خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
تو چه دانی که این لحظات
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 

.

 

حقیقت پیش روست .

 

مدام دروازه ی دل را به لرزه در می آورد.

 

بگشای در را و یک نماز هم در سجاده ی عشق بخوان.

 

شاید این عشق پاداشی باشد

 

 از فراسو برای همه ی لحظه های ندانستنت.

 

.چشمان عشق تر است. عشق را در بند نکش.

 

عشق را تحمل قفس نباشد.  

 

بنشین ،

 

نه !بایست و پرواز تماشایی عشق را نظاره کن

 

و نفس بکش در هوای دوست داشتن   ...

.

................................................

.

خیلی جالبه که نمی تونی بفهمی سکوت من از نداشتن حرفی برای گفتنه یا داشتن حرفهایی برای نگفتن

 ......................................................................

.

سهم تو چقدره؟؟ ته قلمروت کجاست؟

دیگه صداتم نمی شنوم اما هنوز توی قلمرو توام منو از خودم نگیر بسه دیگه بذار زندگی کنم

 من توی دنیای تو جا نمیشم....تو هم برای دنیای من زیادی کوچکی 

 من تو نیستم.......... تو نمی شم

 خاک که نذاشتی.........

            من رو هوام

                   زندگیمو خط نزن

...........................................

.

فکر می کنی چه قدر باید سخت باشد؟؟؟

 اینکه وقتی یه نفر  کنار دستت نشسته است و با شوق در گوشت زمزمه می کند که " تو نفسمی..."

 تو هم دلت بخواهد این جمله ی ساده را مزه مزه کنی، ولی نتوانی...

و ناگهان یاد حرف دوستت بیفتی که گاهی با شیطنت   می گوید: بذار یه میس کال بندازم ببینم این گوشی تو اصلا زنگ هم می خوره؟

 

 و تنها خودت بدانی که این روحت است که از مدت ها پیش در حال  زنگ زدن است...

.

 

...............................................................

 .

 

هر چه انسانها را بیشتر می شناسم

  

                            گرگها را بیشتر تحسین می کنم. 

 

 ................................................................

.

همان قدر که دوست دارم صبح های زمستان بخوابم دوست دارم صبح های پاییز بیدار باشم.

دوست ندارم حتی یک روزش را هم از دست بدم.

صبح زودهایش برایم خیلی لذت بخش است .امروز صبح باران را   بو کشیدم. بوی برگ و بوی نم و بوی باد ...

.بادی که نه گرمای تابستان را دارد و  نه سرمای زمستان را . می توانی بی دغدغه خودت را  بهش بسپاری  .

  حس می کنم  که چه قدر باران را دوست دارم.

هر چند که به صورت یک مهمان نا خوانده ، ناگهانی و رگباری شروع به بارش کرد  ...  اما عجیب هوایش را کرده بودم.

پاییز و شب و تنهایی و تاریکی و صدای باران    و من و یاد ها !

عالی بود ....

به یاد اولین پاییزی که نفس کشیدم افتادم .

به یاد اولین پاییزی که توانستم حرف بزنم  و راه بروم.

به یاد اولین پاییزی که دیدم انار را  اما بلد نبودم نوشتنش را ...

به یاد اولین پاییزی که نوشتم انار را اما بلد نبودم دانه کردنش را !

به یاد اولین پاییزی که دانه کردم انار را اما بلد نبودم با لذت خوردنش را !

به یاد اولین پاییزی که با لذت خوردم انار را اما بلد نبودم قسمت کردنش را !

و به یاد اولین پاییزی که قسمت کردم انار را  با دیگران و چشیدم طعم های دیگرش را !.

به یاد اولین پاییزی که یاد گرفتم بهانه های دوست داشتن حتما نباید بزرگ باشند .

حتی یک  پرتقال می تواند بهانه ی دوست داشتن پاییز باشد .

به یاد اولین پاییز دانشگاه ، به یاد اولین پاییزی که می توانستم عاشق بشوم  .

به یاد اولین پاییزی که می توانستم ...

توی  همین اولین های شدن ها و نشدن ها غرق شده بودم که زنگ  حواسم را پرت کرد.

من:  بله؟ سلام 

او: الو  !  .چرا صدات اینجوریه؟   خوابیدی؟

من: هاااااان ؟   نه نه  ! بیدارم  ....

  تو دلم: و تو چه دانی که این لحظات ... چه ناب بود !

.


 
comment نظرات ()