خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
بن بست
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦
 

دلم گرفته است

به بن بست رسيده ام ...

مي دانم كه معناي عشق جز رنج و پريشاني نيست

مي گويند : اگر چيزي را دوست داري بايد برايش بهايي بپردازي

هنوز نتوانسته ام با اين داستان كنار بيايم كه : كامل مي خواهمت ... !!!!!

خوب مي دانم و تو نيز خوب مي داني كه اين داستان انتهايي ندارد

مي گويي : ادامه مي دهيم ...

مي دانم كه تو هم مي ترسي

ما مي ترسيم

از چيزي كه هر دو خوب مي دانيم چيست

ولي از ترسمان حرفي درباره اش نمي زنيم !!! مي ترسيم ...

مي  خواهم خودم را به نشنيدن بزنم ... به نديدن ... به نفهميدن

مصرانه   طفره مي رم از اشك هاي گاه و بيگاه ...

چشمهاي بي اشك من !

حالا نگاه هايي سنگين دارد ... مي داند كه از حرف سنگين شده ؟؟؟ 

مي گذارم سنگيني نگاهم  وسوسه  كند ...

 دستهايم را نشانش مي دهم  مي گويم ببين تواني ندارد 

 حالا !

مي نشينم و با خودم كلنجار مي روم

ولي بازهم بدترين قسمتش همينجاست كه  

شبها تنهام  ... بالشم را در آغوش مي گيرم 

 مچاله مي شوم ... نقطه مي شوم ... صفر مي شوم ... تمام مي شوم

اين روزها زير گذر تنهايي و شبهاي بي كسي

مي گذرانم شب و روز را ... و ... هنوز را .... !

 


 
comment نظرات ()