خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
باید فرار کنم
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦
 

 

          نیاز دارم فرار کنم.   فقط فرار کنم

نه اینکه بانوی  رویایی مردی شوم و تمام زندگی ام بشود کوچ کردن از مکانی زیبا به مکانی رویایی.آنهم در در خیال ...

 می خواهم بروم  جایی که کسی مرا نشناسد

کار کنم زندگی کنم و تمام اعتقادات اطرافیانم را بالا بیاورم و بگذارم ماسک احمقانه ام در هم بشکند

 و دیگر لبخند نزنم    و  یواشکی با سر انگشتانم گوری نکنم که از دید دیگران پنهان شوم  

 باید بروم  جایی که کسی یواشکی مرا نپاید که چه می نویسم  یا می خوانم.

باید بروم جایی که مردی خودش را به من سنجاق نکرده باشد

باید بروم جایی که دیگر خودم را به مردی ... سنجاق نکرده باشم .

مردی  که  ...

هنوز  نمی داند  باید تناقض گویی های معشوقش را هم دوست داشته باشد  

مردی که هنوز نمی داند کلاس داشتن در ماشین و موبایل و لپ تاپ و شبانه روز خوردن قهوه و دیدن فیلم ها و عکس های  ....   نیست  

مردی که  شعله های عشق صورتش را نسوزانده ... 

مردی که عاشق ساخته های خودش است  و هرگز عشق را نخواهد شناخت و عاشق نخواهد شد ....

 و همیشه خدا  از این موهبت محروم   خواهد ماند ...

باید فرار کنم

 به جایی که شاید صبح هایش مثل اینجا به جای برف ، یخ نداشته باشد

 و صدای کلاغ نیاید

    و انگشتر برایم نخرند تا بعد به رخم بکشند ...

      باید فرار کنم ....

جایی که دیگر خودم را به مردی سنجاق نکرده باشم ...

جایی که مردی خودش را به من سنجاق نکرده باشد ...

 

             اما... شهامت کافی را ندارم.

 

 


 
comment نظرات ()