خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
حسرت
نویسنده : میترا - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
 

.

روز آخر تو داشتی با من حرف می زدی. یادم نیست چی می گفتی. روسری ام رو صاف کردم و کیف ام رو برداشتم و  تا دم در اومدی ...  گفتم خداحافظ  گفتی خداحافظ  . برگشتی و رفتی  شاید اگه فکر می کردی این آخرین خداحافظیه  لااقل می ایستادی و ـآخرین نگاهمو می دیدی  حتی دستم که به طرفت دراز شده بود رو هم ندیدی  من ولی وقتی رفتی ایستادم و نگاهت کردم  می دونستم این شاید آخرین خداحافظی باشه  و تو نمی دونستی ...

   .

 نه! گاهی نمی فهمیم آبی که می ذاریم بی رویه از زیر دستمون هدر بره شاید برای سیراب کردن یه ماهی کوچیک کافی باشه...  

 

 من حس می کردم درجه حرارت بدنم بالا می ره  ...

عادت داریم! از شکستن شیشه همسایه عذر خواهی می کنیم اما شکستن دل عزیزامون رو توجیح می کنیم...

. می خواستم  نمونم، هوا سنگین بود و من سنگین تر و این حس که جایی باشی که نباید، بد جوری عذابم می داد. رفتم ..... و تو ندیدی رفتنمو !

.

... گاهی یادمون می ره جلوتر از نوک بینی مون هم قابل دیدن است. گاهی یادمون می ره بد نیست یه لحظه بشینیم، با هیچکس و هیچی کار نداشته باشیم و به اونچه که بودیم و اونچه که می خوایم باشیم فکر کنیم. گاهی یه چیزایی رو زیر زره بین بذاریم شاید یادمون بیافته اونچه که فکر می کنیم همه اش هم درست نیست. 

سکوت! خوبه اما نه همیشه. سکوت همیشه دلیل برحق بودن نیست. همیشه نشان برتری نیست. گاهی خوبه جسارت داشته باشیم و از خودمون دفاع کنیم. گاهی خوبه حتی داد بزنیم و اعتراض کنیم. گاهی لازمه خودمون رو دست کم به خودمون نشون بدیم...  .

       چند لحظه  ایستادی و رفتی.

یک ساعت نشستم. بدنم یخ کرده بود و بیشتر گرسنه بودم. یادم افتاد از صبح چیزی نخورده بودم. قرار بود...

فقط یه زندانی ارزش آزادی رو می فهمه. وقتی اون توئه حس می کنه بیرون از این چهاردیواری چه چیزایی دوست داشتنی داشته که هیچوقت دوستشون نداشته. فکر می کنه یادش بمونه بیرون که رفت دست مادرش رو ببوسه و بهش بگه چقدر دوستش داره. یادش بمونه به پدرش بگه که چقدر براش عزیزه و یادش بمونه یک بار دیگه عاشقانه به عشقش خیره بشه و بهش بگه رنگ دنیای منی...

         دیگه صدایی نمی شنیدم .  . چقدر دور شده بودم !! فرسنگها!!

گفتی عصر می بینمت دیگه ! ؟؟؟؟  با هم حرف می زنیم. با خودم گفتم عصر بیایی من نیستم.    ...

گاهی اونقد از خودمون فاصله می گیریم که حتی رنگ چشمامون یادمون می ره. این جور وقتا خوبه جلوی آینه بیاستیم و به خودمون خیره بشیم. یه خط تازه زیر چشم نشسته! خوبه بدونیم خط و خطوط تازه چهرمون یادگار کدوم لحظات از دست رفته مون است...

 .

 این آخرین بار بود که این شهر رو می دیدم، آخرین بار بود که توش راه می رفتم. فکر می کردم دوستش دارم. اما حالا از این فکر هم فرسنگها فاصله داشتم.  ...

به دریا که خیره می شی فکر می کنی این گستره آبی می تونه تو رو تا ته همه خیالهات ببره. حتی وقتی از کنارش رد می شوی و بوی خنکی اش بهت می رسه می تونی نرمی ماسه ها رو زیر پات حس کنی، فرو رفتن و بالا اومدن. و وسوسه دریا! اینکه دوست داری توش پا بذاری و پیش بری اونقد که نقطه ای بشی در آبی بی نهایت در لحظه هماغوشی آسمان و دریا... 

 

   نوشتی :  هر چی می گردم نیستی . باورم نشد... چرا رفتی؟ چرا جواب نمی دی ؟  

 

دلم سوخت دلم شکست ... و حتم کردم این آخرین دیدار بود.   

 می دونم دیگه برنمی گردم...  ... حرف زیادی نزدیم. اون آخرین دیدارمون  ...... .

 

                تو بارها  توضیح دادی ...

.

بعضی حرفها رو نمی شه به زبان آورد. اگه هم بشه همونی که می گی به گوش دیگری نمی شینه. یه جریان ذهنی است، توانایی خوندن بین خطوط است.

اگه تونستی و خوندی حرف رو گرفتی و اگه نتونستی و نخوندی حتما یه چیزی رو برای همیشه از دست دادی...

و من وقتی  توی آینه به خودم خیره شدم و از خودم به شگفت آمدم. دختری که از اون طرف آینه بهم خیره شده بود رو نشناختم.  ! هیچ کدوم اینها رو نمی دونستی.

 الان هم درک نمی کنی! ساعتها و روزها به خودم و چیزی که بودم و شدم فکر کردم. و بارها راه ها در این هوای مرطوب شرجی و گرم  پیاده اومدم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم.

 

             و دیدم دلم می خواد آدم دیگه ای باشم...  

... بعضی از ساعتها برای آدم همیشه یادآوره یه چیزهایی می تونه باشه که اگه مراقب نباشی می تونی روزهاتو خراب کنه.

در طی این سالهای عمرم یاد گرفتم خودم رو منکر نشم و چیزی رو خود خواسته به فراموشی نسپارم که فراموشی خود خواسته هر چیزی رو، بد یا خوب، کنار گذاشتن یه بخش از وجودم می دونم که شاید یه روزی براش دلتنگ بشم و پشیمون بشم که به فراموشی سپردمش.

تعجب نکن! من به تو فکر نمی کنم. به اونچه که بود و اونچه که قرار بود باشه و نبود و اونچه که نبود و اونچه که قرار بود نباشه و بود. فکر می کنم ...

            و تو هنوز بین بزرگ شدن و بزرگ موندن ! موندی .... تا وقتی پسورد ها مدام عوض می شن  همینطور باقی خواهی موند ...

             شاید این بزرگترین شگفتی مابین ما بود.

متاسفم که هنوز نمی دونی چی منو از خودم تلخ تر کرد

و اینکه درک کنی آدمها وقتی بد می شن که وقتی که نباید، جایی که نباید، باشن. ما گاهی جامونو گم می کنیم، همین!

.................

ولی هنوز در حسرت آخرین نگاه

و آخرین بار که خواستم برای خداحافظی دست بدم ... موندم ...

.

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.

آفتاب...تبدیل شد به سایه، به باران
شور و شوق... تبدیل شد به لذت، به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سردادن سرودهای غم انگیز
خیلی زود.

با تا ابد شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت


و " مرا دوست داشته باش"

تبدیل شد به "جایی هم (در قلبت) برای من در نظر بگیر"
خیلی زود.

خیلی خوب... زودتر از آنچه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد

                 خیلی زود.

.

 

 


 
comment نظرات ()