خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
شايد
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦
 

شايد مرا ديگر نشناسی،

شايد مرا به ياد نياوری.

 اما من تو را خوب می شناسم. 

يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قايم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم

خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.

توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود.

نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند

يادت می آيد؟

تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی

اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد

تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را

 

 .......ما گم شديم و خدا را گم کرديم

دوست من، همبازی بهشتی ام!

نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی 

 :خدا توی گوشم زنگ می زند

از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو

 از دلت شروع کن

شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم

نگران نباش

من آنقدر امروز و فرداهای نیامدنت را دیده ام که دیگر هیچ
وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!

حالا یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.

یاد گرفته ام
که بشنوم: - « تا فردا ...

 و   به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند

 

 یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن

به سرم نزند ...

 


 
comment نظرات ()