خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
باز هم پراکنده گویی های شبانه
نویسنده : میترا - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

.

گاهی وقتا انگار همه‌ی تن آدم زخمه! انگار روان آدم زخمه! انگار فکر آدم، اعصاب آدم زخمه!  

کوچکترین برخورد و اصطکاکی اذیتت میکنه!

فقط دلت میخواد یه گوشه واسه خودت مچاله شی و زر‌زر کنی! گاهی‌وقت‌ها میدونی یه اتفاقی داره میفته، علائمش رو هم میبینی؛ میتونی کاری کنی که شاید اون اتفاق نیفته، یا کاری کنی که شاید به تو آسیب کمتری برسه؛ اما چون مرض داری اینکار رو نمیکنی و منتظر میشینی تا بیفته، تا بعدش دو دستی بکوبی تو سرت و بگی: دیدی گفتم؟! 

اصلا" بعضی اتفاق‌ها باید بیفتن! نباید جلوشون رو گرفت! چون با افتادنشون چیزهایی ثابت میشه که آنقدر ارزش دارن که بخاطرشون پیه اون اتفاق رو به تنت بمالی! الان دقیقا" در مرحله‌ی مشاهده‌ی علائمم! منتظرم بیفته! نمی خوام بیفته‌ها ولی وای به اون روزی که بیفته

*****************************************

1 -  امروز فکرم را شستم, با آب سرد سرد....بعد هم در نرم کننده خیساندمش, الان احساس بهتری دارم...

سبک شده ام, فکرم نرم و تمیز است. راحت شده ام از آن همه خیال ,خیال دیروز امروز و فردا....
تنها یم , و باز پرش کنم از بیهودگی..  درباره اش فکر نمی کنم- خودش دارد اتفاق می افتد- هر چه باشد چشم بسته قبول 

2 - من تسلیمم ....

3 - این روزها نه کار دوست دارم نه کتاب دارم نه وقت نه حوصله و نه پول.

شما سازمانی٬شرکتی چیزی سراغ ندارید که به مدیر عامل نیاز داشته باشد؟

3 - خیال تو سر به هوایم می کند... با من بساز ...

4 - نگفتم حالا دیگر بزرگ شده ام . هر چند دیر.

نگفتم خسته ام . آن قدر خسته که می گذارم روزهام بگذرند . نه و خوب و نه بد . فقط بگذرند . می گذارم بر وفق مراد نباشد کار دنیا . می گذارم گوش هام پر شوند از لاطائلات و ابتذال . می گذارم خندهء مستانهء آدم ها ببردم تا دور ِ دور نگفتم یک روز که نشسته بودم پشت این مبل و داشتم سعی می کردم فکرهام را سر و سامان بدهم ، با خدا معامله کثیفی کردم   . اما حیف ! خدای من همه چیز داشت ، معجزه نمی دانست اما . همین . .. بس که بی طاقتم من . دیگر خودم را هم گذاشتم کنار . چه فایده وقتی برای خوشبختی دیگر دیر است . آخرش زنگ تلفن است که برم می گرداند به دنیای بی خدا ، بی رویا ....  

حالا بگذار از اول بگویم . گیرم تو نیستی و باران نیست وبرف اول زمستان دارد می آید

 

 5 -  یادت باشد که ، یاد آوری کنی که ، یادم باشد که ، دوستم داری ... یادت باشد که،  صدای خط خوردن احساس خط خوردن    خط خوردن ...   خط خوردم؟؟؟    من ترسیدم   ، و اکنون...   

 6 -  بگذار ساده بگویمت  دلم هوایی شده ... 

 7 -  من می خواهم تا آخر دنیا بخوابم و کش بدهم رویای حضورت را .

 با لبخند یک وری و دست هایی که می خواهند بنشینم کنارت . می گویم : از چه بگویم ؟ ...   . فکرم کار نمی کند . و با هم بودنمان گم شده انگار میان خرت و پرت های زندگی . میان کار های بی سرانجام تو و بیهودگی همیشگی من .

8 - باز می روم سراغ قسمتی از خاطراتم که تو توش نبودی. مثل باقی خاطراتم و زندگیم که جایی برای تو نبود ...

9 - عزیزم من خوبم، نه این که حالم خوب باشدها! خودم را می گویم. حقیقتاً خوبم. کمی ناخالصی   تو وجودم هست که در برابر خوبی ام به حساب نمی آید    دلیل نمی شود که بد باشم، می شود؟ من خوبم، تمام کسانی که من را می شناسند می توانند شهادت بدهند. حتی آنها که با من خرده حسابهایی دارند، یا از دستم دلخورند، یا حتی عصبانی اند، حتی همه دشمنانی که برای خودم دست و پا کرده ام توی این سالها ...

10 - بی دلیل نگرانم . «چندان هم بی دلیل نیست!»  نمی دانم از چی فرار می کنم . این همه ترس از کجا آمده سراغم ؟!  
باید بروم . از جاده ها می ترسم . تقصیر همان خوابهاست و آن ترس پنهان ... سالهاست این ترس و نگرانی را با خودم این ور و آن ور می برم ! ...

11 - من برای روزهای خوب برنامه ریزی می کنم . امروز می خواستم یک روز خوب داشته باشم . ولی باور کن نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم . هر چند خوب می دانم بدبخت هم نیستم . یک جور بلاتکلیفی . باید زودتر یک فکری به حال این فکر و خیال ها بکنم تا زندگیم را به گند نکشیده اند . می ترسم دیر شود .

 

12 - یادم باشه،   تو بازی دستام و دستات، اونی که میبازه تویی ؛ دلت رو! ...حالا حرف بزن که دلم نوازش میخواد امشب  !!! ***  

از اون شباست که خرابم!از اون شباست که دوسَتم داری

 

13 - می گویم ، چون حالا که دیگر از تمام دنیا خسته ای و خسته ام و خسته ایم، تنها همان خاطره هاست است که دلخوشم می کند.

تنها یک حقیقت وجود دارد و بقیه اش می شود خاطرات دور   ... فقط یادت باشد: من و تو حالا هستیم.

گیرم که فردا نباشم، فردا نباشی. خدا می داند کی و کجا نوبت من است یا تو.

ولی  باز سپیده فردا را با هم می بینیم. دو تایی.... . .

.


 
comment نظرات ()