خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
به سادگی های من
نویسنده : میترا - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
 

.

ما به مردها گفتیم: می خواهیم مثل شما باشیم. مردها گفتند: حالا که این قدر اصرار می کنید،   قبول !

و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان این قدر مهربان شدند.

وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی داشتیم و اوراقی  که باید به اش رسیدگی می کردیم و دسته چک و حساب کتاب هایی که مهم بودند..

با  رئیس دعوایمان می شد و اخم و تَخم اش را می آوردیم خانه سر بچه ها خالی  می کردیم. ماشین ما هم خراب می شد، قسط وام های ما هم دیر می شد.. دیگر با هم  مو نمی زدیم. آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک  مرد را بخشیده بودند. همة کارهایمان مثل آن ها شده بود حالا ما و مردها روبه روی  هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه. ولی  مهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو  درمی آوردیم، در عضله های روحمان جاری نبود.

  سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی  کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم.

فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای  که پایاپای نبود، شرکت کنیم.

 می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن

 کیف کنیم.

              بی حساب و کتاب دوست بداریم.

در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با  چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم..

  زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و

 آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم.  

 مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه.

مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری  بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا.

شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.
به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم.

رئیس شرکت به مان  بن داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و  شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت  نایلون ها را می بریم و با بقیة خانم های شرکت که آن ها هم بن داشته اند و  خوشبختی ! داریم  بارهایمان را می کشیم سمت خانه.

     چقدر مادربزرگ  بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه  آزادی شیرینی دست یافتیم.

ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم.

مهندس هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد.

هورا ! ما هر روز تواناتر می شویم.

 ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم.

وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند،...  ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و

 شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است. مگر نه !


دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم.

 فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند،

چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک...  

 مرد اما راحت است، خودش است.  

 زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند..

مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟

             ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.

زنده باد تساوی

.

********************************

.

این فیلم مادر هم برای خودش فیلم معرکه ای است ها به چند بار دیدنش می ارزد با این دیالوگ های ماندگار و منحصر بفردش  :

- تلخی با قتد شیرین نمی شه ... شبو باید بی چراغ روشن کرد

- تن کثیف مایه اش شستنه  یه تشت آب کافیه  دریاست که دلشوره داره از پلیدی دل

- چشم دروغگو رسواست ولی بچه می گه و مادر باور می کنه !

- بچه ها سرشام گریه نکنید  ... غذا رو به مردم زهر نکنید ... آبرو داری کنید بچه ها ... اسراف نکیند   سفره از صفای میزبان خرم می شه نه از مرصع پلو ..... حرمت زنی ( یت ) مادرتونو حفظ کنید 

محمد ابراهیم خیلی ریز نکن مادر ... اونوقت می گن خورشتشون فقط لپه بود و پیاز داغ

سالک نه جای کسی رو تنگ می کنه نه کسی جاشو تنگ ... می شد به جای سیلی آبدار  ... یه مشت آب زد به این صورت مصفا !...

***************************

.

           به سادگی های من

مرا ببین... با تو حرف می زنم... با عطر حضور کسی که نیست... با صدای منعکسی که لابلای گامهای پر شتاب روزمرگی ام گم نمی شود... هیچگاه...

با تو... تنها تو... و نه در حضور هیچ کس دیگر...

.

 

 

 


 
comment نظرات ()