خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
اینجا هنوز کسی هست
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
 

.

 

                غمگین می شوم ...

 خیلی بیشتر از غمگین ؛ خشمگین می شو م ! از دست کی؟

               خودم هم نمی دانم تقصیر کیست !

- من بدی در حقت نکردم

- نباید ... نباید خیلی نباید ها رو انجام می دادم

- من می دونستم این اتفاق می افته  بهت گفته بودم ولی تو گوش ندادی !

- آخیش راحت شدم ...  برای همیشه بای !!!

- دلگیر که نیستی  ؟

- چه فرقی به حال تو می کنه ؟ خداحافظ برای همیشه

- من هرگز خداحافظی نمی کنم ... شاید یه وقت دیگه ... !!!!

.

              ترنم بارش چشمانت را طاقت نداشتم  ...

.

*******************************

.

یک شماره به من بگو.....یک شماره تلفن !

 

   شماره ای که در پس آن یک جفت گوش باشد!

 

    گوشهایی که بشنوند..... و درک کنند حرفهای هزاران بار گفته و نوشته ی مرا......

 

حرفهایی که دیگر از بر زبان راندن و نوشتنشان شرم می کنم!!!!

 

دیگر از رنجیدن..... و  خواستن ..شرم می کنم: 

 

 یاس ......قلبم را مدتهاست که فتح کرده.......به چشمهایم نگاه می کند،

 

به اشک حلقه زده لبخندی تلخ می زند ... در کنارم زانو می زند و

 

گریستنم را عاشقانه نظاره می کند.......و من در تاریکی اتاق ...

 

خیره به سقف......می گریم....و به دیروز فکر می کنم!

 

دیروز ... آخرین جرقه های خواستن  .... 

 

 

در صورت تنها کسی که امیدوارنه ، به بودن و همراهیم  چنگ می زد ! 

                          " او نیز بگذرد!"   ... 

 

آن روز  آخرین لبخندهایم را در آخرین نگاههایم مچاله کردم و تحویلش دادم....

 

                         و برای هیچکدام رسید نگرفتم!

 

و مثل هزاران گذشته ی دیگر.....او را نیز به زمان سپردم

 

تا زمان آسوده خاطر و رفته رفته اخرین اثراتش را نیز با خود ببرد!!!!  

 

 باور می کنی  

          فکر می کنم عشق چیزی فرا تر از با هم نفس کشیدن ...

              با هم خندیدن ....با هم گذراندن....با هم گریستن ...

                         و حتی با هم زیستن است...

                                عشق دیدن است!  ندیدن-

 که ما اغلب نمی بینیمش -

 شاید بزرگترین بی وفایی تاریخ باشد!!!!  

 

 باور می کنی که ما به قدری از هم نفسی با عشقمان مشعوف می شویم

 

که حتی دیده نشدنِ خود را هم نمی بینیم!!!!!

 

باور می کنی که من ...دیشب ...در تاریکترین زاویه خانه نشستم....

 

و برای نابینایی نزدیکترین دوستانم ...اشک ریختم ؟

 

نمی دانم...شاید به جای یک جفت گوش....یک جفت چشم  لازم باشد....

 

برای دیدن و دیده شدن! دیدن کسی به جز تصویر خود در آینه!

 

به دستهایم نگاه کن: حتی در تاریکی نیز می توانی ببینی  ...

 

در آخرین تلاشهای بی وقفه برای حفظ بی رحمانه ی تمام آنچه امیدوارانه ...

 

به حضورش چنگ زده بودم ...متورم و کبود است!!!

 

و صدایم از آخرین فریادهای عاجزانه خش دار شده....!  

 

هنوز به سقف خیره خیره نگاه می کنم..که ...لرزشی به اندامم می افتد و در حضور منحوس نامیدی....خود را رها می کنم.....

و عاجزانه  تن به هم آغوشی با تنهایی می سپارم.....

در حالیکه درد را با تمام وجود حس می کنم.....

 

نفسهایش را که در سکوت اتاق طنین انداز شده می شمارم!!!!!

و با خود می اندیشم....

 

                 صدای نفسهای دیگری هم اینجاست.......

 

به جز نفسهای  من!  می خواهم تو هم بدانی  می شنوی؟

 

           من دیگر تنها نیستم!!!

        اینجا هنوز کسی هست...حتی اگر تنهایی باشد!!

.

.


 
comment نظرات ()