خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
باران بهانه بود
نویسنده : میترا - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

 

امروزصبح دلتنگ چیزی بودم.

    ماکارونی؟!نه!!!!!!!!!!

        موزیک ؟ نه!!!!!!!!!!

              نقاشی؟!نه!!!!!!!!!!!

                  آرایش؟!نه!!!!!!!!!!

                       خیابان؟!نه!!!!!!!

             دلتنگ کسی که زنگ نزند،؟ !!!!!

                      اس ام اس نزند ؟

    دربزند ویکهو باهدیه ای سورپریزم کند.!!!!!!!!!

مثلا با یک کارت پستال که با خط خودش

 (با خط خودش! نه از این جمله های چاپی و تایپی که مثل غذاهای حاضری بیمزه اند) نوشته باشد:

          به   خیلی مهربانم..........

               به  خیلی گوشت تلخم ............

       فکر میکنم دچار عقده هدیه شده ام.

    راستی......آخرین بار کی هدیه گرفته بودم؟

دلم لک زده برای کارت پستالها و نقاشیهایی که همکلاسیهای دبستان وراهنمایی و حتی دبیرستان وقت و بیوقت و بی آنکه انتظار مناسبتی را بکشم ،با شعری از حافظ وامضای درشت خود لای کتاب فارسیم می گذاشتند.و دچار اضطرابم از اینکه نکند روز ولنتاین و تولد و..ازیادم برود و چیزی برای کسی نخرم،(این را توی کله پوکم فرو کرده ام که دنیا دار بده و بستان است) یاپس اندازم کم باشد وقیمت!!!! پشت هدیه در خور شخصیت او نباشد و........ از یاد بروم  !!!!!!

 

   از یاد برده ام آخرین باری را که هدیه گرفته ام.

.

.

*****************************************

.

     شنیده بودم آدمهای تنها بیشتر احساس سرما میکنن و حس 

          تنهایی با حس سرمایی یه رابطه مستقیم داره...

 

          - خدایا اینجا چقدر سرده

             - بیا اینجا گرمه

             - خودت گفتی اونجا هم سرده

             - نه دیگه الان گرم شده

    نفهمیدم که تو فهمیدی با هم بودنمون گرممون می کنه

 

گمونم آدمهایی که احساس تنهایی میکنن باید از یه مسکن خوب برای پیش گیری از سرماخوردگی استفاده کنن!

  

 

یه وقتهایی داشتن رابطه مسکنی علی رغم اینکه درست به نطر نمی آد شدیدا لازمه.

ببینم , هدف از ایجاد رابطه عاطفی چیه؟

لابد اولین چیزی که به ذهن میرسه ازدواجه.

اوکی , قبول ... این هم میتونه باشه اما نه only این.

 

گاهی باید قید چنین افکار و اهدافی رو زد و صرف نیاز روحی و خلع عاطفی به یک رابطه منحای ازدواج چراغ سبز نشون داد.

 مگه آینده چقدر دست ماست؟ چه تضمینی هست که بعد از کلی صبر  و  پرهیز از روابط گذرا و مقطعی به اون وصلت ایده آلمون برسیم؟

 یا اصلا چه تضمینی هست که اگر هم چنین چیزی محقق شد دوام داشته باشه؟

 

 

ممکنه یه روز چشم باز کنی ببینی که 

 او لالا! چه سرماها و لرزه هایی رو به امید یه شومینه گرم تحمل کردی و از آتش هیزمی که میتونست گرمت کنه دوری کردی...

 اون وقته که واسه خودت یه سر تکون میدی و احتمالا دو سه تا آه ضمیمه اش !

 

 .

**********************************************

 

نمی دانستی

         باران بهانه بود

                   که تو زیر چتر من

 

                      تا انتهای کوچه بیایی ...

.

.

 


 
comment نظرات ()