خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
بهای دوست داشتن
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
 

     

می گویند : اگر چیزی را دوست داری باید برایش بهایی بپردازی

بهای دوست داشتن چیست ؟

هنوز نتوانسته ام با این داستان کنار بیایم که :

                کامل می خواهمت ... !!!!!

تنها در غروب  می ایستم  کنار پنجره و

به خیابان شلوغ خیره می شوم   من اینجا چه می کنم ؟؟؟

سعی می کنم مثل هنرپیشه های هالیوود ژست بگیرم نمی دانم چرا دلم می خواهد از در که وارد می شود مرا در این حالت ببیند  ! می خواهم خاکستر سیگارم را بتکانم روی زمین   گور پدرشان خانه من که نیست  ! ولی می بینم سرامیک ها تمیز و نو هستند  .

    طوفان است هوا  نمی دانم آیا می داند درون من هم چه طوفانی است ...

می دانم از رفتار من متعجب شده ولی برای من عجیب نیست که او متعجب است  .

**********************************

می گوید : خوشحالم از این  ...

     می  خواهم خودم را به نشنیدن بزنم ... به ندیدن ...

                    به نفهمیدن

        مصرانه   طفره می روم از اشک های گاه و بیگاه ...

              چشمهای من !

                 حالا نگاه هایی سنگین دارد ...

           می دانی که از حرف سنگین شده ؟؟؟ 

               می گذارم سنگینی نگاهم  وسوسه ات کند ...

  ******************************

         - موسیقی چی دوست داری ؟

         - لایت !!!

        ******************************

      و به آنی دریچه ذهنم را بستم ....

        حالا !

        می نشینم و با خودم کلنجار می روم

         ولی بازهم بدترین قسمتش همینجاست که  

 

         شبها تنهام  ... بالشم را در آغوش می گیرم 

 

 مچاله می شوم ... نقطه می شوم ...

 

              صفر می شوم ... تمام می شوم

 

این روزها زیر گذر تنهایی و شبهای بی کسی

      می گذرانم شب و روز را ... و ... هنوز را .... !

 

            دوباره ترس هایم می ریزد در جانم ....

 

           تمام وجودم یکهو پر می شود از نگرانی !

  

                      یکهو ساکت می شوم ...

 

 کاش می شد یکی سرم را بغل می گرفت

           و صدای هق هقم را می شنید

     کاش می شد دستهایم را در دستهای یکی قایم

می کردم

 

            کاش .... !!!!!!

 

***************************************************************

 

        در آن لحظات پایان ناپذیر می فهمم که آن چیز

           لبهایی گرم است که نوازش می دهد موهایم را

       چیزی مثل برق تکانم می دهد  از این تماس ...

 

                 کاش تمامش می کرد

                    کاش هرگز تمامش نمی کرد ....

************************************

 

     بازهم برایم حرف بزن  

 

                 این روزها

 

           ابر شده ام انگاری،

          باد که می خورد به تنم ، باران می آید !

 

***********************************

 

 

               یادت باشه !           

      

              تو بازی دستام و دستات ...          

 

 اونی که برد من بودم ...  دلت رو !

             اونی که باخت تو بودی  

  

                       دلت رو ........

 

******************************

         

 


 
comment نظرات ()