خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
لعنت به من
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٦
 

يك جاي كار مي لنگد

يك چيز سر جاش نيست  نمي تونم به هيچ كس تكيه كنم

يه زنجيرهايي دور خودم بستم  كه فكر نمي كنم باز بشن

هيچ حس ندارم  احساس مي كنم دارم خط مي خورم

از دفتر مشق زندگي  هيچ معني نداره

سي و پنج سالگي !!

يكي مي گفت بي مزه و بي روياست و بي عشق

نه ... سن زيبايي هاي يك زن سي و پنج سالگيه

هيچ حال ندارم

يكهو روي افكارم و غم هام ولو مي شم

حالا دارم مي نويسم و تو نمي بيني ... بعد نگي نگفتي ها.. خوب  ؟؟؟!!!

يك جاي كار مي لنگد ... تو بهش فكر نكن من هيچ پناهي ندارم

من خراب كردم

لعنت به من كه خراب كردم همه چيز و ... لعنت به من !!!!


 
comment نظرات ()