خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
پراكنده گويي هاي شبانه ام
نویسنده : میترا - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦
 

بگذار حقيقتي را بگويم

دلم مي ترسد !  

دنيايم شده چشمهايي كه لحظه لحظه هوايت را دارند

   بعضي وقتا سگ مي شوم ... !!!  

امروز حسود بودم !  پاچه ات را گرفتم ...

بدجوري كفرم گرفته بود

دلم نمي خواست ديگر ...  

خب دل من است ... بي صاحب است ديگر

اگر صاحب داشت كه بيخودي نمي گرفت !!

دوباره لحن كلامت مثل آن روزها شده 

فكر مي كنم  دوباره مي خواهي از دستم بدهي !! 

مي دانم كه دوباره خيالت راحت شد و 

باز دوباره رفتي و در لايه هاي ديگر زندگي گم شدي

همه اش از من مي پرسند : چيزي لازم نداري ؟ چيزي نمي خواهي ؟

مي دانيد كه اگر بپرسيد تا آخر دنيا هم من مي گويم :

  نه لازم ندارم ...

 دوباره ترس هايم مي ريزد در جانم ....

تمام وجودم يكهو پر مي شود از نگراني !

يكهو ساكت مي شوم ...

كاش مي شد يكي سرم را بغل مي گرفت

و صداي هق هقم را مي شنيد

كاش مي شد دستهايم را در دستهاي يكي قايم مي كردم

كاش .... !!!!!!

دلم بيخودي بهانه مي گيرد ...  بيخودي مي گيرد

مي داند  كه باز مي خواهي از دستم بدهي

 

 دلتنگم  ... سخت دلتنگم 

گويي ميخي تيز در قلبم فرو مي كنند

دل بي صاحب من گرفته ...

صاحب ندارد ديگر...  وگرنه بيخودي نمي گرفت

 نمي گويم از دردم ... 

 چمدانم را مي بندم ! اما نمي روم ... اما نمي گويم

 بايد زندگي كنم ... جهان برايم صبر نمي كند !!

     و من هنوز سكوت مي كنم .... 


 
comment نظرات ()