خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
صدای آواز
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 

.

می نویسم "شاید". چون سخت به این جمله معتقدم که "there is no absolute". بنابراین، هرگز نمی توانم بگویم این آخرین خاطره ام است .

چون هیچ چیز قطعی نیست.

. جایی را یافته ام که بتوانم بی مهابا در آن حرف بزنم. امیدوارم به خودسانسوری نیافتم.

به هرحال، این چند سال (فکر می کنم باید نزدیک به سه سال باشد) 

 در این سه سال،  اینجا، جایی بود که بعد از سال ها، حس کردم که دوست دارم در آن بنویسم. فارغ از مرزها؛ نقطه چین ها؛ فارغ از دغدغه ها؛

فارغ از ماسک ها؛

فارغ از چهارچوب ها و خط کشی هایی که خود برای خود می گذاریم

و یا جامعه برایمان رسم می کند.

و من بدون اغراق، قبل از اینکه هرچیزی را   آموخته باشم، دوست داشتن را آموخته ام...

*************************************

دیشب خیلی خسته بودم... نمیدونم جسمی یا روحی... نمیدونم از کم خوابی بود یا سرما خوردگی! چراغها رو خاموش کردم , با یه فنجون سیاه پر از چای داغ, یه نخ مارلبرو و حسی که بوی سرما داشت رفتم   به پیشواز خوابی که چند روز بود بهش نیاز داشتم .  

یه حفره توی دلم احساس می کردم...

حفره ای که مدتها بود روشو پوشونده بودم هرچند که عصر مجبور شده بودم درشو بردارم

تا یه نفر به جواب سوالهاش برسه.

اونقدر انرژی ازم رفته بود که دیگه رمقی برای پوشوندن دوباره ش نموند

             و این شد که حسم بوی سرما داشت...

  

هر کی از زندگیمون میره به نسبت سهمی که داشته یه حفره در ما ایجاد میکنه ... گاهی خیلی سخت میشه جاشو پر کرد یا لااقل روشو پوشوند تا زیاد تو چشم نباشه. فکرشو بکن,  اگه حفره هامون قابل روئیت بودن !!!... یعنی من چند تا حفره داشتم؟؟!!!  اصلا کسی هم بود که بی حفره توی دنیا بچرخه؟! بعید میدونم...

.

گاهی زندگی زیادی در قالب چارچوبها پیش میره.... حوصلتو سر می بره و دلت میخواد کمی هم تو دنیا رو برقصونی و نه همیشه اون تو رو.  اما خب... همه چیز به دست  تو نیست ... یادمه یه بار , یه روزی که چراغ قرمزهای زندگیم زیاد شده بودن ,  

 نوشتم : "من اونقدر ها هم فرمانروای این زندگی نیستم"  

  آره جونم, هنوز هم نیستم...

فقط اینو میدونم که زندگی همیشه آرام نیست

و  نه همیشه توفان زده...

پس باید صبر کرد و انتظار کشید برای افقی زیبا ... 

   .

حالا خوب میدانی که جایی هست در درونت ، در اعماقِ قلب و ذهنت ، جایی هست که دختر کوچولوی چهار ساله ای   ، هنوز خاک بازی میکند آرام برای خودش  همین جور که باد شاخه های درختان  سیب را به بازی میگیرد و صدای آواز می آید و بچه ها باغچه میسازند با دستهای کوچکشان ....  

صدای آواز ِ  می آید هنوز .....

 .

 


 
comment نظرات ()