خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
نمی توانم پرواز کنم
نویسنده : میترا - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧
 

    

  م عزیز

بی هیچ دلیلی باز هم نمی خواهم برای تو بنویسم  ...

لطفا تو نخوان 

کاش می دونستی چقدر دلم بهانه تو رو  می گیره   هر روز

 

کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده

 

کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته

کاش می دونستی  چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات ، گرمی نفس هات و مهربانی صدات تنگ شده  

 

کاش می دونستی چقدر دلواپس توام

کاش می دونستی .... چقدر تنهام ............ 

چقدر خسته ام  .........

چقدر به حضور سبزت محتاجم همیشه و همیشه 

  

 فکر نمی کنم چطور با تمام وجود بارها و بارها او را با چشمان کاملاً بسته بوسیدم.

 

حیف آنهمه عشق که او همراه گرد و خاک و خاطرات از وجودش پاک کرده است.

فکر نمی کنم به تمام چیز هایی که به بر من گذشت.

فکر نمی کنم...

فکر نمی کنم...

فکر نمی کنم....

چشمانم را کمی باز می کنم

سایه ای کم رنگ در شیشه می خندد.

کسی که در من زندگی می کرد

 

   م عزیز

شب ها می نشینم کنار پنجره چشم می دوزم به دورها و

آرام و بی صدا سرم را در بالشم پنهان می کنم

تا صدای هق هقم به گوش دیوارها نرسد ....

 من در تاری افتاده ام  که عنکبوت ندارد  ،

 نه می توانم  پرواز کنم  نه می توانم بمیرم ...

 

 


 
comment نظرات ()