خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
بهانه تمام گریه هایم
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

 

  

********************************************

از دیشب   سردرد داشتم    امروز صبح   چشمهایم از بی‌خوابی ِ

           دیشب باز نمی‌شد، حرفی ندارم ...

    گاهی این سردردهای ِ مداوم کلافه‌ ام می‌کند، 

در مسیر ِ اداره سکوت ِ طولانی‌ام را می‌شکنم و همراه با پخش می خوانم : نمی خوام  چوب حراج و به قلبم بزنم  نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم  ... .

-     یک جایی خواندم که سکس برای ِ کسانی که سردردهای مداوم دارند خیلی خوب است . باعث می‌شود دردشان آرام بگیرد . 

به خودم می‌گویم: آره خب. به جای  فکر و خیال و تردید  همین کارو بکن.

  البته همان ‌جا نوشته بود برای زن‌ها تعداد دفعات زیاد رسیدن به ارگاسم باعث ایجاد سردردهای شدید می‌شود.

      اینو چکارش کنم ؟

  خنده‌ا م می‌گیرد.  عجب! پس لامصب هم درد است  و هم درمان.

    چاره‌ی دردهای کوچک لذت‌های کوچک است.

              رسیدن به اوج ِ لذت، دردهای بزرگ  می‌آفریند. 

 

دیشب خیلی خسته بودم... نمیدانم جسمی یا روحی...

نمیدانم از کم خوابی بود یا سرما خوردگی!

چراغها رو خاموش کردم , با یک لیوان سیاه پر از چای داغ , یک نخ دانهیل 

 و حسی که بوی سرما داشت رفتم  به پیشواز خوابی که چند روز بود بهش نیاز داشتم .     سرما  !...

  - چقدر سرده امروز ! دارم یخ می زنم

  - بیا پیش من ... اینجا گرمه ...

  - .......................

   - باز پیچوندی ؟

  

 ... 

     گاهی زندگی زیادی در قالب چارچوبها پیش میرود ....

 

  حوصله ات را سر می برد  و دلت میخواهد کمی هم تو دنیا را برقصانی  .

 

تاوان تمام اشتباهاتم ، تنهایی بود و تنهایی . تلخی این شبها را ،  هیچ چیزی دلپذیر نمی کند .

 نگرانی های دم صبح را ، صدای هیچ پرنده نشناخته ای ، شیرین نمی کند .

و من توی تمام خوب هام ، خواب های احمق پستم ،

           سرگردان کوچه ها و آدم هام .

- نپیچونی ها .... باشه  

 - حال می ده ...

- اهه ... اینجوریه   !  نپیچون دیگه   تو رو خدا

- ....

   اما خب... همه چیز به دست  تو نیست ...  

 

 فقط این را میدانم که زندگی همیشه آرام نیست و  نه همیشه توفان زده...

 

  

  آخر هفته خوبی را سپری نکردم و کلی هم کار عقب مانده برای سفرم دارم.

 

به گمانم مدتی  باید با اینجا خداحافظی کنم که به وقتش خواهم کرد.

آهان   استیو مک کوئین در پایان فیلم ( پاپیون  )

      چی می گفت ؟  " هنوزم زنده ام "  

 

   من و زندگی رابطه مسالمت آمیزی با هم داریم !! 

  

******************************

  

 

          بعضی ها باهوشند...واقعا باهوشند.

          در نوشتن نابغه اند در مخ زدن نابغه اند.

          متاهلند ولی میشینند تو نت و وبلاگها و...

               مثل یه شکارچی منتظر ؛

تا  شکار کنند منتها چون میدانند که " به دام و دانه نگیرند

   مرغ دانا را" نمیان عکس فشن و مو سیخ سیخی و هیکل کات

         و فیت بذارن واسه مخ زنی ؛

در عوض نامه های آنچنانی براش می فرستن ....

کامنت واسه بلاگش میذارن

بعد حرفهای فلسفی پیش میکشند

و از تهی بودن آرزوهای نسل جدید میبافند .

و همه مردها  را تهی از فکر و الکی خوش معرفی میکنند

و با این ژست یاس فلسفی میان 

 و همگام میشن با روحیات لطمه خورده دختر  یا زن بدبختی که مثلا فلان شعر را تو بلاگش گذاشته و  ناله ای زده

بعد از   هماهنگی هم نوبت همراهیه دیگه - اگر راست گفته باشه- دختر احساس میکنه یه آدم درست اومده تو زندگیش

 که حاصل دعا ها و تحمل دردهاییست که تو زندگی مزخرف قبلیش داشته ،

بعد شماره ردوبدل میشه و تلفن بازی .

طرف  همچنان ژست " بی اعتنایی" به ظاهر دختر را حفظ کرده

تا دختر را  تحت تاثیر قرار دهد که

من مثل بقیه دنبال بدنت نیستم  ....

 

این شکارچی ها گام بعدیشون ژست " مرد تنها "  ست ،

و اینطوری  شکار را به راحتی تو تله می اندازند چون  هستند افرادی که فکر میکنند

نقش نجات دهنده را در زندگی مرد باید بازی کنند و آدمهای زخم خورده را نجات دهند و غافلند که

ببر خودش را به زخمی بودن زده تا تو بیایی سمتش و شکارت کند. وقتی دختر داره باهاشون حرف میزنه شکارچی آه میکشد و سکوتهای معنا دار میکنه

که مثلا عمق نداشته اش را نشون بده به دختر.

کلی حرفهای خوب از  فلاسفه 

 و پاش بیفته از ائمه معصومین هم ردیف بلدند تا مخ بزنند.

خیلی هاشون نیز در یاس فلسفی نمایشی شون ، ژست عجیب ضد دین و مذهب میگیرند تا نشون بدهند ادیان ، بندهایی هستند تا انسان فردیتش را پیدا نکند!

حالا دختر میماند و مردی با دردهای عظیم ،

 لطمه خورده از زنان بد دیگر و اینجاست که پروسه شکار تمام میشود :

 تو بازی مرد متاهلهای خائن چیزهای دیگه ای هم هست

  " زن من بهم بی توجه...

      زن من سنتیه..

     بعد ازدواج فهمیدم نیمه گمشده من نیست .

   به خاطر خانواده ام ازدواج کردم که سنتی و مذهبی اند ،

          من فهمیده نمیشم فقط تو منو میفهمی...

        من دنبال یک هم صحبتم و دنبال حیوانیت نیستم... "

                  بازی کثیفیست نه؟

 حین خوندن و فهمیدن  در این اندیشه بودم که چند تا بع بعی دارن به این گرگ ها پا میدن؟؟؟

 

 در جایی خواندم  :

  "گاهی اوقات آدم ها همانطوری که استفراغ می کنند

            اعتراف می کنند،

       می خواهند صرفاً یک چیزی را بالابیاورند

             تا دوباره بتوانند جایش را با همان چیز پر کنند

 *****************************************

.

         

به اندازه تمام دلتنگی ام، دلتنگ و خسته ام

.


 
comment نظرات ()