خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
سرد است
نویسنده : میترا - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
 

.

ساعت 1.40 صبح است . چراغ ها را خاموش میکنم قبل ترش برای خودم قهوه دم میکنم . پنجره ی رو به کوچه را باز میگذارم تا صدای نم نم باران که نرم میبارد ، بیاید توی اتاق . هر چند که هوا زیادی سرد است برای باز گذاشتن ِ پنجره ها ، . بارونش قشنگه . " . بیرون ، کوچه خیس ِ خیس است .  و باز صدای نم نم ... کارهای نیمه تمامم را ریخته ام روی میز  تا توی تاریک روشن چراغ  سرو سامانی بدهم بهشان .یک عالم کار دارم که باید بهشان برسم و هیچ فرصت ندارم و همین شلوغ بودن ِ سر گاهی وقتها آدم را بدجوری کلافه میکند . آنقدر که دلت میخواهد شبانه روز به جای 24 ساعته بودن ، 48 ساعته باشد. سرم گرم است حسابی و قهوه ی داغ توی هوای سرد  عجییییب میچسبد ، ساعتی نگذشته هنوز ،  همین جوری که حواسم نیست هیچ به اطرافم ، دستهام آنقدر یخ بسته اند که مور مورم میشود .     !

من قصد ِ مردن ندارم . خیالت جمع . خب ؟ بیخیال ِ کارهام میشوم امشب . پنجره را میبندم

حالا از آن وقتهاییست که دوست نداری تختت را ول کنی  .صدای آواز ِ‌شاد ِ  می شنوی که میخواند و خواندنش تو را یاد ِ خاطره ای می اندازد از قدیم ها ، چشم هات را بسته ای و رفته ای توی یک حیاط ِ سر سبز ، نیمه های تابستان  است به گمانم و آفتاب ِ داغ درست وسط ِ آسمان ، ،. یادت رفته بود که همچین خاطره ای هم هست اصلا . جزئیات ِ دلپذیرش را حالا مو به مو به یاد می آوری . یاداوری ِ تمام ِ اینها قشنگ است و دوست داشتنی . فکر میکنی باید از بچه ها بپرسی که یادشان هست خاک بازی های آن دوره را ؟ سالها گذشته از آن ظهر ِ نیمه ی تابستان . چشم ها را میبندی تا بشنوی صدای قلب  را که میتپد هنوز.دوست داری اغلب بشنوی صدای قلبت را .

میدانی شنیدن ِ صدای قلب موهبتیست اصلا ؟ میترسی بگیرند ازت قلبت را و همه اش فکر میکنی بعدش که چی ؟ شب است و توی خانه کسی نیست. لیوان ِ داغ  را میچسبانی به کف ِ دستهایت . سردت است .  هوا بدجوری سرد شده ، آنقدر سرد که سرما خورده ای . فکر میکنی با خودت :  ..... و یک هو صدای آواز ِ شاد ِ دیگری قاطی میشود با صدای افکارت  ، چشم ها را باز میکنی . کسی نیست .

کسی بیرون ِ رویای تو نیست . . ، یادت می آید که سالهاست خودت را گم کرده ای و چهار سالگی ات را  و خاک بازی ها را  هم ....  حالا خوب میدانی که جایی هست در درونت ، در اعماق  قلب و ذهنت ، جایی هست که دختر کوچولوی چهار ساله ای ، هنوز خاک بازی میکند آرام برای خودش  همین جور که باد شاخه های درختان  سیب را به بازی میگیرد و صدای آواز می آید و بچه ها باغچه میسازند با دستهای کوچکشان ....  

   صدای آواز ِ  می آید هنوز ....

.0000000000000000000000000000000000000

پ ن : باز خودم هستم... دلخوشیهای کوچکم و گاهی تنهایی های بزرگم.  کلافه ام از همه جا و از همه کس.

پ ن 1 : و من همیشه همه سعی ام این بوده که نا مرد نباشم ...

.


 
comment نظرات ()