خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
و دیگر آسمان
نویسنده : میترا - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 

.

سکوت یعنی چه ؟ وقتی همه اینچنین بلند فریاد می کشند ما را ببینید ... ما را ببینید .... اگر چه کوچک باشند !

و من دیگر حرف نمی زنم ...

حتی بغض هم نمی کنم و با همه دلتنگی هایم همچنان سکوت می کنم !

نمی دانم چرا از دست  زندگی  اینقدر لجم می گیرد ... نمی دانی ؟ نباید هم بدانی ... 

                از بس الاغی ...

اینجا دنبال خورشید نباید گشت ...

-         و دیگر خورشید را نخواهم دید ...

-         و دیگر آسمان را نخواهی دید ...

-         بله اینجا خورشید هیچ وقت نمی تابد

-         نمی ارزد !

-         نمی ارزد ؟؟؟ اینجا هر مترش 3  میلیون قیمت دارد ... حالا چه خورشید بتابد ، چه نتابد ...

تا پیش از آمدن تمدن ، نگاه همه انسانها به آسمان بود تا باران خداوندی زمین حاصل شان دهد ...

اما حالا نگاه شان به زمین است تا از آن طلا برگیرند ... و دیگر آسمان را نخواهند دید !

دوست دارم بنشینم کنار خاک قبر و مثل ارمیا در بیوتن با خودم حرف بزنم :

حوصله کل کل ندارم ... تازه تو این دوره زمانه یک آدم حسابی بیاید و ببیند  چه می گوید ؟

           به جرم جنون ادواری می اندازندمان توی هلفدانی ...

-         امروز زیر سنگ خوابیدن راحت تر است !

-         خیلی مخلصیم ... تو نبودی من کدام گورستانی می رفتم ؟؟؟

-          حالا  انگار الان کجا هستی ؟!!!!

-          مردم می روند فرحزاد جگر بره می زنند ... ما باید جگر زلیخای مان را بگیریم دستمان و بیاوریم بهشت زهرا ... !!!!!

-         خلایق هر چه لایق !....

-         خسته ام از همه زندگی ...

-         مگر قرار نبود نقاشی کنی ؟ یا ساختمان سازی ؟ یا ...

-         کاری که روح نداشته باشد ... !!!؟؟؟؟

-         پول که دارد !

-         و دیگر آسمان را نخواهی دید ...

نمی دانم از کجا پیدایت شد ... .

   چرا همیشه می خواهم از تو کوچکتر باشم ... کمتر باشم و نیستم ! من به دنبال مسکن هستم ... مسکن یعنی محل تسکین ...

جایی ، کسی باید باشد در عالم که جلو فوران مرا بگیرد ... که همزبان من باشد ... که همدل من باشد ... " حانه و همسر برای تسکین !!!! "

اگزکت لی ! گورستان در شما چه احساسی ایجاد می کند ؟؟؟؟

و فکر می کنم هر انسانی رازی است ... عشق ، کشف راز نیست ... معماری این راز است   اصلا سر همین راز است که شیخ صنعان عاشق دختر ترسا می شود ... او با عشقش به دختر ترسا  , راز را پیچیده تر می کند و این یعنی معماری پیچیده تر ...    

     و من غریبم  و این یعنی : دو  راز ... زن و غریبه گی !

حالا چرا من ناحسابی بر خورده ام بین آدم حسابی ها ؟؟؟؟

و اما تو چه می گویی ؟ آیا تو هم چاره ای داشتی جز نقاش شدن ... معمار شدن ... یا ... ؟

و آیا به این می اندیشی که چاره ای جز گنجشک بودن داشته ای یا نه ؟؟؟ تا در چند قدمی ات خانه ای را بپایی که کسی در آن زندگی می کند  و من در خانه ای هستم ...و کسی هست که مرا می پاید  هر روز ... همین نزدیکی !!!

(" شب را ، خانه را و همسر را برای تسکین شما قرار دادیم ... ")

( شب است و خانه و همسر ... و این هر سه مرا تسکین نمی دهد ... )

سرم را بالا می گیرم  چه می بینم ؟ او اینجا چه می کند ؟ در این هوای آلوده ...در این همه شلوغی ...  دستش را می برد توی موهای من ... آرام و بی صدا نگاهش می کنم ... چه دارم برای گفتن ؟ ... هیچ            حرفی ندارم برای گفتن ... گوش می کنم به حرفهایش که معلوم است می خواهد حال و هوای مرا عوض کند ...

و آن زمان که فقط یک تکه از زمان بود  تو از ناکجا آمدی   صاف  به زندگی بکر و دست نخورده من !  

 و هزار بار دیگر همه اینها منتهی می شوند به تلفن زدن و دیدن و بازدیدن و ایمیل و به روز شدن و مدرنیزاسیون و ..............................

-         خودش پیشرفت کرده یا عقلش ؟؟؟؟

این را فقط من و تو می فهمیم که کم آدم حسابی نیستیم !!!!

در بین اینهمه آدم که یا داشتند می گرفتند یا داشتند می دادند ...

    یا داشتند پول می دادند ، یا داشتند پول می گرفتند .... یا داشتند نزول می گرفتند  یا داشتند نزول می دادند ... یا داشتند رشوه می گرفتند یا داشتند رشوه می دادند ... یا می دادند یا می گرفتند ... یا می دادند یا می گرفتند  ...

گشتم و گشتم دنبال یک انسان   و ...  نیافتم ... و نیافتم !

-         می بینی ؟  اینجا کسی مرا نمی بیند ... تو را هم نمی بیند ... اما پول را می بینند ... ! فقط اسکناس را می بینند و شعار روی پول که می فرماید : " این گاد وی تراست "

گوش کن : من واقعی نیستم ... تو هم واقعی نیستی ... فقط پول واقعی است !

ما همه گرفتار کلمات شده ایم ... گرفنار زبان ! زبانی که از معنا خالی شده است ...... راستی وقتی لغات از معنا خالی شوند ، اخلاص و اختلاس چقدر فرق خواهند داشت ؟ ؟؟؟؟؟

بی راه نیست که گذشتگان حرف را روی سنگ حک می کردند ... سنگ نبشته یعنی حرفی که ارزش ماندگاری دارد ... مرده شور  نشر و کامپیوتر و اینترنت و ... را ببرد !

-         و دیگر آسمان را نخواهم دید ...

همه می گویند سخت نگیر ... بگذر !   تو می گویی بگذر ... می گذرم !

آدمیزاد باید حرف بزند . پوسیدم از بس که نگفته ام ...

خروار خروار حرف بیخ گلویم را گرفته است اگر می آمد توی این شهر درندشت هرت زندگی می کرد می فهمید همزبانی یعنی چه ... همدلی یعنی چه  وقتی روزی ده بار فریاد بکشی " گاد بلس یو "  ...

 اگر می آمد روی همین تخت رستوران بی کلاسه می نشست ، می فهمید که همدلی یعنی چه ... !

می شنوی ؟؟؟؟

صدای پروردگار بلند است " آیا کسی هست که او را بیامرزم ؟ "

داداش گرفتاری که ناراحتی ندارد ... گرفتاری مال عشق است ... گرفتاری مال رفاقت است

بالاخره توی مسابقه معلوم نشد کی برد و کی باخت ... من که برای بردن نیامده بودم ... اصلا برای مسابقه نیامده بودم ...  به همه خوش بگذرد ... " هو  ا نایس دی ... "

تو از زندگی چه می دانی ؟؟؟  تو فقط می دانی زندگی یعنی کار کردن ... پول درآوردن و پس انداز کردن بخاطر هزینه ها ...خانه  و غذا و  روشن کردن ماشین لباسشویی تا آخر ظرفیت ! گرفتن خمیر دندان بزرگ با 30 درصد تخفیف ... خرید یک دستمال توالت یکی بخر دوتا ببر !!!! (( "بای وان ، گت وان فری " ))

راستی چقدر پول دارید ؟ چقدر درآمدتان است ؟ برای کارگری ، کار اداری ، برای کردینیتور بودن ، برای منیجر بودن  راستی چقدر از شرافت پول در می آورید ؟ ...(( " ایت ایز نان آف مای بیزنس "... !))

بچه فال فروش نگاه غمناکی دارد ... مردم با چشمان بی روح نگاهش می کنند  و ازش فال می خرند ... هر روز ده ها بار این ماجرا در همه جای این شهر تکرار می شود ...  ده ها بار  را که در 2000 ریال پول هر فال ضرب کنیم می فهمیم که چندان چیز دندان گیری هم جمع نمی شود .  اما ده ها بار  را  اگر در نگاه این کودکان ضرب کنیم می فهمیم که بغضی گلوگیر در حنجره شان به صورت ژنتیکی لانه کرده است !

زمان کجاست ؟  زمان یعنی مرثیه زیستن ... مرثیه هایی که می گذرند و تکرار نمی شوند ...

-         چرا اینجوری زل می زنی ؟ خس و خاشاکی که توی چشمت رفته یود در آمد ؟

-         نترس ! نفسی که از توی عالم زنده ها بیاید توی عالم زنده تر ها !... حکما" از این شیشه زپرتی هم رد می شود و خاشاک را نه از چشم ، که از قلب آدم بیرون می کشد ...

 

می خواهم بروم ... جاده یکنواخت . صاف و رو به کویر ... می خواهم به آسمان کویر نگاه کنم ...

 آسمان آبی کویر که سرخی دم غروبش هم رویایی است ...

می خواهم به آسمان کویر نگاه کنم ! بی اعتنا به صدایی که در گوشم می پیچد : " و دیگر آسمان را نخواهی دید ! "

.

.

پ.ن:        آقا!!! اجازه هست؟ این‌ها را "من" نیستم که می‌نویسم...

این‌ها حرف‌های دخترک عاشقی است که هیچ‌ وقت عاشقی نکرده است...

و حالا می‌خواهد برای همه‌ی عاشقای بی‌مزار ِ این دیار بنویسد...

.


 
comment نظرات ()