خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
در آرزوی یک همدل
نویسنده : میترا - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

.

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور ...


می نویسم اما نمی دانم چرا! آیا می نویسم که حرفهایم را گفته باشم ؟ پس چرا نمی گویم ؟!

چرا این همه حرف است و گوشی نیست برای شنیدن ؟!!

 آهای ... با توام گوش های شنوا را چرا از من دریغ می کنی که فقط با تو  صحبت کنم ؟ خسته نمی شوی از این همه حرف ؟ هم اینکه مرا  آوردی و نا سپاسی ام را می بینی...

بس نیست ؟ پس چرا می خواهی تنها خودت به حرف هایم گوش دهی؟

نمی خواهی همزادی برایم بیابی ؟ خودم باید بیابم ؟ چرا؟ چگونه ؟ از کجا ؟ چرا من قانون زندگی با انسان ها  را نمی اموزم؟ چرا متمدن نمی شوم ؟! تا کی باید به امید انسانیت از انسان بودن خویش رنج بکشم ؟

نمی شد من جانوری باشم بی تعقل؟ که این همه نبینم و نیندیشم ؟ که این همه حرف دل نیافرینم؟

که این همه تنها نباشم ؟ که این همه اشک نریزم... کجایی؟

            نمی گویی پس لااقل بگو من کجایم!

بگو کی مرا می بری ؟ کی آزادم می کنی؟ چه چیز سخت تر از زندگی در میان موجودات دوپا...!

فضا سنگین شده است

دیگر سبزه ها طعم تاریکی گرفته اند...

دیگر شبنمی نیست که گل سرخ را بشوید از غبار

            ولی می مانم

                       در آرزوی یک همدل .

...............................................................

 

 

پ ن : من     تو   و باز باران ...

   ...

                  به نرمی قدم بزن !

.


 
comment نظرات ()