتاقمو راه رفتم

هیچ حال نداشتم 

هیچ حال ندارم  ... 

راستی تصور کنید اگه قرار بود هرکس به اندازه دانش خودش حرف بزنه

چه سکوتی بر دنیا حاکم می شد !!!

دوتا جمله قشنگ خوندم :

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست ، اسراف محبت است (دکتر شریعتی)

لاک پشت ها هم عاشق می شن ولی تحمل درد عشق براشون راحته چون عشقشون آروم آروم ترکشون می کنه

دیروز ... دیدمش !   برای آخرین بار بود که دیدمش چقدر تلاش کردم ولی ...

هنوز داشت فریب می فروخت !! غرور  و خیانت و دروغ  می فروخت

راستی !

بهت نگفته بودم که دوستت نداشتم  ؟!!!  هیچوقت دوستت نداشتم !!!  نگفتم که چقدر تو لایق ترحم بودی !! 

من به یه آدم بیمار روانی که هنوز عقده هاش همراش بود ترحم می کردم ...

تو توی زندگی من وجود خارجی نداری! ... به کار نمیای !

بی معنی هستی  تو زندگی و خاطرات من !!

تو  فقط یه صفری !!!!!!

یه نقطه کوچیک که شاید با ذره بین هم دیده نشی

بهت گفته بودم ... بهت گفته بودم

من بزرگترین شانس زندگی تو بودم  

الان هیچ حسی ندارم خالی خالیم  خالی از هر حسی

نه نفرت  نه ترحم    نه .... هیچی فقط

یه حس تلخ و بدمزه دارم  احساسم می گه

همه چیز درست می شه برم شمال درست می شه

هی امروز و فردا می کنم   این دست و اون دست می کنم

طفره می رم  !

دلم برای گرفتن بهانه می گیرد  می رم

از اینجا می رم تا  که نپرسی از من به چه ها دل بستی !!!  و

چرا از همه جا و همه کس دل کندی

 

 


 
comment نظرات ()