خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
یادداشت های یک زن
نویسنده : میترا - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
 

 سلام

حالم خوب، زندگی هم خوب! ساکتم،

خیلی ساکت انگار در درونم اتفاق غریبی افتاده،

حتی برای خودم هم غریبه ام! خیلی غریب!

زندگیم عجیب در آرامش و سکوت میگذره!

مثل این میمونه که بشینی پای یک فیلم صامت!

هرچند دیگه اینقدرها هم بیصدا نیست!

نمی دونم ترسم از این که مبادا آرامش قبل از طوفان باشه!

همه چیز ساکت و درون من هیاهو!

خیلی بیقرارم، نوعی بیقراری در یک آرامش بی انتها! 

 دلم گرفته، دلم عجیب گرفته!

دیدی گاهی حرف برای گفتن داری اما نمی تونی بگی؟

الآن اینجوریم.

یه جوری سردرگم !

یکسری اتفاق افتاده و من وسط این اتفاقات نشستم و دارم

فقط بهشون نگاه می کنم انگار که این من نیستم

انگار که اینا بخشی از زندگیه من نیست.

اونقدر خسته ام که نگو! خستگی از تنم بیرون نمیره!

- اگه دیگه منو نبینی چیکار می کنی ؟

- حالم گرفته میشه ... 

- تو چی ؟

- من تو این دنیا دلبستگی به چیزی ندارم ...

- احساس چی ؟؟؟

- دارم

-  پس احساس داری !

- آره

- پس وابستگی هم داری !

- نه

-  ولی من حالم گرفته می شه ...

 

*************************************************

نکته:  من و خودم فقط دوست هستیم ؛

 هیچ احساس خاصی بهم نداریم؛

 فقط گاهی تو رویاها و خستگیهای هم  شریک می شیم.

 گاهی بهش می گم تو که اهلش نیستی تو که

اونی نیستی که نشون می دی چرا از این اراجیف میگی؟

- هستم !

- نیستی .... ولی من دیوونه ام !

 اصولاْ هربار که تو زندگیم به کسی میگم نه!!!

 تا چند روز کلافه ام!

 حالا؛ نمی دونم این یکی رو جدی جدی نمی دونم!

   این یکی قضیه مسخره بازی و  فرار نیست!

            اونم چون صرفاْ خسته ام

                  نه!

 نمی تونم باور کنم این من بودم که

     اونقدر خونسرد نگاه می کردم و 

        حرف زدم؟ چرا فرار نکردم ؟   

    چرا به خودم می گم حسم فقط یه تب تند نبوده؟

   چرا فکر می کنم شاید اون موقع اشتباه کردم

         و تصمیم بچگانه بود؟

    چرا دلم کمی لرزید؟

    چرا  و هزار و یک چرای دیگه!  

            نمی دونم جواب هیچکدومش رو 

         نمی دونم! فقط احساس خر بودن می کنم همین!

          به همین سادگی.

        چه جمعه مهیجی داشتم؟

        حالا از جمعه  تا حالا گیجم!

                خسته ام و ذهنم درگیره!

 *************************************************

از امروز شروع کردم به تکمیل مدارکم برای رفتن!

   یکی نیست بگه چته تو که می خوای بری

         چرا اینقدر سردرگمی دختر؟

اما گذشته از همه این درگیریها از صبح لبخند

          از رو لبهام محو نشده!

 این لبخند از سر حفظ یک نقاب بر چهره که از ته دلمه!

جالبه این همه ذهنت درگیر باشه و

  خسته باشی اما باز دلت شاد باشه و

            بتونی با تموم وجودت لبخند بزنی!

گاهی احساس می کنم زندگیم هیچ قاعده و قانونی نداره!

 اما در عین حال قانونمنده!

خدای من امروز عجب روز احمقیه!

      کلی کار احمقانه کردم.

 اما خوب یه جورایی هم  دارم با هاشون حال می کنم!

 دلم می خواد برم بیرون کمی قدم بزنم!

   دوس دارم طرفم انقدر زرنگ باشه که

                 بتونه منو نگه داره

اصلاً برام مهم نیست در موردم چی فکر می کنن.

        من همینم که هستم کلی هم از خودم راضی ام.

همین که راحت نفس می کشم، یعنی آرامش و آسایش

 

           جهان زیرسیگاری من است

 

************************************************

 


 
comment نظرات ()