خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
سقف دلتنگی
نویسنده : میترا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
 

.

.

 

اگر تمام درد های دنیا را نردبان کنی ،

           دستت به سقف دلتنگی من نمیرسد

.

بیخیال کارهام می شوم امروز  . پنجره را میبندم .

 هوا آنقدر سرد است که

   تمام وجودم - حتی  روحم هم -  یخ بسته .

  بیرون باران می بارد آرام آرام . 

دستهایم را با های دهان گرم می کنم 

 سرم را می چسبانم به شیشه سرد پنجره 

و فکر می کنم ...

   فکر می کنم من و تو دنیا را قشنگ ندیدم ...

          با همه قشنگی اش !

              

        هی گذاشتیم تا بگذرد و هیچ نداشت برایمان 

       

            کاریش نمی شود کرد

                این روزها  هیچ حس خوبی ندارم ...

.

 

 

           لطفا به گیرنده های خود دست نزنید !

***********************************

 راستش یک وقتهایی  چشمت نمی خواهد ببیند  و

می خواهی فقط زل بزنی به بدبختی های خودت ...  

 

خانم !   یک شاخه گل بخرید ...این گل سرخ ها را ببینید .خیلی قشنگند ...نیست !!؟؟؟

فقط 2000 تومان   

   ...شما را به خدا ...فقط یک شاخه بخرید ...

خانم .... تو روخدا یه فال ... می شه 200 تومن فقط یکی

تو رو خدا ... امروز من هیچی نفروختم ....

التماسهایش قلبت را به درد می آورد ...

چشمهایش را که میبینی با خودت فکر میکنی که می توانستند قشنگترین چشمهای دنیا باشند

 اگر تا این همه طعم فقر و نداری و بی کسی را با همه رگ و ریشه اشان نچشیده بودند ...نگاهش سرشار از یک پاکی و صداقت غریبیست که تو را یاد خیلی از معصومیتهای گمشده می اندازد ...این نگاه معصوم به عمق نگاه کهن سالی می ماند که تجربه های تلخ بسیار در خاطر دارد ...تجربه های تلخ بسیار ....

این میشود که تمام گلهایش را میخری ...

و فال 200 تومنی را 2000 تومان 

و این میشود که میان جمع دوستانت یک دوست کوچک معصوم خیابانی هم برای خودش جا باز میکند ...  !!!!!

بچه اسکناسهارا که به دست میگیرد از خوشحالی در پوستش نمیگنجد ...

بالا و پایین پریدنهایش کلی شادت میکند ...

اما آنقدر از تو تشکر میکند که آخر سر حالت از خودت هم به هم میخورد که نگاه کن !ببین کودکانی از جنس آفتاب ...کودکانی از جنس آسمان ...

چقدر لحظه هایشان بوی انسانیت های گمشده ای را می دهد که تو قرنهاست پی اشان میگردی و تازه چشمهایت را هم به روی تمام حقایق بسته ای ...

اینها تمام آن انسانیتهایی را که میخواهی در مهربانیهایشان دارند...

بچه هایی از این دست را که میبینم مدام یاد و خاطره آن قصه قدیمی در ذهنم تکرار میشود ...

یاد و خاطره آن دخترک کبریت فروشی که میان خیابانهای برفی شهر فریاد میزد :آی کبریت ...کبریت دارم ...

همان که که پای دیوار خانه ای اعیان نشین با کبریتهای نفروخته اش شب سال نو رویاهایی از جنس بهشت میدید ...

همان که صبح جسمش را میان رویاهای سوخته اش جا گذاشته بود ...یادت که هست !؟

راستش ...اینجا ...میان تاریکیهای شهرما ...کودکانی از جنس آفتاب  آنقدر زیادند که نمیشود با تمام پولهای دنیا هم تمام گلها و یا فالهایشان را خرید

 تا شاید آن لبهای کوچک یخ زده اشان لحظه ای به گرمای  لبخند کودکانه بنشیند ...اینجا کودکانی از جنس آفتاب  به نقطه های بعید زندگی خود دل بسته اند و شبها خواب تخت خوابهای گرم و نرم را میبینند ...اینجا بچه هایی از جنس آفتاب  به بازیهایی فکر میکنند که حقشان از دنیای آدم بزرگهاست   

 

 

 

 .......................................................................

پ.ن :  خارج از موضوع  - می توانم بگویمت که  آیا   چشم های خـائن، چشم های دروغگو، چشم های متقلب، چشم هـای متعهد ، چشمهای منحرف و چشمهای صادق داری  یا خیر...

 

پ.ن 2 :خارج از رده :   یک برنامه راجع به پراکندگی افسردگی و عللش میگفت : یک نتـــــــــــــــیجه جالب تفکر میگوید    : درآمریکا وقتی یک مرد همسرش را از دست میدهد دچار بدترین افسردگی ها میشود ...

..اما در ایران : مرگ فرزند ...  فرد را  دچار افسردگی میکند ... .. ..

ظاهرا" آی لاو یو   آنها  واقعی تر از دوستت دارم های ماست.

.

.

 


 
comment نظرات ()