خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
یاد تو
نویسنده : میترا - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 

.

امشب.....من برای خودم یک لیوان شراب  با طعم ملس بی تفاوتی ریختم.....

 

                             شمعها را روشن کردم.....

 

                               بهترین لباسم را به تن کردم ...

 

                    درست در وسط اتاق خواب ....

 

                       آنجا که عمیق ترین نقطه زندگیم است....

 

در تنهایی مطلق برای خودم جشن گرفتم.....

 

و با بی صداترین آهنگ عالم با صدایی بلند رقصیدم!

 امشب خاطره و عقل و شعور را لابلای کتابهایم حبس کردم...

 

از عشق و نیاز و احساس گردنبندی بافتم  و آنرا به خود آویختم.....

 

گوشواره هایی از پنبه به گوشم فرو کردم و به سادگی از تمام صداهای دنیا فاکتور گرفتم!

 

من امشب در کمال تعجب دیدم که وقتی تنهایی را برهنه می کنم برایم لذت به ارمغان می آورد....

 

              .و در حالیکه با  تنهایی به تو خیانت می کردم .....

 

به یاد تمام شبهایی افتادم که عاجزانه به امید لذتی عاشقانه در آغوشت عشقبازی می کردم!  .....

 

به راستی در آغوش تنهایی بودن به مراتب ساده تر از این است که

 

                         در آغوشت تنها باشم!

 

من امشب بر خلاف گذشته.....به جای دیدن آینه...خودم را در آینه نگریستم!

و صادقانه دیدم که چشمانم  گیرا و جذابست و لبخندم سرشار از طعم عجیب نشاط!

وقتی دستم را بر صورت کشیدم ....

 

         زیر پوستم ضربان هماهنگ عشق را برای اولین بار حس کردم  و

 

           ناباورانه دریافتم که به راستی من از ما ...عاشق ترم! 

               حتی عطر دل انگیز جوانی را در آینه دیدم!!!!؟

 

و درست وقتی داشتم در اوج زیبایی و تنهایی به نهایت ارضاء  می رسیدم!

 

              یاد   تو

                          .....من را دوباره ما کرد !

.

********************************************************

.

 

 

 


 
comment نظرات ()