خلوت تنهايي هاي يك زن

و من برايت نوشتم با اينكه خاكستري ست ولي نوشتم ..تا شايد "دل" آرام گيرد

 
دیگه هوا ندارم
نویسنده : میترا - ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
 

.

دلخوش به فانوسم مکن ... اینجا مگر خورشید نیست ؟؟؟؟

......................................................................................

من با نوشتن تمرین نوشتن نمی کنم .  از تو چه پنهان نفس می کشم آن وقت ها که بغض راه گلوم را می بندد و عصبانیت نفسم را بند می آورد .

کلمات ، عشقی ست که هرگز نفهمیدی و انگار « دوستت دارم » ی که هیچ گاه نشنیدی . محبتی که انگار نه به زبان آمد و نه به نگاه.

کلمات در نوشته هایم، رشته ای است که بی بهانه پاره نشد . آدم هایی که حوصله شان را سر نبردم . آدم هایی که تحمل کردند سکوتم را ، بد خلقیم را ، بی حوصلگی های گاه و بی گاهم را . آدم هایی که درد و دلم را شنیدند و خم به ابرو نیاوردند . گذاشتند آرام اشک بریزم برای شان . گذاشتند برای شان بگویم از هر دری و هر کسی .. آدم هایی که صبح های بیهودگی ، توی دنیای واقعیم نبودند و آفریدم شان میان این همه کلمه ، روزمرگی .

هر چند حالا وانمود می کنی که مرا می فهمی . ولی خودت خوب می دانی همش مزخرف است

حالا من صبورانه تحمل می کنم ... و با این همه این روزها دارم زندگی می کنم

اما غروب جمعه که دیگر نیست . سر درد دارم   . عجیب آن که دیشب خواب دیدم ، توی آینه نگاه می کنم و نه من ، که یکی دیگر را می بینم و داد می زنم و داد می زنم و از خواب می پرم . با منطق « هیچ کاری نشد نداره – راه حل... تلاش » نه راه حلی وجود دارد و نه یارای تلاشی . گفتم بدانی این استدلال ها هیچ به کار کابوس های نیمه شبم نیامد . هنوز کابوس می بینم . هر شب . روحم دردش می آید. غمش می گیرد . هر شب . می گذارم باد زمستان  ، بخورد توی صورتم . بدود توی لباسم و یخم شود . آن وقت می بینم هنوز دلم نمی خواهد بروم . می خواهم بنشینم توی همان یک وجب جا و غروب را ببینم . زمان چه زود می گذرد ! حیف ... اما غروب جمعه که دیگر نیست . پس چرا دلم گرفته ، این همه گرفته دلم ؟

بسیار خسته ام . امروز فهمیدم دیگر وقتش است .  گفتم  خیلی قشنگ و رک ...باید از همه چیز برید ....

من ؟ خوبم . خوب نه از آن خوب هایی که توی کتاب ها هست و توی فیلم ها . بعد این همه وقت زندگی ، فهمیده ام هیچ وقت آدم نمی شود خوب باشد . همیشه یک جای کار می لنگد .   این روزها روحم ، نشسته کنارم ، نگاهش به نورهای پشت پنجره ، برای خودش اشک می ریزد آرام ، بی صدا . من اما دارم به کارهام می رسم ، سالاد درست می کنم ، لباس می پوشم ، می روم  بیرون  بر می گردم ، هیچ کس نمی فهمد چقدر غمگین است روحم . نمی فهمد آن قدر اشک ریخته که قرمزند چشم هاش . دارم سلانه سلانه بر می گردم خانه ، هوا سرد است . دست هام را ها می کنم و فکر می کنم گرفته چقدر دلم این روزها !  این ها را گفتم که بدانی چقدر روحم حالا نگران کلمه هایی ست که ننوشته می مانند!

به مهربانیت غبطه می خورم . آخر من آدم نامهربانی هستم . گاهی وقت ها نامهربان تر هم می شوم . آن قدر که حتی خودم برایم علی السویه می شود ! لج می کنم با خودم و تمام دنیا !
دوباره دلم می خواهد خودم را با چیزی سرگرم کنم ... کارهایی از این دست که آدم را آویزان این دنیا می کند . دلبستگی های الکی . آخر آدم گاهی برای ادامه دادن در می ماند ! من  آدم وراجی نیستم . اما این جا ، توی مغزم ، آن قدر حرف و کلمه و صدا و موسیقی هست ، که فکر می کنم دارد می ترکد رگ های شقیقه ام ! تمام حرف هایی را که باید بگویم را تلنبار می کنم توی سرم . همین دورم می کند . تنها می شوم . برای حرف زدن  کلمه کم می آورم . یادم می رود باید چه بگویم برای ادامه دادن یک مکالمه . ذهنم درگیر کلمه های دیگر است . راست می گفتند که . تنهایی بی رحم و فرصت طلب است . وقتی یک گوشه گیرت آورد ، دست از سرت بر نمی دارد . چقدر دلتنگ  هستم این شب های سرد

من هنوز شب های تاریک  دلگیرم از دنیا ،  دیگر شب ها   نمی خوابم ، دیگر زیاد  کتاب نمی خوانم ، می نویسم .


دیگر هیچ چیز ، حالم را جا نمی آورد . گیرم بید بید بلرزم از سرما و دست هایم توی جیبم ، باز تنهایی برگردم راه خانه را .

.

پ ن :  شده گاهی احساس کنی اکسیژن توی هوا نیست و داری خفه میشی؟؟  

میدونم که شده... فقط خواستم بگم من دیگه هوا ندارم.

 

.

 

 


 
comment نظرات ()