خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
دوست
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦
 

شاید اینبار سلام آغازدوستی نبود 

راستی یادت می اید  چه ساده شروع شد 

 به سادگی یک سیب شاید
یادت می آید  گفتم " دوست   

 گفتی" جون   

به دلم نشست  

چقدر هم   به دل تو نیز...  پیش تر نشسته بود  

گفتم  ...  گفتی و  شاید به همین سادگی
من شدم دوست تو
  ...  تو شدی دوست من ... !!!

 دو دوست  ...   کاملا متفاوت  

از  زندگی گفتم    از زندگی گفتی  و زندگی کردیم
خندیدی
خنداندیم  و

 زندگی به مرور  با لبخند های شیرین من و تو  جریان گرفت

  سکوت کردم  !  سکوتم را شکستی 
  من
  با تو از سبزی ها گفتم 

 و تو  با من از تمام رنگ ها  

و من  امروز  درست زیر این همه برف  که از آسمان
آرام آرام بر من می بارد
  خودم را مرور می کنم

  و حرفهای سبز تورا  

 صدای حضورت می اید 
 مي گويم
   می بینی    برف می بارد
تو می گویی
  دستهایت سردند

  هوا سرد است  

آنقدر که افکار آدم هم  از پشت پنجره یخ می زنند

  

و تو می خندی  و من نیز ...


 
comment نظرات ()