خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
دلتنگی
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
 

 

چقدر طعم زننده ای دارد این دلتنگی

  فکر می کنم دارم شبیه کسی می شوم که توی رویاهام داشتم

           در تمام دقایق چشمهایش را می دیدم

که دنبال چیزی بود گویا در  تاریکی گم شده بود

بعد چشمم پی کسی می رود که توی یک ماشین درب و داغان نشسته

       و فکر می کردم دارد الان به چه فکر می کند !

یک حقیقتی را بگویم

من هیچوقت عاشق نشدم تا به حال

یک حقیقت تری را بگویم  ...

           همه چیز مرتب بود   وقتی نشسته بودیم  در کنار هم  توی آنهمه شلوغی ...

    و در یک لحظه

          و من خودم را کمی کنار کشیدم

     نه بخاطر اینکه بخواهم مثل اکثر همجنسهای خودم

               خودم را بگیرم یا محکم نشان بدهم

              تمام وجودم لرزید از این تماس یک لحظه ای

               و چه بد شد که ...

        آخر  فکر می کنم گیر کرده ام این روزها

  اصلا ولش کن

               نفهمیدم بالاخره چه شد  گم شدم یا آهسته آهسته ته کشیدم  ...

        یک حقیقت دیگری را بگویم

          ای کاش اینقدر مغرور نبودم

              دلم می خواست اینقدر مغرور نبودم و با کسی حرف می زدم

                       توی بغلش گریه می کردم

                 و بعد می گفتم  خیلی ممنون که کنارم بودی

  آدم وقتی با دوستان دیداری تازه کند

 تازه یاد تمام چیزهایی می افتد

که قبلاً داشته یا می تواند داشته باشد و ندارد.

 تازه آدم متوجه می شود چقدر خودش نیست.

چقدر عوض شده.

چقدر دست و پایش را جمع کرده است تا در قوطی کبریت جا بگیرد.

 

            آقا ، خانم یک کبریت از بخر !  

 و آرزوهایش را یکی یکی به آتش بکشد  

    تا شاید کمی گرم شود 


 
comment نظرات ()